صدايي از من بود
وجودي
احساسي
دنيايي
كهن
سر شاخه هايي بلند
درختي تنومند
مسكينانه
به در چوبي
قلبهايم
مي نگريستم
جوي آب سرد
درها را با خود
مي برد
اندوه آتشين
در گامهايم جان
مي گرفت
غم حمله آورد
لشگريانش
از فرط خونريزي
سرخ بودند
سردارش خسته
قلب من آخرين
گامهايش را بر
مي داشت
صدايي از وجود
من بود
صداي آخرين
گامها از نهاد
وجودم
برخواست.









