Saturday, July 23, 2005

آن شب...

آن شب كه در بسترم غنوده بودی
جای گرمت هنوز روی بالشه
با آنهمه اميد
احساسم خواهشه
گر چه ميدانم دوری ز من
ولی هنوز خسته آنم
كه دوباره در بستر تنهايی ام
باد بوی تو را
به من برساند
هنوز به آن بستر كوچك می نگرم
ای كاش
هنوز گرم بود
با لبهايم تو را می بوسم
تو را می جويم
می بويم
بسترم هنوز خاليست .

1 comment:

Anonymous said...

سلام آقا بابك وبلاگ زيبايي داريد.. با شعر هاي زيباتر و عكسهاي محشر............ عشق خيس شدن دو دلدار زير باران نيست ... عشق اين است كه من چترم را روي دلدار بگيرم و او نبيند.... نبيند و هرگز نداند كه چرا زير باران خيس نشد..... پرتوان باشيد