Tuesday, December 12, 2006

Mtv


Tv(Shutter Speed) 30Sec.
Av(Aperture Value) F16
Metering Modes Evaluative metering
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Flash Off
White Balance Shade
AF mode Manual (MF)

شبح اسکیت


Tv(Shutter Speed) 1Sec.
Av(Aperture Value) F8.0
Metering Modes Evaluative
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Flash Off
White Balance White fluorescent light
AF mode AI Servo AF

Saturday, December 9, 2006

یک عمر سکوت

برادران ناهيد، كه جزو يازده تن اعدامی‌ها هستند.

جهانگير رزمی، عكاس
گزارش زیر رو از ایران امروز به صورت کامل گذاشتم اینجا. با ذکر نویسنده و منبع که دزدی نباشه. در ضمن لینک ها فیلتر شده است. اگه فیلتر شکن ندارین بی خودی کلیک نکنین.
قربان همگی

...


راز ناگفته‌ی عکاس گمشده!
گودرز اقتداری

http://www.voicesofthemiddleeast.com/
A Chilling Photograph's Hidden HistoryTwenty-six years ago, a picture of an execution in Iran won the Pulitzer Prize. But the man who took it remained anonymous. Until now.The Ayatollah's agents come callingBy JOSHUA PRAGERWall Street Journal - December 2, 2006; Page A1

روایتی از مقاله منتشره در وال استریت جورنال دوم دسامبر ٢٠٠٦دوشنبه پنجم شهریور ماه ١٣٥٨ شهر سنندج شاهد محاکمه و اعدام دستجمعی ١١ کرد است که در برابر یازده پاسدار به صف ایستاده‌اند، فرمان آتش و تن به خاک افتاده ی یازده تن بر فیلم کداک دوربین نیکون اف ای خبرنگار عکاس روزنامه اطلاعات نقش می‌بندد. عکاس، «جهانگیر رزمی» امروز پس از بیست و هفت سال اسرار از قصه‌ی خویش بر می‌دارد و در مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال از آن روز و حکایت عکسی سخن می‌گوید که چند ماه بعد اما بدون نام عکاس برنده جایزه پولیتزر می‌شود. برای تنها بار در تاریخ نود ساله پولیتزر جایزه به عکسی داده می‌شود که ناشر بین‌المللی آن از اعلام نام عکاس خودداری می‌کند. این عکس نیز همچون عکس ادوارد آدامز عکاس آسوشیتد پرس که پولیتزر ١٩٦٩ را برای عکس اعدام در سایگون گرفت صفحات روزنامه‌های جهان را پر می‌کند بی‌آنکه از نام عکاس خبری باشد. امروز هم همچنان وب سایت پولیتزر برنده جایزه را یک عکاس بدون نام (و نه ناشناس) یونایتد پرس برای عکس "جوخه آتش" از ایران معرفی می‌کند.جاشوا پراگر خبرنگار وال استریت جورنال چهارسال پیش با مشاهده‌ی کتاب برندگان پولیتزر متوجه این عکس شده و برای پیداکردن عکاس و روایت داستان او به تحقیق می‌پردازد و سرانجام سال قبل عازم ایران می‌شود. داستان منتشره در شماره امروز روزنامه وال استریت این سر عکاس را باز می‌گوید. آقای رزمی از داستان گرفتن عکس و ارسال آن به تهران می‌گوید و گرفتاری‌هایی که برایش ایجاد می‌شود. او بیاد می‌آورد که پس از شروع ناآرامی‌های کردستان به عنوان عکاس روزنامه اطلاعات به همراه «خلیل بهرامی» خبرنگار دیگری که ظاهرا مورد اعتماد خلخالی بوده به منطقه اعزام می‌شود و در روز واقعه با اجازه آیت‌الله خلخالی در دشتی که حکم اعدام اجرا می‌شده حضور می‌یابد و مجموعا هفتاد عکس می‌گیرد که بعدها همه را از بین می‌برد اما فقط کانتکت آن‌ها را نگاه می‌دارد که بیست و هفت تای آن امروز در سایت وال استریت جورنال قابل دیدن است در لینک

