Thursday, July 28, 2005

بی صبرم

بچه غم
طفلک بی نام و ننگ
آه منم این آغوش درد
آه منم این رخنه تاریکی،

باد زمزمه کنان،
مه نجوا کنان،
با زبون بازی،
شمع رقصان با طنازی
بشمردن دردها را
نشانش دادند خاطره ها را،

بچه درد
طفلک خرد شده زیر بار تنهایی و غم
آه منم این تنهای پریشان
آه منم بدرود گفته خاطره ها،

این بار سنگین
درد مهیب
سخت است ،
جانکاه ،
فرساینده،

با می و ساقی پیمان بستم
پیمان فراموشی،
پیمان همیاری،
تا مگر تواند درد را با خود به آنسوی بیکران برد.

آه اینک دیریست که آغوشش در انتظارم است
آه دیریست که بوی خاک ،
باران در انتظارم است.

فراموش کرده ام که چه رنجی
چه دردی
را تحمل کرده ام،
فراموش کردم که سالیان دراز بر سر قبر خودم گریستم
تا مگر دوباره بینمش
تا مگر دوباره در آغوشش کشم.

اینک در انتضارم
انتظار بودن در رویای خودم،
رویای خاک
مه
باران
باد، تنهایی
رویای آغوش گرمش،
رویای بوسه های شیرینش،

رویایم
اینک نمی توانم تحمل کنم
باید بدوم
باید در آغوشش بگیرم
آه دیگر صبری نیست
آه دیگر روحی نیست
تا پروازش دهم
تا رویایی ازو برایم بیاورد،
بی صبرم
همینش سخت است
همینش تلخ است
تلخ.

No comments: