ابتابیل تا رسید پیرمرد از روی تیکه ابر پا شد و شروع کرد عرض تراس رو قدم زدن. هر از چند گاهی هم یه وردی زید لب می خوند و یا ریشش را می خواروند. بدون اینکه به اومدن ابتابیل توجه کنه، یکجا می ایستاد و توی باغ رو نگاه می کرد و دوباره شروع می کرد قدم زدن. ابتابیل که از رفتار پیرمد تعجب کرده بود، خیلی آرام رفت سمت پیرمرد.
- قربان پریشون به نظر میاید، اتفاقی افتاده؟ ساعت شماطه داری که خراب بود را برای تعمیر دادیم به خستاویل! نگران نباشید!
پیرمرد برگشت به ابتابیل نگاهی انداخت و خیلی خسته گفت:
- کی درست می شود؟ نکند باز باید یکی بسازیم؟
- عصری حاضر میشه!
ابتابیل لحظه ای مکث کرد و دوباره پرسید: اتفاقی افتاده؟
- چه اتفاقی می خواستی بیوفته؟! این مردک ملعون، جغدرافیل ابله مقداری عکس از جانوران در حالت مخفی شدن دیده، جو گرفتتش و از دیروز عصر دائما می رود سر گنجه دربار لباس عوض می کند و می رود توی باغ قایم می شود. بیچاره شدیم تا دیشب پیدایش کردیم برای عکاسی از کسانی که باید بدهیم دست عزراییل! دیوانست این موجود، عجب گیری کردیم از دستش!
- خب قربان می گفتید عکسها را ازش می گرفتیم!
- خسته نباشید، این جانور بدون عکس مشکلات ایجاد می کند، یادت نیست دفعه قبل که دوربینش قوا نداشت چه جنجالی به پا کرد، تمام دربار را روز تعطیل فرتاد دنبال قوا ،مردک ملعون.
- قربان جسارتن منظورتان همان باطریست دیگه!؟
- هر کوفتی! بگرد این جانور را پیدا کن، کارش داریم، به گمان لباس گورخر چوشیده لای نرده ها استخر مشغول دید زدن از غلمانیهاست!
3 comments:
:))))
agha ejaze , salam .mishe az pire mard ejaze begire axaye khodesh ham bezare
معععععععععععععععع!
استغفراله!
بچه، غلمان به فرشته مرد می گن! فرشته زن می شه حوری!
نگفته بودی که....!!!=))
Post a Comment