- پیرمرد چند وقته غیبش زده ها؟!!!
- باید برم از جبرئیل بپرسم، ممکنه با هم رفته باشن دختر بازی.
- بابا پیرمرد حال اینکارا رو نداره، تو هم شوخیت گرفته ها، من جدی دارم می گم!
عزراییل یه چرتکه دستش گرفته بود و داشت با نوک بال سمت چپش با مهره های توی چرتکه بازی می کرد. در عین حال که حرف می زد به طور نا خوداگاه هم حساب می کرد و زیر لبی دستوراتی به بقیه فرشته ها می داد. بعد از چند دستور وقتی به طرف ابتابیل برگشت، جا خورد. ابتابیل فرشته محبوب پیرمرد برای خرید بود و هر جایی می خواست بره ابتابیل را با خودش می برد. هنر این فرشته قرمز پوش در چانه زنی چنان زیاد بود که پیرمرد وقتی ابتابیل شروع می کرد به چانه زنی هیچی نمی گفت و شروع می کرد به خاراندن ریش هزار متریش. قیافه ابتابیل حسابی در هم بود.
- حالا مگه چی شده، پیداش میشه، یه خورده تحمل کن!
- نه آخه نگرانم نکنه رفته باشه تنهایی خرید؟
- ای بابا مگه بدون تو ممکنه بره خرید؟! حتما رفته و ببری خان رو برده هوا خوری، میاد!
عزراییل ساکت شد و به قیافه نگران ابتابیل نگاهی کرد و دوباره مشغول بازی با چرتکه شد. در همین موقع، سرو کله جغدرافیل پیدا شد. دوربینش رو انداخته بود کولش و هی زیر لب زمزمه می کرد: من سه پایه نیستم، من سه پایه نیستم، من سه پایه نیستم...
جغدرافیل که دور شد، خبرافیل، فرشته خبر رسان بارگاه الاهی، بدو بدو خودش را به ابتابیل رساند و نفس زنان پیغام رساند که:
- پیرمرد از دست این جغدرافیل زله شده، از بس گفته سه پایه نیستم، صبح تصمیم گرفته برود برای این ملعون سه پایه ابتیاع کند که پیدا نکرده، می فرماید شما تهیه کنید تا از دست این جانور، بارگاه الاهی آرامش پیدا کند!
- باید برم از جبرئیل بپرسم، ممکنه با هم رفته باشن دختر بازی.
- بابا پیرمرد حال اینکارا رو نداره، تو هم شوخیت گرفته ها، من جدی دارم می گم!
عزراییل یه چرتکه دستش گرفته بود و داشت با نوک بال سمت چپش با مهره های توی چرتکه بازی می کرد. در عین حال که حرف می زد به طور نا خوداگاه هم حساب می کرد و زیر لبی دستوراتی به بقیه فرشته ها می داد. بعد از چند دستور وقتی به طرف ابتابیل برگشت، جا خورد. ابتابیل فرشته محبوب پیرمرد برای خرید بود و هر جایی می خواست بره ابتابیل را با خودش می برد. هنر این فرشته قرمز پوش در چانه زنی چنان زیاد بود که پیرمرد وقتی ابتابیل شروع می کرد به چانه زنی هیچی نمی گفت و شروع می کرد به خاراندن ریش هزار متریش. قیافه ابتابیل حسابی در هم بود.
- حالا مگه چی شده، پیداش میشه، یه خورده تحمل کن!
- نه آخه نگرانم نکنه رفته باشه تنهایی خرید؟
- ای بابا مگه بدون تو ممکنه بره خرید؟! حتما رفته و ببری خان رو برده هوا خوری، میاد!
عزراییل ساکت شد و به قیافه نگران ابتابیل نگاهی کرد و دوباره مشغول بازی با چرتکه شد. در همین موقع، سرو کله جغدرافیل پیدا شد. دوربینش رو انداخته بود کولش و هی زیر لب زمزمه می کرد: من سه پایه نیستم، من سه پایه نیستم، من سه پایه نیستم...
جغدرافیل که دور شد، خبرافیل، فرشته خبر رسان بارگاه الاهی، بدو بدو خودش را به ابتابیل رساند و نفس زنان پیغام رساند که:
- پیرمرد از دست این جغدرافیل زله شده، از بس گفته سه پایه نیستم، صبح تصمیم گرفته برود برای این ملعون سه پایه ابتیاع کند که پیدا نکرده، می فرماید شما تهیه کنید تا از دست این جانور، بارگاه الاهی آرامش پیدا کند!
1 comment:
:)) خیلی باحال بود. ابتابیل اونوقت از ریشه چی اومده؟! ابتیاع؟!
Post a Comment