Friday, August 25, 2006

بالش ابری


دلم برای جاده خاکی تنگ شده، هی دستم میره طرف موبایل که به آرتین زنگ بزنم بریم عکاسی یهو یادم میوفته که کجام.ضد حالیه خلاصه. دلم برای پاترولم و نیلو هم تنگ شده، برای هستی، برای چمخاله، برای شیبهای وحشتناک، برای متین خل. یاد همگی بخیر. دارم یه داستان می نویسم، رفقا بگن که بزارمش تو اینجا یا براشون ایمیل کنم. در ضمن می خوام آدرس وب رو هم عوض کنم. فکر کنم یکی بشه بهتره، نظرتون چیه؟ سایت هم به روز شد.
حالا کم کم باید شروع کنم عکسامو بزارم. امیدوارم حوصلشو داشته باشم.
قربان همگی
جاده خاکی

عکسهای هوایی



عکس بالایی رودخانه تیمز لندنه و پایینی عکس هوایی از گرینوییچ که محل زندگی من بود هست. خونه های سفید پایین سمت راست عکس خوابگاهی بود که توش بودم. یادش بخیر.

Thursday, August 17, 2006

بد دردیه دوری


شبهای آخرهمیشه فکر می کنم که ای کاش من سال اول دانشگاه بودم، کاش هیچ وقت این تغییرات توی زتندگی آدمی اتفاق نمی افتاد، از اون طرف به خودم می گم نه! این درست نیست آدم باید دنبال تغییرات باشه، دنبال پیشرفت، دنبال بهبودی و استقلال. و بعد یاد سالهای اول دانشگاه می افتم. دوستیها، مسافرتها، عطرهای دخترانه، جاده های خاکی و خلاصه بی خیالی. بس دوران خوشی بود. همش کتاب می خوندم بدون اینکه نگران چیزی باشم. الان دلم نگرانم، نگران همه چیز، حتی نگران رفقام. بد دردیه دوری. راستی یه عکس توپ گذاشتم توی سایت، امیدوارم خوشتون بیاد.
قربان همگی
بدرود

Tuesday, August 15, 2006

غروب جدایی


از الان دلم گرفته، دلم می خواست با آرتین تمام ایران رو بگردم ولی حیف که وقت نیست. این غروب رو تقدیم می کنم به آرتین زمان که همسفر و عکاسی و رفیق بسیار خوبیه. خوشحالم که همچین رفیقی پیدا کردم. اینجا رو هم یه آبو جارویی کرم که به قول سها تار عنکبوت همه جاشو پوشونده بود. در ضمن سایت عکاسیم رو هم آپ کردم. دیگه حرفی نیست جز دلتنگی.
قربان همگی
* در ضمن عکس پایینی رو تقدیم می کنم به سها جان، امیدوارم خوشش بیاد.
بدرود

کولوچوی سبز

Monday, July 31, 2006

قرار

درود
سه شنبه، یعنی فردا عصر ساعت 6 رستوران تماشا توی برج میلاد طبقه 6. منتظرم رفقا هستم.
بدرود

Sunday, July 30, 2006

بر بلندای آسمان


درود بر رفقا
سه شنبه عصر برنامه دیدار گذاشتم. ایندفعه امیدوارم همه 45 دقیقه ای فرار نکنن. احتمال بسیار بسیار زیاد آقایان نواب موسوی و مصطفی امام هم خواهند بود. اگر باز لطف کنین خبر بدین که می یاین یا نه ممنون می شم. ساعتشم همون حدود 6 خواهد بود.
قربان همگی
جاده خاکی