http://online.wsj.com/public/resources/documents/info-iranpics0611.html

محمد حیدری ادیتور روزنامه اطلاعات از ترس آنکه برای خبرنگارش گرفتاری پیش نیاید نام او را از زیر عکس حذف می‌کند ولی عکس را بدون نام به صفحه اول اطلاعات سه شنبه ٦ شهریور می‌سپارد تا در بالای شش ستون چاپ شود. «ساجید ریزوی» مسئول دفتر یونایتد پرس در تهران عکس را از اطلاعات می‌خرد و آن را در جهان منتشر می‌کند و سرانجام «لاری دو سانتس» مدیر ارشد یونایتد پرس با فرض آنکه عکس را یک عکاس آژانس خودش گرفته آنرا به نام یونایتد پرس برای جایزه پولیتزر کاندید می‌کند که با رای داوران به عنوان بهترین عکس خبری سال ١٩٨٠ انتخاب می‌شود. بعدها هم جهانگیر رزمی از بازخواست مامورین به این دلیل که از خلخالی مجوز داشته رهایی می‌یابد اما نام عکاس در ملاء عام پنهان باقی می‌ماند. عکس اما نه تنها شهرت جهانی می‌يابد که به سمبل مبارزات مردم ایران و نشانه‌ای از خشونت رژیم هم بدل می‌شود. جایزه اما همچنان بی‌صاحب می‌ماند تا بدان جا که برخی آن را به کاوه گلستان نسبت می‌دهند و پس از مرگ کاوه در کردستان عراق بردن جایزه پولیتزر هم به دنبال گزارش بی‌بی‌سی جزء افتخارات او انتشار دوباره می‌یابد. از جمله خود من هم به نقل از بی‌بی‌سی بر این باور بودم و در مرثیه‌ای برای کاوه گلستان در ایران امروز چنین نوشتم. امیدوارم امروز با این یادداشت حق عکاس واقعی را هم باز پس داده باشم.وال استریت در سایت ویژه این گزارش همچنین ادعا می‌کند که رضا دقتی عکاس معروف ایرانی مقیم پاریس هم تعدادی از عکس‌های اعدام های کردستان را به مجله پاری ماچ فرستاده و مدعی شده که عکس معروف نیز از آن او بوده است و به عبارتی خودرا برنده پولیتزر معرفی کرده است. صحت و سقم این ادعای وال استریت جورنال البته بر این قلم روشن نیست. به هرحال رازمگوی دیگری بازگفته می‌شود و تاریخ ورق دیگری می‌خورد.برای دیدن مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال لینک زیر را کلیک کنید

http://online.wsj.com/public/page/8_0004.html

Wednesday, December 6, 2006

یادداشتهای یک دیوانه

درد،درد، درد. نه خوره، نه بیماری، نه هزیان. چیزی از درونم نمی آید. چیزی از درونم نمی خورد. نمی دانم، شاید بهتر باشد که فکر کنم خوره و درد از یک منبع می آیند. هردو منشاء یک چیز هستند. ولی برای من موضوع فرق می کند. من با درد عجین شده ام. خوره برایم مثل یک دوست و یک رفیق است. مدتها از من فاصله گرفته. این خوره روحی برایم عادی شده. شاید نتیجه اش همان درد باشد ولی من حسش نمی کنم. خوره را به تنهایی حس نمی کنم. درد، درد، درد.
هوا چنان گرم شده که نمی توان نفس کشید. دلم می خواهد تفنگی داشته باشم، نه بهتر است بگویم اسلحه ای که تمام نسل آدمی را بسوزاند و از بین ببرد. از آدمی، هرچه اسمش را می خواهید بگذارید، از انسان، از این موجود دوپای وحشتناک متنفرم. نه متنفر نیستم. برایم چیزی است که باید وجود نداشته باشد. مثل یک خرمگس. در بچگی ساعتها می نشستم و به وزوز و تلاش یه خرمگس برای فرار از پنجره بسته نگاه می کردم. گویی جاده ای هست. پیش خودم فکر می کردم اون چیزی که بهش می گن خدا برای چی این موجود رو خلق کرده، چیزی که کریه و بد صداست. الان در مورد انسان همین فکر را می کنم. این کثافت دو پا برای چه خلق شده! گاهی فکر می کنم دیوانه شده ام و یا شبیه هیتلر. نمی دانم ولی هیتلر از نژاد زیبا خوشش می آمد. من از زنهای زیبا خوشم می آمد. از دختران جوانی که خرامان راه می رفتند. از دخترانی که سینه های گرد و سفتشان را در پشت حریر نازک لباس پنهان می کردند. دلم می خواست بر بدنشان دست بکشم و سرم را بر سینه های شادابشان بگزارم. ولی من از آدمی متنفر هستم. آیا دچار توهم و تنفر شده ام. بیماریست؟! نمی دانم. هوا برایم خفقان آور شده. دیروز همسایه ای که گویی من تا بحال ندیده بودمش در راه پله با وحشت به من نگاهی انداخت و فرار کرد. انگار همه می دانند که من می خواهم همه انسانها را از بین ببرم. به خودم نگاه کردم. جایی از بدنم خونی نبود. به خانه که رسیدم در آینه خودم را دوباره نگاه کردم. همه چیز سر جای خودش بود. همان قیافه همیشگی. شاید مقداری شبیه اون دیوانه نابغه ، هیتلر شده باشم؟! آیا شبیه هستم؟ من که سیبیل ندارم. باید سیبیل گذاشت. نه، نه، نه، من خود خوره هستم. من از آدمی متنفرم. چرا باید خودم را شبیه یکی از این آدمیان کنم. مدتهاست که دارم به جمله خودم فکر می کنم: برایم چیزی است که باید وجود نداشته باشد. من یک نابغه ام. نابغه ای بیمار. باید بمیرم. این را می دانم. بعد از مرگم همه به سراغ من خواهند آمد. برایم بزرگداشت خواهند گرفت. عکس من را در همه جا چاپ خواهد کرد. پشت من مرده خواهند گفت که چه گنجینه ای را از دست داده ایم. زنم برایم اشکها خواهد ریخت. دخترانم گریه خواهند کرد. دختر بزرگم دستمالی از میان سینه های سفت و شیرینش بیرون خواهد کشید تا اشکهایش را پاک کند، چه دستمالی، آه، چه بویی دارد. چه سینه هایی، آه. باید مزه کرد. مردم ایستاده اند. همه غمگین. همه در لباس سیاه. مرا در قایقی گذاشته اند. قایقی که پر از سوراخ است. توی یک قایق می خواهند دفنم کنند!! من ازشون متنفرم. ولی، ولی، آه، یادم افتاد! من زن ندارم! دختر نداشته ام. من تنهام. پس چه کسی گریه می کند. من که هنوز نمرده ام. مرده ام هم فایده ای ندارد. کسی نخواهد فهمید. کسی ناراحت نخواهد شد. کسی نمی آید که مرا ببیند.
دارم خفه می شوم. گویی چیزی گلویم را فشار می دهد. آی درد تویی؟! شاید. خودش را معرفی نمی کند. می شناسمش. مدتاهست که بدون اجازه وارد خانه می می شود. شبها می اید. بعضی وقتها حتی وقتی می اید که من خوابیده ام. خواب. می اید بیدارم می کند. و چون خوابم سنگین است ف گلویم را می فشارد . اینقدر می فشارد که حس می کنم نمی توانم نفس بکشم. از خواب می پرم. چند بار از دستش شکایت کردم ولی شبها دستکش دستش می کند. جای انگشتش روی گردن من پیدا نیست. پلیس نمی تواند پیدایش کند. باید فکر ی کنم. دیروز و یا شاید پریروز! نه، نه، زمان بیشتریست. باید سالها باشد. تفنگ زنگ زده، پس باید سالها باشد. رفتن تفنگی خریدم. همیشه با این تفنگ می خوابم. از اون به بعد هر وقت می اید که گلویم را بگیرد ، اگه بیدار باشم می کشمش. هر شب می کشمش. ولی می دانم. مادر ولدزنایی دارد. مادر فحشه ای که با هر کسی می خوابد. حتی همخوابه من هم شده بود. وقتی با تو می خوابد چنان بدنت را به مستی می کشاند و چنان بدنش را می خواهی که فراموش می کنی روزی پدر خواهی شد. مادرش فحشه است. هزاران بچه دارد. هزاران برادر. همه می آیند. شبی یکی از برادرها. من تا به امروز 356 تا از آنها را کشته ام . ولی نمی دانم چند تا از آنها می آیند. نمی دانم تفنگ چرا زنگ زده. بعضی وقتها که بیدارم، خجالت می کشد. با هم ویسکی می خوریم. پوکر بازی می کنیم و بعد ساعتها به هم زل می زنیم. گاهی منتظر می ماند تا من خوابم ببرد. می خواهد خفه ام کند. ولی من بیدارم میشوم. وقتی بیدار می شوم که صدای بسته شدن در می آید.
امروز تصمیمم را گرفته ام. باید همه را بکشم. باید نجات بدهم؟! کی را؟ چه کسی را! مادر فاحشه درد را؟؟ آخر این آدمیان موجودات کثافت دوپایی هستند. باید همشان را از بین برد. باید همشان را توی خاک کرد. تفنگ را باید تمیز کنم. آه تفنگ عزیز. تا به امروز با من بودی. 365 تایشان را کشتی. امروز باید با من 365 آدمی را بکشی. باید تمیزش کنم. در هین تمیز کردن بودم. دوباره امد. چه می خواهد! زنی با اوست. زنی خوش قیافه. لباس نازکی پوشیده است. تمام بدنش را می بینم. سینه هایش معلوم است. عورتش معلوم است. زن به من نگاه می کند. سه نفری با هم پوکر بازی می کنیم. شبیه زنم هست. شبیه یکی از دخترانم هست. من نه زن دارم و نه دختر! پس شبیه کیست؟!آه، این مادر درد است. با هم ویسکی می خوریم. مادرش امشب برای من آمده است. امشب با من خواهد خوابید. مست شده ام. خوابم می آید. باید بخوابم. مادرش تفنگم را از من گرفت. لباسش را در آورده، تمام بدن لختش را می بینم. خوابم می اید. تن این زن تمام وجودم را فرا گرفته، حس رخوت دارم، گلویم، گلویم. چقدر گرم است. نمی توانم نفس بکشم. آخر این درد مرا خفه خواهد کرد. درد، درد، درد.

