این صحنه رو تو ذهنتون تصور کنین: وارد یک کلیسای بسیار بزرگ و با ابهت میشین. همه جا ساکت و آرومه. تعدادی آدم رو می بینین که روی صندلی های کلیسا نشستن و دارن دعا می کنن. نور کمی همه جا را فرا گرفته. اطراف سالن پر از مجسمه های قدیسها هست که پایین هر کدومشون پر شمع روشنه. کسی داره قسمتهای مختلف کلیسا را تمیز می کنه و پدر روحانی هم داره برای خودش ته سالن کلیسا قدم می زنه و چیزی رو بازرسی می کنه. بعد شما نزدیک صلیب میشین که ییهو می بینین یه موجودی روی شکمش روی زمین دراز کشیده و یه کوله بزرگ رو گذاشته جلوش و یه چیز سیاه گنده هم گذاشته رو کوله. نزدیک تر که میرین میبینین داره عکاسی می کنه. بعد میرین روی یه صندلی میشینین و به این جونوره نگاه می کنین. می بینین بعد مدتی بلند میشه ، پیش خودتون می گین که خب آخیش کارش تموم شد، بعد چند قدم راه میره، چند قدم میره راست ، دوباره بر می گرده، ییهو دوباره به پشت دراز می کشه ، کوله را می زاره مث بالشت پشت سرش و دوباره مشغول عکاسی میشه. کشیش میاد رد میشه، نگاهی به این موجود می کنه و براش ار خدا طلب مغفرت و آمرزش می کنه. گویا این کفاره گناهانیست که انجام داده. میگه خدا یه غقلی به این بده یه پولی هم به ما خرج خونت کنیم.
خلاصه عکاسی منم جنگولک بازیی بود. سه پایه نداشتم ولی از هر چیزی که فکر کنی به جای سه پایه استفاده کردم: صندلی، جا شمعی، کیف، شونه ملت...
عکساشو می زارم توی سایت برین ببینین.
قربان شما
بدرود
No comments:
Post a Comment