خیلی نیست که از ایران اومدم بیرون، شاید برای همین باشه که هر وقت یا خونمون میوفتم دلم میگیره. امروز داشتم برای مامان نامه مینوشتم که چند تا خردتو پرت هست برام بیاره. بعد دشاتم فکر می کرم که چه چیزایی رو احتیاج دارم و یاد اتاقم افتادم. سعی می کردم هی فکر کنم و جزییات رو کامل به خاطر بیارم. دلگیری مساله اینجاست که همه چیز کمابیش یادمه، منتها انگار که هیچ چیزی تو فوکوس نیست! این چند روزه هم هوا مثل لندن شده و منم شدیدا رفتم قاطی باقالیا...
یه کاری هم باید بکنم که نمی دونم چی کارش کنم! به نیلو زنگ بزنم و بگم دست نوشته ها رو بفرسته خونه یا اصلا بی خیال اون دست نوشته ها بشم؟ زنگ بزنم بیچاره میشم! صداشو بشنوم داغون می شم! اون دست نوشته ها رو بخونم که دیگه هیچی.. در عین حال بخشی از زندیگم بوده... چی کار کنم،نیدونم!
یه کاری هم باید بکنم که نمی دونم چی کارش کنم! به نیلو زنگ بزنم و بگم دست نوشته ها رو بفرسته خونه یا اصلا بی خیال اون دست نوشته ها بشم؟ زنگ بزنم بیچاره میشم! صداشو بشنوم داغون می شم! اون دست نوشته ها رو بخونم که دیگه هیچی.. در عین حال بخشی از زندیگم بوده... چی کار کنم،نیدونم!
1 comment:
به نظر من زنگ بزن بهش.
Post a Comment