Tuesday, December 5, 2006

بدون نون شب

خب ، مثل اینکه اوضاع خرابه و به لطف و میمنت وجود حکومت گلابی تمام عکسها فیلتر شدن. راستش نمی دونم باید چی کار کرد! فکر می کنم که بهتر باشه از این به بعد تمام عکسهامو توی سایت عکاسیم بزارم و اینجا فقط نوشته هام رو آپ کنم! نظر شماها چیه؟ مقداری سخت میشه چون اونوقت با این سرعت تو ایران دو تا سایت رو محبور میشین نگاه کنین. به هر حال فعلا حال گیریه. خبر دیگه اینکه آرتین یه اسباب بازی جدید خریده به نام Canon Mark II 1DN تا 2 ماه انتظار ندارم عکس خوبی ازش ببینم ولی بعدش اگه عکس بد بگیرهکلش و می کنم. اینقدر غر می زنم که دیگه عکاسی نکنه. خبر بعدی اینه که من لپ تاپو فرمت کردم و فتو شاپم پرید. قراره از کاوه بگیرم. فکر کنم تا نیمساعت دیگه یه عکس بزارم تو سایت عکاسی.
فعلا خبر خاص دیگه ای نیست.
قربان همگی
بدرود
بقول سپیده نداشتن فتوشاپ مثل نداشتن نون شبه D:
*خوشبختانه کاوه به دادم رسید و فتوشاپ رو به من رسوند، خدا خیرش بده، برا همین سایت عکاسی آپ شد.

Thursday, November 30, 2006

کریسمس


با همراهی دوست عزیز آقای شاهرخ سعیدی. دیشب کلی رفتیم عکاسی در شب. عالی بود. کم کم دارم میفهمم که چقدر لوازم برای عکاسی در شب کم دارم. نکته جالب توجه تعداد بسیار زیاد عکاسای شب بود که با تجهیزات کامل در هر رده سنی در شهر وول می خوردن. بسیار جالب بود.
Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 13Sec.
Av(Aperture Value) F22
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Shade
AF mode AI Servo AF

Wednesday, November 29, 2006

شب كوتاه


اين هفته نوبت عصر ها بود .يعني مدر سه ساعت 12 شروع مي شد و تا پنج و نيم ادامه داشت.از صبحها زود بلند شدن بهتر بود. ولي هم آدم ظهرها بعد نهار سر درس خوابش مي گرفت و هم زمستانها ساعت تعطيلي ديگر همه جا تاريك شده بود و درختهاي لخت حياط ، ديوارهاي آجري و سرما ، مايه ياس و افسردگي مي شد.
ــــ پسر جان زود باش.
عباس با عجله نهار را خورد ، به سرعت شروع كرد به پوشيدن لباس و بعد به سختي كفشهايش را پوشيد ديرش شده بود به سرعت به طرف در رفت.
ـــ خداحافظ.
مامان از آشپزخانه داد زد: خداحافظ ، امروز عصر
مي يام دنبالت ، جايي نري ها!
ـــ باشه.
و به سرعت از در خارج شد. مقداري از راه را دويد . تقريبا به موقع به مدرسه رسيد، تا پايش را داخل مدرسه گذاشت ، زنگ خورده بود.
روز كسالت باري مانند بقيه روزها.درس پرسيدن معلمها ، جواب دادن شاگردها ، درسهاي جديد ، زنگهاي تفريح . فقط فرقش با بقيه روزها اين بود كه امروز نوبت درس جواب دادن او نبود.
با بي حوصلگي به تمام درسها گوش داد. زنگ تعطيلي مدرسه زده شد.بچه ها به سرعت از كلاسها پريدند بيرون ، حتي بعضي وقتها اول شاگردها مي آمدند بيرون و بعد معلمها .
بچه ها از يكديگر خداحافظي كردند ، بعضيها با هم مي رفتند ، چند تايي هم مادرشان و يا پدرشان آمده بودند، در عرض چند دقيقه همه جا خلوت شد، تك و توكي از بچه ها مانده بودند ، عباس و يكي از دوستهاش به سمت دكه آلوچه فروشي حركت كردند. آلوچه خريدن ممنوع بود ولي وقتي مادرها دير مي كردند،بچه ها از فرصت استفاده مي كردند و دلي از عزا در مي آوردند . بچه ها به سرعت آلوچه ها را خوردند ، به داخل مدرسه رفتند دست و صورتشان را شستند و دوباره آمدند بيرون، همين موقع مادر دوست عباس رسيد ، از هم خداحافظي كردند و دوستش سوار ماشين شد و رفت.
لجش گرفته بود مادر عباس هميشه دير مي آمد، هيچ وقت نشده بود كه زود بياد، هميشه سركار يادش مي رفت كه به موقع حركت كند.
توي محوطه جلوي مدرسه فقط عباس مونده بود با يك شاگرد ديگر. هوا ديگه تاريك شده بود ، سوز سردي شروع به وزيدن كرد .ماشينها بدون توجه به سرعت حركت مي كردند، صداي بوقها ، چراغ ماشينها و فرياد تاكسيها و مسافرين تنها سرگرمي قابل مشاهده بود.
پدر آن شاگرد هم آمد. با هم پياده ، دست در دست از مدرسه دور شدند.حالا عباس تنها بود. مدرسه مانند يك قبرستان مي نمود.ديوارهاي آجري ، آجرهاي رنگ و رو رفته ، سر در فلزي مدرسه ، در بسته فلزي مدرسه ، حصارهاي زنگ زده ،درختان لخت ، خاك باغچه كه بدون گل مانده بود.همه چيز سرد مي نمود.
عباس زيپ كاپشنش را تا بالا كشيد، گر چه سرد نبود ولي احساس اطمينان بيشتري بهش دست مي داد. كم كم داشت عصباني مي شد.
ــــ پس اين مامان چرا نمي آد.
لج كرد، رفت از دكه يك آلوچه ديگه خريد.با سرعت تمام شروع كرد به خوردن، برگشت به طرف مدرسه ، يادش افتاد كه مدرسه هم تعطيل شده ، باد سرد به شدت بيشتري به وزيدن ادامه داد. صداي بوق ماشينها و شلوغي آدمها و ماشين ها غير قابل تحمل مي شد. عباس به سمت سكوي سنگي رفت،با ناراحتي روي سكو نشست ، سنگهاي سكو خيلي سرد شده بود، بيشتر از چند دقيقه نتوانست تاب بياورد، بلند شد، كوله اش را گذاشت روي سكو و شروع كرد به ماليدن پشتش ، به ساعتش نگاه كرد، چند روزي بيشتر نبود كه طرز خواندن ساعت را ياد گرفته بودند، شروع كرد به شمردن ، ساعت 6 بود، به نظرش خيلي بيشتر از نيم ساعت صبر كرده بود، پس دوباره شروع كرد به شمردن ، ايندفعه هشت و نيم شد. نه
نمي شد،اينهمه مدت غير ممكن بود، بابا ساعت هشت مي اومد خونه.ولي مي شد كه بعضي شبها خيلي دير بياد، بعضي شبها عباس مي خوابيد و پدر تا اون موقع هنوز خونه نيومده بود.تازه هفته پيش خاله عباس بر اثر تصادف مرده بود. ممكن بود مامان به همين علت يادش رفته باشه و بابا هم سركارش باشه، مامان ، بيچاره خيلي سختي كشيده بود، اين هفته خيلي بد بود، مامان بيشتر گريه مي كرد و عباس ، بالش به بغل مي نشست و گريه هاي او را تماشا مي كرد.
ـــ اين ديگه چيه؟
به نظرش اومد كه آبي روي گوشش ريخته باشد.به آسمان نگاه كرد،به ، چه شانسي!
بارون به نرمي شروع به باريدن كرد، عباس كوله اش را برداشت و به سرعت به زير سقف فلزي سرد در مدرسه خزيد، جلوي مدرسه يك نيمچه سقف فلزي بود كه اگر به در مدرسه مي چسبيدي از بارون در امان مي ماندي.
عباس دوباره به شمردن ساعت پرداخت، ساعت 7 ، به نظر منطقي مي اومد، بي حوصلگي ، كنجكاوي و دانستن دقيق ساعت ، عباس را وادار كرد كه يكبار ديگه ، شروع به شمردن ساعت بكنه، ساعت 8، ديگه واقعا حوصله نداشت ، دست از شمردن برداشت، چه فرقي مي كرد به هر حال مامان دير كرده بود.
مدت نسبتا طولاني گذشت ، پاهايش كم كم كرخ مي شدند ، سردش شده بود، هنوز نمي دانست چه كاري بايد بكنه، مامان هيچ وقت اينقدر دير نكرده بود، با خود فكر كرد:شايد نگفته كه مياد دنبالم،و بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدكه نه، گفته كه مياد دنبالم، دقيقا يادمه ، خودش گفت.
ناگهان اين فكر به ذهنش رسيدكه نكنه مامان ، منو نخواد، من چي كار كردم به سرعت شروع كرد به جستجوي كارهايي كه كرده ، نه يك هفته اي بود كه كار بدي نكرده بود، وحشت عظيمي سراپايش را گرفت، ديگه طاقت نداشت چمباتمه نشست ، باد باران را به زير سقف مي كشيد . به طرف در برگشت و خودش را به در فشرد، كوله اش را بغل كردو از زير چشم به عابراني كه با كنجكاوي او را
مي نگريستند نگاه كرد.
مامان كجايي چرا نمي ياي، اين نگاهها ، سرما و ترس از تنهايي باعث شده بود كه به همان صورت به شكل مرده اي مدتها بنشيند، باران تمام كاپشن و موهايش را خيس كرده بود.مامان كجايي؟
به صرافت اين افتاد كه خودش به تنهايي به سمت خانه حركت كند ، با خوشحالي بلند شد و از اينكه اينهمه مدت اين فكر به ذهنش نرسيده بود ، تعجب كرد با خوشحالي خنديد و خيال نازكردنش و عزيزشدنش در خانه برايش لذت بخش شد.
ناگهان چيز تلخي رويايش را به هم زد.پولهايش را پاي آلوچه از دست داده بود.كيفش را جستجو كرد، براي تاكسي پول كم داشت، مي تونست پياده راه بيفتد ولي زير باران ، خيس خيس مي شدتا به خونه برسد، حتما مريض مي شد، دكتر و آمپول ، متنفر بود ، غير قابل تحمل.
