Sunday, July 31, 2005

قرن من


صدايي از من بود
وجودي
احساسي
دنيايي
كهن
سر شاخه هايي بلند
درختي تنومند
مسكينانه
به در چوبي
قلبهايم
مي نگريستم
جوي آب سرد
درها را با خود
مي برد
اندوه آتشين
در گامهايم جان
مي گرفت
غم حمله آورد
لشگريانش
از فرط خونريزي
سرخ بودند
سردارش خسته
قلب من آخرين
گامهايش را بر
مي داشت
صدايي از وجود
من بود
صداي آخرين
گامها از نهاد
وجودم
برخواست.

گور پوسیده


افسوس
خاك سرد!
گور پوسيده ،
سنگ قبر اين مرد
اينك پاشيده،
افسوس
اين مرد
نمي دانست هرگز
چگونه
محبت
با او چنين كرد
افسوس
نمي دانست
كه
غم
نبودن لطافت
با او چنين كرد
اينك گور
خاليست ،
سنگ قبر اين مرد ،
اينك از هم
پاشيده !!

Thursday, July 28, 2005

خواب

خوابی بود
که مردان خسته
در هنگام
شکستگی
به تلخی آن را
هشیوار
می بینند.
خواب نبود
نبود
لبهای خندان
نبود دستهای گرم
خواب
سرد شدن
سنگهای صبور
خسته ام
سخت شکسته
رویم خاک ریزید
که بیشتر خواب دیدن را
نتوانم
.

تنهام

آه چقدر تنهام
خداوند هم در این
اتاقک تنهاست،
به دستهایم می نگرم
فریاد تنهایی را
در خطوطشان می بینم.
که آشفته بر هر سو
هراسان،
پراکنده اند،
که با این تنهایی
چه بنویسند
که خود تنهایند
.

تنهایی من

آمده اند تنهایی من را بگیرند،
در اتاقم
بسته است،
پنجره ها
تاریکند،
ولی باز می آیند
شنیده اند،
وقتی گفته ام
او تنهایی من است
او عشق من است
کوردلانه
آمده اند تنهایی مرا بگیرند.

بی صبرم

بچه غم
طفلک بی نام و ننگ
آه منم این آغوش درد
آه منم این رخنه تاریکی،

باد زمزمه کنان،
مه نجوا کنان،
با زبون بازی،
شمع رقصان با طنازی
بشمردن دردها را
نشانش دادند خاطره ها را،

بچه درد
طفلک خرد شده زیر بار تنهایی و غم
آه منم این تنهای پریشان
آه منم بدرود گفته خاطره ها،

این بار سنگین
درد مهیب
سخت است ،
جانکاه ،
فرساینده،

با می و ساقی پیمان بستم
پیمان فراموشی،
پیمان همیاری،
تا مگر تواند درد را با خود به آنسوی بیکران برد.

آه اینک دیریست که آغوشش در انتظارم است
آه دیریست که بوی خاک ،
باران در انتظارم است.

فراموش کرده ام که چه رنجی
چه دردی
را تحمل کرده ام،
فراموش کردم که سالیان دراز بر سر قبر خودم گریستم
تا مگر دوباره بینمش
تا مگر دوباره در آغوشش کشم.

اینک در انتضارم
انتظار بودن در رویای خودم،
رویای خاک
مه
باران
باد، تنهایی
رویای آغوش گرمش،
رویای بوسه های شیرینش،

رویایم
اینک نمی توانم تحمل کنم
باید بدوم
باید در آغوشش بگیرم
آه دیگر صبری نیست
آه دیگر روحی نیست
تا پروازش دهم
تا رویایی ازو برایم بیاورد،
بی صبرم
همینش سخت است
همینش تلخ است
تلخ.

