نشسته ام تنها
در اتاق دلگيرم
غمخواري است
تا غم باشد
غمي در وراي
فضاي اتاقم
به من لبخند
مي زند تا من
غمخواري كنم با
دلتنگيهايم
به عروسكها مي نگرم
لبخند تلخشان
با سكوت ، تنها
مي گويند
ديگر اميدي نيست
پنجره را مي گشايم
كوه با تمام عظمتش
با سكوت به اين
شرمندگي مي نگرد
آري حتي برگها هم
از من مي گريزند
آرام و بدون صدا
به زمين مي ريزند
مبادا كه من
صدايشان كنم
تا با من غمخواري
كنند
چراغها را خاموش
مي كنم ولي
لبخند عروسكها
هنوز پيداست
من چه كرده ام !!
خدايا !
من چه كرده ام !!
در اتاق دلگيرم
غمخواري است
تا غم باشد
غمي در وراي
فضاي اتاقم
به من لبخند
مي زند تا من
غمخواري كنم با
دلتنگيهايم
به عروسكها مي نگرم
لبخند تلخشان
با سكوت ، تنها
مي گويند
ديگر اميدي نيست
پنجره را مي گشايم
كوه با تمام عظمتش
با سكوت به اين
شرمندگي مي نگرد
آري حتي برگها هم
از من مي گريزند
آرام و بدون صدا
به زمين مي ريزند
مبادا كه من
صدايشان كنم
تا با من غمخواري
كنند
چراغها را خاموش
مي كنم ولي
لبخند عروسكها
هنوز پيداست
من چه كرده ام !!
خدايا !
من چه كرده ام !!

No comments:
Post a Comment