ــــ آخه من چيكار كنم؟
گريه اش گرفته بود، با درماندگي دوباره به در مدسه تكيه داد، اشكهايش به آرامي روي كفشهايش
مي ريختند، كمكي به باران.
توي دلش فريادي كشيد ، به در مدرسه كوبيد و دوباره نشست، سرش را به درون كاپشن برد، چشمهايش را بست و سعي كرد بخوابد، بعد از مدتي سعي كرد دوباره ساعت را بشمرد،8 و نيم ، اي خدا، چرا جور در نمي آد، خيلي بيشتر از يكي دو ساعته، يه شب گذشت،چيكار كنم.
ترس عميق وجودش را فرا گرفت، خودش را از دنياي بيرون جدا شده يافت، عابران با كنجكاوي
مي گذشتند، گر چه به علت باران ديگر عابري نبود.ماشينها فقط بوق مي زدند.
ــــ اين لعنتيها نمي توانند آروم بگيرند.
نگاهش را از دنياي بيرون جدا كرد ، به درختها نگاه كرد، به آسمان و سقف فلزي، به آرامي در حاليكه از شدت گريه به سكسكه افتاده بود چشمهايش را بست.
سعي كرد بخوابد و هر چه بيشتر خودش را جمع و جور كرد.
فكر نداشتن خانواده برايش مجهول بود ، هيچ احساسي نداشت جز وحشت و ترسي كه انگار از اعماق وجودش بر مي خاست، حتي آب دهانش به نظرش تلخ مي اومد.
ـــ عباس
فكر كرد صداي بوقي را شنيده است.
ـــ عباس
محل نگذاشت، به حساب گرسنگي و گيجي گذاشت.
ــــ حتما بچه هاي محل دارند اذيتم مي كنند.
ـــ عباس
اه، چرا ول نمي كند، اسم خود آدم كه ديگه توي سر آدم وول نمي خوره.
ـــ عباس
ــ اي بابا ،ول كن نيست، با ناراحتي و عصبانيت ، سرش را بيرون آورد، مادر در حاليكه به سمت او مي دويد، صدايش مي كرد.خيس خيس شده بود، روسري به موهايش چسبيده بود، از مانتويش آب مي چكيد، هراسان با دستهايي لرزان به سمت زير سقف مي دويد، طره اي از موهايش روي صورتش افتاده بود، و خيس به صورتش چسبيده بود ، چشمهاي ملتهب ، دهاني نيمه باز ، با وحشتي مادر گونه.
با ناباوري در گرمي وجود مادر غرق شد. فقط معناي وجود مادرش را در اين لحظه درك كرد. با شدت بيشتري به گريه افتاد، از ناراحتي مشتي نثار سينه مادر كرد. سكوت مادر باعث شد كه بيشتر به او بچسبد.
ــــ مامان كجابودي؟
سكوت مادر.نگاهي به صورت او انداخت، مادر شكسته مي نمود، فريادي خاموش از فراموشي فرزند، از غم از دست دادن خواهر حكايت مي كرد، مادر نيم نگاهي به عباس انداخت، لبخندي محو و شكسته ، پاسخگوي تمام سختيهاي شب كوتاه عباس بود. درك اين واقعيت كه مادر غمهاي دنيا را به جان مي خردتا او بتواند آرام باشد، كوره ناراحتي عباس را سرريز كرد، با وحشتي عميق دستهاي مادر را چسبيدو كنار او به راه افتاد.
در راه به مادر مي نگريست كه چگونه شكسته شده و چگونه با احساسش از او معذرت
مي خواهد.
هر چه بود او مادر بود.
باد همچنان مي وزيدو باران متوقف شد و عابران همچنان به رفتنهاي خود ادامه مي دادند.

Sunday, November 26, 2006

>


Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 1/4Sec.
Av(Aperture Value) F18
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Daylight
AF mode AI Servo AF

Thursday, November 23, 2006

هیچ، پوچ، زندگی

Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 1/40Sec.
Av(Aperture Value) F18
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 135.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Cloudy
AF mode Manual (MF)