کافه شوکا

درود بر رفقا

چند تا مطلب دارم که توی این هفته در موردشون می نویسم. اولین مطلب در باره نمایشگاه عکس کافه شوکا هست. با اجازه رفقا پنجشنبه شب افتتاحیه نمایشگاه بود در کاخ نیاوران. یک سالن کوچیک پشت کاخ رو گرفته بودن که عکسها رو نشون بدن. خوشبختانه من دیر رفتم و افتتاحیه تموم شده بود. رفتم مستقیم عکسها رو ببینم. مقداری نگاه کردم دیدم یا من حالیم نمیشه و یا عکسها مزخرف هستن. حتی سعی کردم عکسهای برنده و منتخب رو با دقت نگاه کنم، به شدت مزخرف بودن. بعد چند تا از دوستام رو دیدم اونجا با اونها هم نظرم رو در میان گذاشتم دیدم نخیر اونها هم با من هم عقیده هستن. خلاصه اگر هم نرفتین چیزی رو از دست ندادین. کیفیت عکسها بسیار پایین بود.
در حاشیه:
طبق معمول که یک سری خصوصیات داریم که فقط خاص ایران و ایرانیها هست من هم چند تا نکته به چشمم اومد که جالبه بدونین. آقای کسرائیان رو دیدم با چهره پف کرده ( از تریاک؟) ایشون بسیار جالب توجه بود. 98% کسانی که اومده بودن بجای اینکه عکسها رو ببینن داشتن با هم حرف می زدن. خلاصه محلی بود برای حرف زدن و دختر یا پسر بازی. قیلفه ها وحشتناک، طرز لباس پوشیدن که دیگه نگو. من نمی فهمم هر کسی می خواد تریپ روشن فکری بزاره یا موهاشو بلند می کنه و یا تریاک می کشه!! وضع بسیار بسیار تاسف آوری بود. خود صاحب و بانی کافه شوکا و نمایشگاه رو که می دیدی دچار یاس فلسفی می شدی که ای آقا ، خیر سرمون مثلا ایشون نماینده قشر روشنفکره؟؟؟ و ناراحت می شدی که چرا باید اینطوری باشه، در کل به جز چند تا استثنا دیگه نه در دخترها و نه در پسرها ندیدم کسی رو که درست پوشیده باشه و بجای صحبت کردن عکسها رو نگاه کنه!!
نکته بعدی و جالب توجه چید مان و سیستم خیلی بد نمایش عکسها بود که البته در کل انتظار زیادی نداشتم.
در آخر هم دلم از این هم کثافت کاری گرفت. از این همه قرتی بازی و پوکی و حماقت. یاد صادق هدایت افتادم که اسمهای خوبی برای این قشر انتخاب می کرد: رجاله ها؟ حاجی آقاها؟ تازه به دوران رسیده ها؟ روشنفکر پولی؟ یا روشنفکر پوچ؟ نمی دونم الان اگه بود چه نامی رو انتخاب می کرد.
دلم گرفت، دلم هوای باغ رو کرد. راه افتادم توی کاخ . سعی کردم 40 سال پیش رو مجسم کنم. اینجا چجوری بوده؟! تا حالا توی شب توی باغ کاخ قدم نزده بودم. فضای خاصی بود. جای همگی خالی.

قربان همگی
جاده خاکی

Wednesday, July 26, 2006

درود

درود بر همگی
والا این جریان سربازی و ویزا گرفتن و نمی دونم گرفتن گواهی لیسانس از دانشگاه مثل همون جریان هفت خان(خوان) رستم شده، خیر سرم اومدم استراحت ولی عوضش هر روز توی یک اداره هستم. به هر حال اینم نوعی تنوعه. دیگه اینکه من دو هفته دیگه می رم برای همین فکر فوکولیدم که یک بار دیگه دور هم جمع بشیم ، امیدوارم که رفقا وقت داشته باشن. کماکان وبلاگ کوتوله قهوه ای،بارون،مانی پیکس، شاگرد تنبل،مورچه، اولدوزلار، اپتیک رو می بینم، فقط هنوز همون مشکل کامت گذاری رو دارم. شرمنده همگی. احتمالن قرارمون برای هفته دیگه هست. بهم بگین چه روزایی آزاد هستین که قرار بزارم.
قربان همگی
جاده خاکی

Tuesday, July 18, 2006

...


* برای شاگرد تنبل: امیدوارم کتاب رو حداقل تموم کرده باشی.
* برای رفقا: این عکس رو خودم خیلی دوست دارم. کادر بندی و بقیه مسایل همینه و ادیت زیادی نشده. بزرگ شده این عکس رو در سایت خودم ببینید.
قربان همگی