به نظرم میشه به عشق دهن کجی کرد، یه بطر شراب ناب نوشید و در خلسه هرزگی فرو رفت! الزامن نباید موسیقی ایرانی گوش داد و میشه با موسیقیای سالسا و آمریکای لاتین خودتو شاد کنی و بعدم یه ضرب فحش بدی به هر چی آخونده و آدم مذهبی و بعدم به هر چی آدم گلابی که همش دنبال اینه که خلیج فارسی باشه یا عربی، حالا اینکه تمام مرجانهاش دارن از بین میرن و آبش داره به شدت آلوده میشه گوره باباشون!!!! اسمو بچسب، باید حتما فارس باشه ، اروا خیک فارس!!!!!
خلاصه میشه همینطور بی خیال بود و عشق رو مسخره کرد و ....
* الواااااااااااااااااااااااات
Wednesday, April 30, 2008
Tuesday, April 29, 2008
...
میام و میرم. یه عده هم دعوام کردن که غر غر نکن. منم چیز دیگه ای فعلا ندارم بگم. عکاسی خوابیده تا آخر هفته.
کلی هم کار هست که باید انجام بدم.
فعلا هستیم....
* تعدادی الوات پیدا شدن که دائما دارن میرن سینما و اینا، بخیل که نیستم، امیدوارم همیشه خوش و خرم باشن...
کلی هم کار هست که باید انجام بدم.
فعلا هستیم....
* تعدادی الوات پیدا شدن که دائما دارن میرن سینما و اینا، بخیل که نیستم، امیدوارم همیشه خوش و خرم باشن...
Wednesday, April 23, 2008
همغمی
مساله غر زدن نی، یعنی در واقع اصلا حوصله غر زدن ندارم. حرفایی که می زنم بیشتر شامل دریافت هام از مسایل روز توی زندگی شخصی خودمه. خیلی هم احتمالا ممکنه برای همه قابل همغمی نباشه*( کپی رایت رو لطفا رعایت کنید!)
شاید برای کسی خیلی ملموس نباشه ولی وقتی توی کاری هستم که مسایل اساسی مردم مطرحه می بینم که ما ایرانیا چقدر عقب مونده ایم. سالها که چه عرض کنم قرن ها باید بگزره تا بشه این فاصله ها رو پر کرد. من بدبختم این وسط هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه هر روز ببینم در کدون قسمت عقبم و سعی کنم پرش کنم. خیلی راحت نیست. از من نصیحت اگه کسی حقوق خونده توی همون ایران بمونه و یا اگه می خواد بیاد اینجا بجای اینکه بره فوق بهتره دوباره از اول شروع کنه. براش خیلی بهتره.
بعدم اینکه بعضی وقتا ادم دوستایی پیدا می کنه که فکر می کنه میشه از کمک اونا استفاده کنه و زندگیشو به حالت عادی نزدیک کنه و یا در واقع بهترش کنه ولی بعد یه مدتی می بینه که د بیا! خود طرف حسابی گرفتاری داره و باید کمکش کرد. اونوقته که باز دلت می خواد یه گلوله تو کله خودت خالی کنی!
توی 3 هقته اتقاقاتی برام افتاده که به گمانم یه سالی برای هضمشون احتیاج دارم. و ممکنه در تصمیم گیریهای زندگیم شدیدا تاثیر بزاره.
باید صبر کرد و منتظر بود و دید...
* تشکیل شده از دو کلمه هم و غم که میشه همغمی! یعنی اینکه یه آدمی کاملا همون غم یه ادم دیگه رو قبلا تجربه کرده باشه و یا در حال تجربه کردن باشهف اونوقته که میشه عمغمی، چون دقیقا با پوست و خونش می فهمه که غم طرف چیه...
شاید برای کسی خیلی ملموس نباشه ولی وقتی توی کاری هستم که مسایل اساسی مردم مطرحه می بینم که ما ایرانیا چقدر عقب مونده ایم. سالها که چه عرض کنم قرن ها باید بگزره تا بشه این فاصله ها رو پر کرد. من بدبختم این وسط هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه هر روز ببینم در کدون قسمت عقبم و سعی کنم پرش کنم. خیلی راحت نیست. از من نصیحت اگه کسی حقوق خونده توی همون ایران بمونه و یا اگه می خواد بیاد اینجا بجای اینکه بره فوق بهتره دوباره از اول شروع کنه. براش خیلی بهتره.
بعدم اینکه بعضی وقتا ادم دوستایی پیدا می کنه که فکر می کنه میشه از کمک اونا استفاده کنه و زندگیشو به حالت عادی نزدیک کنه و یا در واقع بهترش کنه ولی بعد یه مدتی می بینه که د بیا! خود طرف حسابی گرفتاری داره و باید کمکش کرد. اونوقته که باز دلت می خواد یه گلوله تو کله خودت خالی کنی!
توی 3 هقته اتقاقاتی برام افتاده که به گمانم یه سالی برای هضمشون احتیاج دارم. و ممکنه در تصمیم گیریهای زندگیم شدیدا تاثیر بزاره.
باید صبر کرد و منتظر بود و دید...
* تشکیل شده از دو کلمه هم و غم که میشه همغمی! یعنی اینکه یه آدمی کاملا همون غم یه ادم دیگه رو قبلا تجربه کرده باشه و یا در حال تجربه کردن باشهف اونوقته که میشه عمغمی، چون دقیقا با پوست و خونش می فهمه که غم طرف چیه...
Monday, April 21, 2008
بی عدالتی
دنیا هیچ جورش عادلانه نیست. حتی وقتی خودت می خوای عادل باشی و رو راست نمیشه. هزار بهونه هم ممکنه بعدش بیاری که چرا فلان کارو کردی ولی بعضب وقتا مجبوری بشینی و ببینی که جریان زندگی چجوری به سمتی می برتت که خودت اصلا نمی خوای!
یه وقتای فکر می کنی همه چیز کم کم داره حل میشه، و می تونی وقتی میری بیرون احساساتت رو آزاد کنی و از هوای بهاری و منظره های قشنگ لذت ببری ولی بعد یهو می بینی نخیر تازه داره وارد یه دردسری میشی که همچین نفهمی نفهمی پوستتو قلفتی(غلفتی؟) می کنه؟
کی گفته دنیا قشنگه؟
یه وقتای فکر می کنی همه چیز کم کم داره حل میشه، و می تونی وقتی میری بیرون احساساتت رو آزاد کنی و از هوای بهاری و منظره های قشنگ لذت ببری ولی بعد یهو می بینی نخیر تازه داره وارد یه دردسری میشی که همچین نفهمی نفهمی پوستتو قلفتی(غلفتی؟) می کنه؟
کی گفته دنیا قشنگه؟
هچ
توی این گرما بدنم یخ کرده، حس کرختی دارم. دلم می خواد از هر چی شهر و آدم دور بشم. وحشت کردم و شدیدا احساس حماقت و بی خود بودن بهم داره دست میده. اقرار می کنم که انگلیسی بلد نیستم. باید یاد گرفت، اگه بخوام توی این رشته کار کنم باید یاد بگیرم. اعتماد به نفس که هیچی قشنگ پرکشیده رفته. کاش بلد بودم....
Friday, April 18, 2008
دوباره
همیشه از اینکه صبح زود بیدار بشم و از رخت خواب بزنم بیروم بدم میومده. در واقع متنفر بودم. هیچ وقت آدمی نبودم که صبح زور بیدار بشم و همیشه شبا رو به روز ترجیح دادم. کله خریم از بچگیم بوده و همین باعث میشد که از تاریکی نترسم. در واقع برام تاریکی یه حالت رمز آلود داشت که حنی توی جنگلا که برق ازم می پرید فکر می کردم که وای چه باحال!!