Monday, July 25, 2005

بیمارستان


دلم بدجوری تنگه، برای بیمارستان، برای اون محیط پر از درد، برای اون محیطی که آدمی به ندرت در وجودش اون درد و اون تلخی و گزندگی درد رو تجربه می کنه. روزی که به اونجا رفتم برام آدما دیدنی بودند، دیدن قیافه های رنجور، خسته و در انتظار. دلم برای اون محیط تنگه، محیطی که دوستام رو اونجا ،بیشتر از هر جای دیگری می دیدم. درد فرا گیر بود، دردی که برام سرمای عجیبی به ارمغان آورد. از اتاق عمل که آمدم تنها چیزی که بارها در ذهنم و شاید بارها با زبانم گفتم این بود که سردمه، و چقدر سردم بود،سرمایی که حتی در شبهای تاریک، شبهای سردی که پشت در انتظار می کشیدم، دری که وقتی باز می شد با وجود چهره عصبانی و خسته او، چهره ای که از سماجت و عشق من به ستوه آمده بود، دری که وقتی باز می شد و من حتی چهره این چنین خشمگین را در نور کم چراغ کمسوی توی کوچه می دیدم وجودم یخ میکرد و کف دستهایم عرق، می خواستم گریه کنم،می خواستم حرف بزنم ولی در برویم بسته می شد، سرمای پشت اون در، در اون شبهای تاریک، مثل همون سرمای بعد از عمل بود، بدنم یخ می کرد و تا ساعتها تاب رانندگی کردن را نداشتم، پشت غول آهنی که همیشه برایم همدم خاموشی بود می نشستم و ساعتها با فکرم با او صحبت می کردم. و اون غول آهنی به آرامی به راز من و اون گوش می داد و هیچ نمی گفت تا زمانی که گریه تمام وجودم را فرا میگرفت،گریه ای که به تنش هایی منتهی می شد که غول آرامم را به غرش وا می داشت،صدایش بلند تر از زمزمه روح من بود،صدایی آرام و بلند و منظم و مرا از در سرد به اتاق تلخ تر و سرد تر و تاریک تر از دنیای بیرون می رساند،اتاقم چنین بود که همیشه به درونش فرار می کردم.
دلم برای اون اتاق تنگ شده، اتاقی که همیشه تاریک بود، اتاقی که شبها همیشه به گریه من گوش می داد، به گمانم وقتی بدن له شده من به خواب وحشتناک فرو می رفت،خوابی که همیشه در آن مرا یارای رسیدن به اون بود ولی اون خواب دهشتناک، خواب تلخ، خواب ستمگر، خواب سنگدل، همیشه در زمان رسیدن به اون مرا با یک تکان از رسیدن به دنیایم باز می داشت، به دل اتاقم پرت می کرد. به گمانم اتاقم قبل از اینکه من به تاریکی اش دوباره بپیوندم با غول آهنیم هم صحبت می شد، هر دو از زاری من تلخ می گریستند ،اتاقم مغرور تر از آن بود که به رویم بیاورد ولی صبح که پا می شدم این را از روی سرفه های غول آهنی می فهمیدم،سرفه هایی که نشان از شب بیداری داشت، دلم برای او و دو همدمم تنگ شده.
وقتی برای اولین بار بهوش آمدم دلم می خواست اون رو در نزدیکیم ببینم، تقاضایی بود که همیشه خواب سنگدل من را به نزدیکی اش، به مانند تماشای فیلمی می برد. ولی همیشه خواب بود و خواب. اون لحظه همه وجودم با صدای هر بار در به لرزه می افتاد، درد داشتم، دردی که هیچوقت نمی توانم فراموشش کنم، دردی که مثل بسته شدن در برویم بود ولی هر باره بر می گشتم، درد را به ریشخند می گرفتم تا ببینم او می آید، و آمد.لحظه آمدنش را به یاد ندارم، گریه مانع دیدنم بود،و درد مانع درکم، ولی آمد.آمدنش را مدتها قبل فهمیده بودم، بوی آشنایی که همیشه قبل از باز کردن در تلخ به مشامم می خورد، این بار زودتر فهمیدم چون اون بو زودتر آمد .دلم برایش تنگ شده، برای بویش، مویش، وجودش.
مدتی ماند، سردی و غم و تلخی همه رفته بودند. وجودش را می پرستیدم. ولی پرستیدنم را درد تلخ و گزنده رفتنش تباه کرد. دلم برایش تنگ شده، چون همو او بود که با موهایش مرا یاد نسیم بهاری می انداخت، همو او بود که دست در موهای خیس از عرقم کرد و از حالم پرسید، همو او بود که وقتی به اتاق میرسید همه وجود من را به ریشخند وا می داشت، ریشخند به درد و غمی که همه جای بدنم به مانند سرطان لونه کرده بودند.
دلم تنگه، تنگ اون لحظه های شفاف بودنش. مدتهاست در جایی دور زندگی می کنم در دنیای دیگر، ولی هر بار، هر شب، باز می خواهم درد داشته باشم تا بتوانم او را ببینم، حاضرم تمام بدنم را تیکه تیکه کنم و بعد در بیمارستان دوباره به هم بدوزنش، تا من دوباره او را ببینم، دیگر در اون اتاق سرد و فلزی بیمارستان خبری از در فلزی نبود، درش چوبی بود، چوبی که هزاران شکاف داشت تا بوی او را از مدتها قبل به من برساند، تا من گریه ام بگیرد و آمدنش را نبینم، چرا که آمدن برای من مثل رفتن است، هر دو سر آغاز تلخی و غم هستند که وجود آدمی را فرا می گیرند، غم آمدن، غمی است که همیشه دلهره رفتن او را در جان آدمی زنده می کند و غم رفتن کابوسی است که باید دیدتش، احساسش کرد، لمسش کرد، تا بار دیگر،کی او برگردد. دلم برایش تنگ شده، دلم برای اون تنگ شده، دردی که با آمدن درد، او هم می آمد، من عاشقم، من دلم گرفته، گریه می کنم، درد را می خواهم، غم، سردی و او را می خواهم، اویی که خاطره من و همزاده این دنیاهاست ،دنیاهایی که همه آدمی ها از آن گریزانند ولی همه آنها در وجود من لانه کرده اند.
روزی که از بیمارستان مرخص شدم، روزی آفتابی و گرم. روزی بود که تا به شب در انتظار ساکن و تلخی مرا فرو برد. شب هنگام بادوست آهنی ام به سمت همان در فلزی رفتم، به مانند گذشته سرد بود. و به مانند گذشته نور کم چراغ و سرمای پشت در. دلم برای درد توی اتاق بیمارستان تنک شده، چرا که اینجا درد دیگری است،همزاده همان درد ولی بسی تلخ تر،آن درد شیرین را می خواهم، منتظر آن درد شیرین، تا کی دوباره اورا ببینم.اینک دوستم، غولم، دوباره مرا به سمت اتاقم میبرد.

