Thursday, October 6, 2005

دیدار در فلق


تو مثل لاله پیش از طلوع دامنه ها
- که سر به صخره گذارد،
غریبی و پاکی
تو را ز وحشت توفان به سینه می فشرم
عجب سعادت غمناکی!
منوچهر آتشی

Sunday, October 2, 2005

امشب!


یک بوسه از لبان تو پاداش شعر من
امشب فراز جاده ابریشم است ماه
امشب کنار شاخ کنار است عطر سبز
امشب...!
منصور اوجی

سلاخی


سلاخی
زار می گریست
به قناری کوچکی
دل باخته بود.
.شاملو

Saturday, October 1, 2005

ای کاش...

ای کاش که جای آرمیدن بودی
این ره دور را رسیدن بودی
یا از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی



ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیرکهن در گذریم

با هفت هزار سالگان سر به سریم

خیام

زیباست

آري
نواي او چه زيباست !
نواي غم من
نواي باد
مرداب ،
نواي دردهاي من ،
فريادهاي
پر تلالوي جغد.
آري زيباست .

Monday, August 15, 2005

کوچک سرخ

کازابلانکا( برتی هیگینز)
آن پرنده
كوچك سرخ
كه به خاطر وجودي
بال گشود
كوير ساكت و سرد
زندگي را
با خستگي
پيمود
اينك در سياهي نشسته
با منقاركش
شعله ها مي افكند
ولي همه اش
پوچ هيچ
آنگاه كه شعله ها
بر سرتا سر
سياهي
پنجه افكند
پرنده كوچك سرخ
در خون خويش غلتيده بود
آدمك
گريان
بر بالاي وجودش
ايستاده بود
دستها
نالان به سويش دراز
كه :
اي خدا او را به من بازگردان
شعله ها تمامي
سياهي را
قرمز نمود
كه آخرين سياهي اين است
ولي
دو وجود قرمز
در كنار هم
غنوده
پوچ ، هيچ
شعله ها بر سر تا سر
.

دردم را ببین!

آسیاب بادی مغز تو( هنری ماچینی)

اي خدا
من از تو قويترم
تو براي آينده
باران مي ريزي
و من
براي گذشته و آينده
در كويرهاي خشك آفريده ات
براي جويبارهاي پوسيده ات
در دلم
اشك مي ريزم
آنگاه تو گويي
پرستش را ببين
و من فرياد مي زنم
اي خدا
ببين
دردم
ببين .

