Friday, August 12, 2005

عروسکها

نشسته ام تنها
در اتاق دلگيرم
غمخواري است
تا غم باشد
غمي در وراي
فضاي اتاقم
به من لبخند
مي زند تا من
غمخواري كنم با
دلتنگيهايم
به عروسكها مي نگرم
لبخند تلخشان
با سكوت ، تنها
مي گويند
ديگر اميدي نيست
پنجره را مي گشايم
كوه با تمام عظمتش
با سكوت به اين
شرمندگي مي نگرد
آري حتي برگها هم
از من مي گريزند
آرام و بدون صدا
به زمين مي ريزند
مبادا كه من
صدايشان كنم
تا با من غمخواري
كنند
چراغها را خاموش
مي كنم ولي
لبخند عروسكها
هنوز پيداست
من چه كرده ام !!
خدايا !
من چه كرده ام !!

No comments: