Wednesday, October 14, 2009

تنهایی واقعا چیز دردناکیه، توی لندن تنها چیزی که  از تبدیل شدنم به یک دیوانه یا یه آدم از نظر روانی بیمار و افسرده جلوگیری کرد عکاسی بود و پیدا کردن دوستان بسیار خوبی که مدتها وقتم صرف چت کردن اینترتی با اونها میشد. گرچه وقتی اومدم کانادا تا مدتها از نظر روانی دچار مشکلات بودم. هنوزم که هنوزه هر وقت تنهایی بهم فشار میاره یهو دچار همون حالت افسردگی شدید میشم. ولی خب وضعم اینجا خیلی بهتره. تنها نیستم.
بعد از جریان نیلو هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم به کسی علاقه مند بشم ولی یه بشری هست که چنان مهربونه که خیلی برای خودش جا باز کرده. امیدوارم دیگه دوباره تنها نشم. متنفرم از اینکه به خودم نگاه کنم و ببینم تنهام.

در ضمن خاله را خدا خیر دهاد که برای ما آش درست کرد. چنان خوشمزه بود که نگو. جای دوستان حسابی خالی

Tuesday, October 13, 2009

...

سرما خوردم حسابی، خوابم هم نمی بره! شدیدا هم دلتنگم.  امروز داشتم فکر می کردم که خیلی کار ها هست که باید انجام بدم. کم کمش الان 4 تا درس باید بخونم. 2 تا فلسفه و 2 تا حقوق ولی احساس می کنم انگار هیچ کاری انجام نمی دم. عجیبه!
بعد ار کریسمس حتما می خوام برم سر کار و حتما می خوام ماشین عوض کنم و اگه بشه یه مسافرت یک هفته ای بکنم که از این مملکت بزنم بیرون. کم کم داره شبیه یه زندان بد هوای بزرگ میشه. بازم عجیبه!
کلی کار دارم و امیدوارم حالم بهتر بشه. و امیدوارم یه خورده کارا به سرانجامی برسه، خسته شدم از اینکه هیچ امتیازی کسب نکردم.
مرده شور....

Wednesday, October 7, 2009

ST. Augustine

"Too late did I love you, O beauty of ancient days, yet ever new!  Too late did I love you.  And behold, you were within me and I was away from home, and there I searched for you, deformed, plunging, absorbed in those beautiful forms which you had made.  You were within me, but I was not with you.  Things held me far from you, things which could not have existed at all except though you.  You called, you shouted, and burst in on my deafness.  You flared into light and gleamed brightly at me and dispersed my blindness.  You breathed forth fragrances and I drew in my breath, and still I pant for you.  I tasted much, and still I hunger and thirst.  You touched me, and I burned with desire for your peace."
--- Confessions 10.27

تمومید

یه جورایی هیچی لذت بخش تر از این نیست که ببینی محصول 2 سال و نیم تلاش احمقانه خودت توی شب سرد بارونی تموم شد. ادیتش کردی و فقط داری نگاش می کنی و می دونی که هنوز بالا و پایین داره ولی دیگه تموم شده و بعد میشینی فکر می کنی که واقعا چقدر همه چیز احمقانست!!!

Tuesday, September 29, 2009

افسانه آه

داستان غریبیست. امروز توی فیس بوک ( که خدا بگم ایشالا ییهو محو بشه) عکسهای مهمونی سوگل رو دیدم. همچین دیدن همان و رفتن تو باقالیا همان. آنهم با چه شدتی!! اصلا رفتم توی باقالیا چادر زدم موندگار شدم همچین. حس خبلی عجیبی داشتم. یه سری آدم که تعداد کمیشون رو میشناسم توی همون جایی هستن که کلی خاطره داری ازش، یه جورایی هنوز خونه خودت محسوب میشه، نه اینکه بد باشه، منتها آدم وقتی میاد اینجا فکر می کنه همه چیز اونجا ثابته و وقتی تغییرات رو میبینه براش هضمش سخته. حالا همه اینا به کنار زندگی شاهانه رو آدم ول می کنه میاد اینجا از صفر شروع کنه!! چنان دهنی از آدم صاف میشه که نگووو ....

Wednesday, September 9, 2009

Sunday, August 23, 2009

کور وشد

آهای ، کمک ، زدم باز چشم سایت رو کور کردم. امرو توی اینترنت داشتم میگشتم وفهمیدم که در حال حاظر سایتم 1760$ میارزه! پول دار وشدیم ((:
مشکل اینجاست که توی شرایط فعلی یا باید مثل بعض ها همش سیاسی نوشت و یا اینکه هر چی بنویسی ملت می گن بابا توی ایران جوونا میرن زندان و شکنجه می شن و تو اونوقت می خوای در مورد عکاسی بنویسی!! جمع کن کازه کوزتووو!!!
برای همین بید ما مدتی هچ نداشته بیدین بنویسیم.
همین

Wednesday, August 19, 2009

بفرما کوسه!

غذای آدم کوفتش میشه!

Saturday, August 15, 2009

Friday, August 14, 2009

http://photo.net/photodb/folder?folder_id=550469

به گمانم عکسها رو از همین ولایت عقب مانده خودمان گرفته، شاهکاره. شدیدا خجالت کشیدم ):