Friday, August 12, 2005

یادداشتهای یک دیوانه


امشب همين كه از حمام در آمدم ، كليد چراغ رو زدم ، يكي از چراغها روشن نشد ، فكر كردم سوخته ، سوختنش مانند قسمتي از وجودم بود، گويي دوستي را از دست دادم،دوستي كه با او زير اين چراغ عهدي بستم و با او زير اين چراغ وداعش گفتم.زير همين چراغ بود كه اولين شب ورودم به اين ساختمان به اين اتاقك تنگ و تاريك، به كوهستان به آدمهايي كه از آن بالا مي روند، چشم دوختم ، گر چه شب نبود و چراغ با سكوت نظاره گر تنهايي من بود .
زير همين چراغ شبهاي تاريك ، براي دوري دوستم اشك ريختم ، و زير همين چراغ تصميم گرفتم براي هميشه ، وجودم را از روي زمين محو كنم ، همو او بود كه شبها ، شب پره ها را به دور خودش جمع مي كرد تا شايد يكيشان از روي تصادف روي قفس نخي تخت من بنشيند يا با كنجكاوي از از درز قفس ، درزي كه فقط شب پره مي تواند رد شود، داخل دنياي من شود .دنياي خواب و خيال من ، دنياي تاريكم ، كه حتي اون چراغ نيز، تنها نيمي از آن را توانايي روشن كردن داشت، و بعد حالا ديگر دوستهايم نيز نيستند و من به آرامي اشك مي ريزم و با او درددل مي كنم ، اويي كه براي من فقط چراغ نيست و زير همين چراغ بود كه پنجره را باز كردم ، در ديرگاهان با دختر همسايه درددل مي كردم و از روي خجالت ، چراغم ، مونسم را براي فرار و دوري خاموش ميكردم . امشب كه ديدم چراغ روشن نمي شود گويي دوستي را از دست داده باشم ، دوستي كه زير همين چراغ رفتنش را نظاره گر بودم.
و گامي درون اتاق گذاشتم ، نيمه تاريك بود و سخت كدر، به نزديك قفسم كه رسيدم ، چراغ روشن شد، گويي كه پيچش شل بوده است و يا به مانند دختري ، رويش را از من برگرفته بود، روشن شد و تمام دنياي اتاقم را روشن كرد و من كه به تاريكي خو گرفته بودم ، چهارپايه اي زيرش نهادم و با سنگدلي از جايش جدا كردم، خاموش شد و اتاق دوباره تاريك. به آرامي روي ميز اتاقم گذاشتمش تا همچنان چراغ اتاقم باشد، گر چه خاموش و تاريك ، ولي او به هر حال چراغ اتاقم است ، اتاق من و با خاموشي او من نيز خاموش شدم و به فكر كه شايد ديگر دوستي را نبينم ولي ديگر به تاريكي عادت كرده ام ، خودم با دستهاي خودم، خويشتن را خاموش كردم و دوستي را كه به زندگي من روشنايي بخشيد از خود رنجاندم.
ديگر چراغي نمانده كه من درزير نور او ، با دوستم وداع كنم و اين مايه دلخوشي من است ، يعني ديگر وداعي در كار نيست ، ولي ديگر نوري نيست كه دوستي را ببينم و اين مايه درد است . و من نمي دانم كي دوباره به روشنايي مي رسم .
فردا صبح پيشخدمت كه در را باز كرد، با جسد مردي روبرو شد كه لامپي در دست بر روي تخت دراز كشيده و از جايش تكان نمي خورد و قطره هاي قرمز خون لامپ را قرمز كرده بود.

عروسکها

نشسته ام تنها
در اتاق دلگيرم
غمخواري است
تا غم باشد
غمي در وراي
فضاي اتاقم
به من لبخند
مي زند تا من
غمخواري كنم با
دلتنگيهايم
به عروسكها مي نگرم
لبخند تلخشان
با سكوت ، تنها
مي گويند
ديگر اميدي نيست
پنجره را مي گشايم
كوه با تمام عظمتش
با سكوت به اين
شرمندگي مي نگرد
آري حتي برگها هم
از من مي گريزند
آرام و بدون صدا
به زمين مي ريزند
مبادا كه من
صدايشان كنم
تا با من غمخواري
كنند
چراغها را خاموش
مي كنم ولي
لبخند عروسكها
هنوز پيداست
من چه كرده ام !!
خدايا !
من چه كرده ام !!

خاکستر

بي بهار
در ميان
بيابان
در ميان ريگزارها
كه زيباييشان فقط سكوت سرشار از بي انتها بودن
قدرتشان نرم بودن
فكرشان درخششها در
شب و روز
● آري به گمانم من تنهام
پس كمكم كن
اتاقكم را بشكن
پنجره بساز
بسوي بهار
○ براي زندگي ؟
●نه براي منطق، براي نمردن
○ آنگاه به زندگي خواهي رسيد
و تنهاييت را
با وجود پر پيچ من از دست خواهي داد.
كه مرگ را چون من دوست بداري
و احساس
تمام وجودت را در خود گيرد .
شبي ساكت
در زير مهتاب
آرام آرام
جسمي مي سوخت
سوختنش را باز تنها
و فردا در زير نور خورشيد
خاكسترها در روي آب
با هيبتي ناهموار
باز تنها
در گوشه اي
جمع شدند
بدون هيچ منطقي
و سالها بعد
از اين خاكسترها
در اين مرداب
روئيدند نشانه هايي كه او
براي امپراطوري
تنهايي
در انتظارش بود
انبوهي نيلوفر آبي
براي نشان زندگي
آري ، او اينك تنها نبود.