یکی از خاطراتی که درباره سختی بلند شدن از رختخواب دارم مربوط میشه به درس خوندن توی چمخاله. به خاطر جنگ، یکی یا دو سال رو مجبور شدیم بریم شمال. نزدیک ترین شهر به چمخاله شهریه به نام لنگرود. با هم 10 کیلومتر فاصله دارن. صبحا خیلی زود باید پا میشدیم، منو کاوه ،و بعد کسی که مشاور باغ محسوب مبشد، آفای زنده دل، میومد دنبالمون و می رفتیم شهر. به خاطر همون فاصله لعنتی مجبور می شدم صبحا زود بیدار بشم. تا وقتی هوا گرم بود مشکلی نبود ولی توی زمستونا واقعا شکنچه بود چون توی اون هوای نمور از زیر لحاف در اومدن واقها سخت بود و خونه هم وسابل گرماییش چوبی بود، یه شومیه داشیتم و دو تا بخاری هیزمی. برای همین صبحا خونه سرد سرد میشد. اینا به کنار خیلی وقتا پمپ آب هوا می کشید و مجبور می شدیم بریم یا از توی چاه با سطل آب بیاریم و یا بریم پمپ رو هواگیری کنیم. اشکم در میومد چون وقتی که بیدار می شدم در واقع هوا هنوز تاریک بود.
مرحله بعدی با شکنجه پاشدن از رختخواب مربوط میشد به دو سال راهنمایی که توی خیابان 40 یوسف آباد خونه داشتیم. خونه قدیمی بود و خیلی گنده برای همین هیچ وقت درست گرم نمی شد. کلی پنجره داشت. خود خونه سیصدو خورده ای متر بود و همه پنجره هاش قدی بود و گنده. فکر می کنم یکی از نشانه های تمام عیار هدر دادن انرژی اون خونه هست.برای اینکه خونه گرم بشه یه بخاری گازی بزرگ پلار خریداری شد و در هال بزرگ خونه نسب شد. صبحا که مامان بیدارمون می کرد می رفتیم عین توله سگ می خسبیدم جلوی بخاری. خوابمون می برد تا جیغ مامان کامل درآد. خیلی سخت بود پا شدن. بعد دیگه خوب بود تا سال کنکور. به طرز عجیب قریبی سال کنکور سیستم من عوض شد. راحت صبحا پا می شدم یعنی سر ساعت 7 اتومات بیدار بودم تا 7:30 بشینم سر درس تا 12 شب. 1سال سیستمم همین بود که 7 ساعت ثابت بخوابم.
بعد که رفتم دانشگاه تا می تونستم از ایتکه کلاسای صبح رو ور دارم در می رفتم . بجز سال سوم که یه کلاسی داشتیم به نام قانون آیین دادرسی جزایی 3. کلاس راس ساعت 7:50 صبح تشکیل می شد. نه 8 و نه 8 و نیم، تصور کنین 7 و 50 صبح. من نمی دونم کذوم بی ناموسی همچین ساعتی رو گذاشته بود و بنده خدا استادمون که یه آدم خیلی مهربون بود خودش همیشه میومد و البته کلاس چون تا 9 و نیم بود تازه ساعت 8 و نیم کامل میشد. خودم به شخصه تقریبا 5 بارشو کامل دو در کردم. خلاصه این وضعیت ادامه داشت تا رفتم به کشور شیطان پرور انگلستون که به خاطر تفاوت ساعتی که با ایران داشت تقریبا شدم شب کار. به جز 2 تا کلاسی که سال اول و سال دوم داشتم که ساعت 9 شروع می شدن بقیه کلاسا ساعت 11 شروع می شدن. تازه همونا رو هم به سختی پا می شدم. چون معمولا دیر وقت شب یا بهتره بگم ساعت 4 یا 5 صبح می خوابیدم و 11 یا 12 صبح پا می شدم. این جریان ادامه داشت تا وقتی اومدم کانادا که دیگه تبدیل شدم به رقیب جغدا. پوز زنون بود گویا!!! 6 یا 7 صبح می خوابیدم و 1 یا 2 ظهر پا می شدم. دیگه خلاصه گند زده بودم به هر چی سیستم انسانیه!
حالا الان تصور بفرمایید که باید ساعت 11 یا حداکثر 12 عین بقیه آدما بخوابم و از اینطرف 6و نیم یا 7 صبح پاشم برم سر کار. ای تو روح هر چی کاره...
خلاصه بدبختی دوباره صبح زود پاشدن شروع شده و گویا این نهضت همچنان ادامه داره.
زجر می کشییییییییییییییییییم
قربان همگی
بدرود
یکی از خاطراتی که درباره سختی بلند شدن از رختخواب دارم مربوط میشه به درس خوندن توی چمخاله. به خاطر جنگ، یکی یا دو سال رو مجبور شدیم بریم شمال. نزدیک ترین شهر به چمخاله شهریه به نام لنگرود. با هم 10 کیلومتر فاصله دارن. صبحا خیلی زود باید پا میشدیم، منو کاوه ،و بعد کسی که مشاور باغ محسوب مبشد، آفای زنده دل، میومد دنبالمون و می رفتیم شهر. به خاطر همون فاصله لعنتی مجبور می شدم صبحا زود بیدار بشم. تا وقتی هوا گرم بود مشکلی نبود ولی توی زمستونا واقعا شکنچه بود چون توی اون هوای نمور از زیر لحاف در اومدن واقها سخت بود و خونه هم وسابل گرماییش چوبی بود، یه شومیه داشیتم و دو تا بخاری هیزمی. برای همین صبحا خونه سرد سرد میشد. اینا به کنار خیلی وقتا پمپ آب هوا می کشید و مجبور می شدیم بریم یا از توی چاه با سطل آب بیاریم و یا بریم پمپ رو هواگیری کنیم. اشکم در میومد چون وقتی که بیدار می شدم در واقع هوا هنوز تاریک بود.
مرحله بعدی با شکنجه پاشدن از رختخواب مربوط میشد به دو سال راهنمایی که توی خیابان 40 یوسف آباد خونه داشتیم. خونه قدیمی بود و خیلی گنده برای همین هیچ وقت درست گرم نمی شد. کلی پنجره داشت. خود خونه سیصدو خورده ای متر بود و همه پنجره هاش قدی بود و گنده. فکر می کنم یکی از نشانه های تمام عیار هدر دادن انرژی اون خونه هست.برای اینکه خونه گرم بشه یه بخاری گازی بزرگ پلار خریداری شد و در هال بزرگ خونه نسب شد. صبحا که مامان بیدارمون می کرد می رفتیم عین توله سگ می خسبیدم جلوی بخاری. خوابمون می برد تا جیغ مامان کامل درآد. خیلی سخت بود پا شدن. بعد دیگه خوب بود تا سال کنکور. به طرز عجیب قریبی سال کنکور سیستم من عوض شد. راحت صبحا پا می شدم یعنی سر ساعت 7 اتومات بیدار بودم تا 7:30 بشینم سر درس تا 12 شب. 1سال سیستمم همین بود که 7 ساعت ثابت بخوابم.
بعد که رفتم دانشگاه تا می تونستم از ایتکه کلاسای صبح رو ور دارم در می رفتم . بجز سال سوم که یه کلاسی داشتیم به نام قانون آیین دادرسی جزایی 3. کلاس راس ساعت 7:50 صبح تشکیل می شد. نه 8 و نه 8 و نیم، تصور کنین 7 و 50 صبح. من نمی دونم کذوم بی ناموسی همچین ساعتی رو گذاشته بود و بنده خدا استادمون که یه آدم خیلی مهربون بود خودش همیشه میومد و البته کلاس چون تا 9 و نیم بود تازه ساعت 8 و نیم کامل میشد. خودم به شخصه تقریبا 5 بارشو کامل دو در کردم. خلاصه این وضعیت ادامه داشت تا رفتم به کشور شیطان پرور انگلستون که به خاطر تفاوت ساعتی که با ایران داشت تقریبا شدم شب کار. به جز 2 تا کلاسی که سال اول و سال دوم داشتم که ساعت 9 شروع می شدن بقیه کلاسا ساعت 11 شروع می شدن. تازه همونا رو هم به سختی پا می شدم. چون معمولا دیر وقت شب یا بهتره بگم ساعت 4 یا 5 صبح می خوابیدم و 11 یا 12 صبح پا می شدم. این جریان ادامه داشت تا وقتی اومدم کانادا که دیگه تبدیل شدم به رقیب جغدا. پوز زنون بود گویا!!! 6 یا 7 صبح می خوابیدم و 1 یا 2 ظهر پا می شدم. دیگه خلاصه گند زده بودم به هر چی سیستم انسانیه!
