Wednesday, November 29, 2006

شب كوتاه


اين هفته نوبت عصر ها بود .يعني مدر سه ساعت 12 شروع مي شد و تا پنج و نيم ادامه داشت.از صبحها زود بلند شدن بهتر بود. ولي هم آدم ظهرها بعد نهار سر درس خوابش مي گرفت و هم زمستانها ساعت تعطيلي ديگر همه جا تاريك شده بود و درختهاي لخت حياط ، ديوارهاي آجري و سرما ، مايه ياس و افسردگي مي شد.
ــــ پسر جان زود باش.
عباس با عجله نهار را خورد ، به سرعت شروع كرد به پوشيدن لباس و بعد به سختي كفشهايش را پوشيد ديرش شده بود به سرعت به طرف در رفت.
ـــ خداحافظ.
مامان از آشپزخانه داد زد: خداحافظ ، امروز عصر
مي يام دنبالت ، جايي نري ها!
ـــ باشه.
و به سرعت از در خارج شد. مقداري از راه را دويد . تقريبا به موقع به مدرسه رسيد، تا پايش را داخل مدرسه گذاشت ، زنگ خورده بود.
روز كسالت باري مانند بقيه روزها.درس پرسيدن معلمها ، جواب دادن شاگردها ، درسهاي جديد ، زنگهاي تفريح . فقط فرقش با بقيه روزها اين بود كه امروز نوبت درس جواب دادن او نبود.
با بي حوصلگي به تمام درسها گوش داد. زنگ تعطيلي مدرسه زده شد.بچه ها به سرعت از كلاسها پريدند بيرون ، حتي بعضي وقتها اول شاگردها مي آمدند بيرون و بعد معلمها .
بچه ها از يكديگر خداحافظي كردند ، بعضيها با هم مي رفتند ، چند تايي هم مادرشان و يا پدرشان آمده بودند، در عرض چند دقيقه همه جا خلوت شد، تك و توكي از بچه ها مانده بودند ، عباس و يكي از دوستهاش به سمت دكه آلوچه فروشي حركت كردند. آلوچه خريدن ممنوع بود ولي وقتي مادرها دير مي كردند،بچه ها از فرصت استفاده مي كردند و دلي از عزا در مي آوردند . بچه ها به سرعت آلوچه ها را خوردند ، به داخل مدرسه رفتند دست و صورتشان را شستند و دوباره آمدند بيرون، همين موقع مادر دوست عباس رسيد ، از هم خداحافظي كردند و دوستش سوار ماشين شد و رفت.
لجش گرفته بود مادر عباس هميشه دير مي آمد، هيچ وقت نشده بود كه زود بياد، هميشه سركار يادش مي رفت كه به موقع حركت كند.
توي محوطه جلوي مدرسه فقط عباس مونده بود با يك شاگرد ديگر. هوا ديگه تاريك شده بود ، سوز سردي شروع به وزيدن كرد .ماشينها بدون توجه به سرعت حركت مي كردند، صداي بوقها ، چراغ ماشينها و فرياد تاكسيها و مسافرين تنها سرگرمي قابل مشاهده بود.
پدر آن شاگرد هم آمد. با هم پياده ، دست در دست از مدرسه دور شدند.حالا عباس تنها بود. مدرسه مانند يك قبرستان مي نمود.ديوارهاي آجري ، آجرهاي رنگ و رو رفته ، سر در فلزي مدرسه ، در بسته فلزي مدرسه ، حصارهاي زنگ زده ،درختان لخت ، خاك باغچه كه بدون گل مانده بود.همه چيز سرد مي نمود.
عباس زيپ كاپشنش را تا بالا كشيد، گر چه سرد نبود ولي احساس اطمينان بيشتري بهش دست مي داد. كم كم داشت عصباني مي شد.
ــــ پس اين مامان چرا نمي آد.
لج كرد، رفت از دكه يك آلوچه ديگه خريد.با سرعت تمام شروع كرد به خوردن، برگشت به طرف مدرسه ، يادش افتاد كه مدرسه هم تعطيل شده ، باد سرد به شدت بيشتري به وزيدن ادامه داد. صداي بوق ماشينها و شلوغي آدمها و ماشين ها غير قابل تحمل مي شد. عباس به سمت سكوي سنگي رفت،با ناراحتي روي سكو نشست ، سنگهاي سكو خيلي سرد شده بود، بيشتر از چند دقيقه نتوانست تاب بياورد، بلند شد، كوله اش را گذاشت روي سكو و شروع كرد به ماليدن پشتش ، به ساعتش نگاه كرد، چند روزي بيشتر نبود كه طرز خواندن ساعت را ياد گرفته بودند، شروع كرد به شمردن ، ساعت 6 بود، به نظرش خيلي بيشتر از نيم ساعت صبر كرده بود، پس دوباره شروع كرد به شمردن ، ايندفعه هشت و نيم شد. نه
نمي شد،اينهمه مدت غير ممكن بود، بابا ساعت هشت مي اومد خونه.ولي مي شد كه بعضي شبها خيلي دير بياد، بعضي شبها عباس مي خوابيد و پدر تا اون موقع هنوز خونه نيومده بود.تازه هفته پيش خاله عباس بر اثر تصادف مرده بود. ممكن بود مامان به همين علت يادش رفته باشه و بابا هم سركارش باشه، مامان ، بيچاره خيلي سختي كشيده بود، اين هفته خيلي بد بود، مامان بيشتر گريه مي كرد و عباس ، بالش به بغل مي نشست و گريه هاي او را تماشا مي كرد.
ـــ اين ديگه چيه؟
به نظرش اومد كه آبي روي گوشش ريخته باشد.به آسمان نگاه كرد،به ، چه شانسي!
بارون به نرمي شروع به باريدن كرد، عباس كوله اش را برداشت و به سرعت به زير سقف فلزي سرد در مدرسه خزيد، جلوي مدرسه يك نيمچه سقف فلزي بود كه اگر به در مدرسه مي چسبيدي از بارون در امان مي ماندي.
عباس دوباره به شمردن ساعت پرداخت، ساعت 7 ، به نظر منطقي مي اومد، بي حوصلگي ، كنجكاوي و دانستن دقيق ساعت ، عباس را وادار كرد كه يكبار ديگه ، شروع به شمردن ساعت بكنه، ساعت 8، ديگه واقعا حوصله نداشت ، دست از شمردن برداشت، چه فرقي مي كرد به هر حال مامان دير كرده بود.
مدت نسبتا طولاني گذشت ، پاهايش كم كم كرخ مي شدند ، سردش شده بود، هنوز نمي دانست چه كاري بايد بكنه، مامان هيچ وقت اينقدر دير نكرده بود، با خود فكر كرد:شايد نگفته كه مياد دنبالم،و بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدكه نه، گفته كه مياد دنبالم، دقيقا يادمه ، خودش گفت.
ناگهان اين فكر به ذهنش رسيدكه نكنه مامان ، منو نخواد، من چي كار كردم به سرعت شروع كرد به جستجوي كارهايي كه كرده ، نه يك هفته اي بود كه كار بدي نكرده بود، وحشت عظيمي سراپايش را گرفت، ديگه طاقت نداشت چمباتمه نشست ، باد باران را به زير سقف مي كشيد . به طرف در برگشت و خودش را به در فشرد، كوله اش را بغل كردو از زير چشم به عابراني كه با كنجكاوي او را
مي نگريستند نگاه كرد.
مامان كجايي چرا نمي ياي، اين نگاهها ، سرما و ترس از تنهايي باعث شده بود كه به همان صورت به شكل مرده اي مدتها بنشيند، باران تمام كاپشن و موهايش را خيس كرده بود.مامان كجايي؟
به صرافت اين افتاد كه خودش به تنهايي به سمت خانه حركت كند ، با خوشحالي بلند شد و از اينكه اينهمه مدت اين فكر به ذهنش نرسيده بود ، تعجب كرد با خوشحالي خنديد و خيال نازكردنش و عزيزشدنش در خانه برايش لذت بخش شد.
ناگهان چيز تلخي رويايش را به هم زد.پولهايش را پاي آلوچه از دست داده بود.كيفش را جستجو كرد، براي تاكسي پول كم داشت، مي تونست پياده راه بيفتد ولي زير باران ، خيس خيس مي شدتا به خونه برسد، حتما مريض مي شد، دكتر و آمپول ، متنفر بود ، غير قابل تحمل.
ــــ آخه من چيكار كنم؟
گريه اش گرفته بود، با درماندگي دوباره به در مدسه تكيه داد، اشكهايش به آرامي روي كفشهايش
مي ريختند، كمكي به باران.
توي دلش فريادي كشيد ، به در مدرسه كوبيد و دوباره نشست، سرش را به درون كاپشن برد، چشمهايش را بست و سعي كرد بخوابد، بعد از مدتي سعي كرد دوباره ساعت را بشمرد،8 و نيم ، اي خدا، چرا جور در نمي آد، خيلي بيشتر از يكي دو ساعته، يه شب گذشت،چيكار كنم.
ترس عميق وجودش را فرا گرفت، خودش را از دنياي بيرون جدا شده يافت، عابران با كنجكاوي
مي گذشتند، گر چه به علت باران ديگر عابري نبود.ماشينها فقط بوق مي زدند.
ــــ اين لعنتيها نمي توانند آروم بگيرند.
نگاهش را از دنياي بيرون جدا كرد ، به درختها نگاه كرد، به آسمان و سقف فلزي، به آرامي در حاليكه از شدت گريه به سكسكه افتاده بود چشمهايش را بست.
سعي كرد بخوابد و هر چه بيشتر خودش را جمع و جور كرد.
فكر نداشتن خانواده برايش مجهول بود ، هيچ احساسي نداشت جز وحشت و ترسي كه انگار از اعماق وجودش بر مي خاست، حتي آب دهانش به نظرش تلخ مي اومد.
ـــ عباس
فكر كرد صداي بوقي را شنيده است.
ـــ عباس
محل نگذاشت، به حساب گرسنگي و گيجي گذاشت.
ــــ حتما بچه هاي محل دارند اذيتم مي كنند.
ـــ عباس
اه، چرا ول نمي كند، اسم خود آدم كه ديگه توي سر آدم وول نمي خوره.
ـــ عباس
ــ اي بابا ،ول كن نيست، با ناراحتي و عصبانيت ، سرش را بيرون آورد، مادر در حاليكه به سمت او مي دويد، صدايش مي كرد.خيس خيس شده بود، روسري به موهايش چسبيده بود، از مانتويش آب مي چكيد، هراسان با دستهايي لرزان به سمت زير سقف مي دويد، طره اي از موهايش روي صورتش افتاده بود، و خيس به صورتش چسبيده بود ، چشمهاي ملتهب ، دهاني نيمه باز ، با وحشتي مادر گونه.
با ناباوري در گرمي وجود مادر غرق شد. فقط معناي وجود مادرش را در اين لحظه درك كرد. با شدت بيشتري به گريه افتاد، از ناراحتي مشتي نثار سينه مادر كرد. سكوت مادر باعث شد كه بيشتر به او بچسبد.
ــــ مامان كجابودي؟
سكوت مادر.نگاهي به صورت او انداخت، مادر شكسته مي نمود، فريادي خاموش از فراموشي فرزند، از غم از دست دادن خواهر حكايت مي كرد، مادر نيم نگاهي به عباس انداخت، لبخندي محو و شكسته ، پاسخگوي تمام سختيهاي شب كوتاه عباس بود. درك اين واقعيت كه مادر غمهاي دنيا را به جان مي خردتا او بتواند آرام باشد، كوره ناراحتي عباس را سرريز كرد، با وحشتي عميق دستهاي مادر را چسبيدو كنار او به راه افتاد.
در راه به مادر مي نگريست كه چگونه شكسته شده و چگونه با احساسش از او معذرت
مي خواهد.
هر چه بود او مادر بود.
باد همچنان مي وزيدو باران متوقف شد و عابران همچنان به رفتنهاي خود ادامه مي دادند.

4 comments:

Neda said...

همه حس های قشنگ دنیا تو این قصه هست. گرمای آغوش مادر و بی پناهی آدم وقتی که ازش دور باشه، به بهترین نحو به تصویر کشیده شده. بارون و سرما سرگشتگی بچه رو تصویر می کنه، و بعد که بارون بند میاد، انگار که همه طبیعت در مقابل عشق مادر خضوع می کنه.
راستش واسه خودم هم یه همچین اتفاقی افتاده( از سرویس مدرسه جا موندم) و شاید واسه همین باشه که تک تک لحظاتی که توصیف کردی رو درک می کنم.
مرسی از قصه به این قشنگی!:)

ant said...

من عاشق این جمله ات شدم
:
اشکاش به بارون کمک می کرد

مجموعا ساده نویسی ات معرکه است.و نیز جمله های کوتاهت
نقدش هم بماند سر فرصت
مرسی بابک

Anonymous said...

سلام هم بر شما و هم بر خوانندگان داستان های کوتاه زیبای شما.
اولین بار که داستانی از شما خواندم، داستان پسرکی بود که با جنازه سگش صحبت می کرد تا اینکه او هم مرد.
و اینک داستانی زیبا از معمصومیتی کودکانه، از حس زیبای نوازش.
از انتظار و .....
من بارها و بارها چنین صحنه ای را تجربه کردم. پدرم قول می داد تا دنبال من و خواهرم به مدرسه بیاید. حتی یک بار قول داد که وقتی کلاسم در دانشگاه تمام شد به سراغم بیاید و من در طول مدتی که در محوطه جلوی دانشگاه شهید بهشتی منتظرش بودم فقط به این جمله فکر می کردم که : انتظار، مذهب اعتراض است.
اتفاقا من هم عزمم را جزم کردم که خودم به خانه برگردم آنهم درست ساعت 9 شب.
دیگر هیچکدام از دوستانم هم نبودند تا مرا همراهی کنند. پول کمی هم در کیفم داشتم. با این حال از نگهبانی برای گرفتن آژانس تماس گرفتم و درست راس ساعت 10 شب خانه بودم.
راست می گویید خستگی ها و انتظار یک طرف ، آغوش پدر و مادر یک طرف.
عالی بود. عالی....
داستانی به غایت زیبا.
راستی من هفته هایی را که صبحی بودیم بیشتر دوست داشتم تا بعد از ظهری. چون همیشه مامان نهار را دیر آماده می کرد.

Anonymous said...

سلام من يه مدته كه داستانكهاي شما روميخونم.ازين داستان هم خوشم اومدامابايد بگم در حقيقت مانند بودنش شك دارم!كنارهم قراردادن گريه ي مادروباراني كه شروع ميشه خيلي زيبا بود.