درگزارش پلیس آمده بود: فردی که باماشین با در آهنی فرسوده یکی از کارگاهای آهن بری متروک برخورد کرده بود بر اثر آتش گرفتن ماشین سوخت و هیچ اثری هم از او پیدا نشد
عکس از مهتا هوشمند

با چشمها

من
درد در رگانم
حسرت دراستخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم
پیچید.
سرتاسر وجود مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا چیزی به تفته گی خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخی تمام دریاها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
از دفتر مرثیه های خاک ، شعر با چشمها
اثری از شاملو

Saturday, July 23, 2005

آن شب...

آن شب كه در بسترم غنوده بودی
جای گرمت هنوز روی بالشه
با آنهمه اميد
احساسم خواهشه
گر چه ميدانم دوری ز من
ولی هنوز خسته آنم
كه دوباره در بستر تنهايی ام
باد بوی تو را
به من برساند
هنوز به آن بستر كوچك می نگرم
ای كاش
هنوز گرم بود
با لبهايم تو را می بوسم
تو را می جويم
می بويم
بسترم هنوز خاليست .

Thursday, July 21, 2005

گهواره ابدی


عاشقانه می بويمش
می بوسمش
و پرده تاريکی
را می درم
با غم
تخته نرد
بازی می کنم
تا شايد
لبخندش
را هميشه
حتی
در تاريکی ببينم
چشمهايم را
بسته ام
در گور خود
دراز کشيده ام
و با دستهايم
صورتش را
در گهواره ابدی ام
نقاشی
. می کنم