حالا الان تصور بفرمایید که باید ساعت 11 یا حداکثر 12 عین بقیه آدما بخوابم و از اینطرف 6و نیم یا 7 صبح پاشم برم سر کار. ای تو روح هر چی کاره...
خلاصه بدبختی دوباره صبح زود پاشدن شروع شده و گویا این نهضت همچنان ادامه داره.
زجر می کشییییییییییییییییییم
قربان همگی
بدرود
Sunday, April 13, 2008
داستان هفته
درود بر همگی
هفته عجیب غریب و دیوانه کننده ای بود. اینکه تمام روز رو با لباس آدمیت بری سر کار و شب هم مثل جنازه بیوفتی و بخوابی یه جورایی عجیبه. مثلما من چون عادت ندارم برام سخته ولی اینکه چقدر بتونم دووم بیارم خودش جای سوال داره. مشکل دیگه اینکه توی این کار لعنتی با زندگی واقعی مردم سرو کار داری. اگه اشتباه کنی نه تنها آبروت میره و می تونی شغلتو از دست بدی، بلکه طبق قوانین اینجا خیلی راحت طرف می تونه بری شکایت کنه از یه وکیل و ازش خسارت بگیره و در شرایطی هم پروانه وکلاتت رو از دست بدی!!
خلاصه یه جورایی شدیدا استرس زاست. و دیگه اینکه می بینی واقعا وقتی برای عکاسی و وبگردی و وب نویسی نداری. چون وقتی میای خونه اینقدر خسته ای که فقط دلت می خواد یه چیزی بخوری و بخوابیی. البته خب کم کم باید عادت کنم و عصر هامو تنظیم کنم و به کارام برسم. اینطوری نمیشه وقت عصر رو حروم کرد.
خلاصه که فعلا داستان زندگی من اینه تا بعد ببینم چی میشه.
از آرتین و ندا هم خبری ندارم و اگه اینجا رو خوندن لطفا یه کوچولو منو از احوالشون با خبر کنن. شرمنده بی معرفتی من. نرسیدم جویای احوال باشم.
خوش و خرم باشید.
بدرود
* لاکی و الدوز جان این سایت رویای باد رو من همیشه می خونم و واقعا از شعرای امتخابیتون لذت می برم و کیف می کنم. واقعا سپاس و سپاس. لطفا ادامه بدین و قول می دم بزودی منم دوباره شروع کنم. بازم ممنون.
هفته عجیب غریب و دیوانه کننده ای بود. اینکه تمام روز رو با لباس آدمیت بری سر کار و شب هم مثل جنازه بیوفتی و بخوابی یه جورایی عجیبه. مثلما من چون عادت ندارم برام سخته ولی اینکه چقدر بتونم دووم بیارم خودش جای سوال داره. مشکل دیگه اینکه توی این کار لعنتی با زندگی واقعی مردم سرو کار داری. اگه اشتباه کنی نه تنها آبروت میره و می تونی شغلتو از دست بدی، بلکه طبق قوانین اینجا خیلی راحت طرف می تونه بری شکایت کنه از یه وکیل و ازش خسارت بگیره و در شرایطی هم پروانه وکلاتت رو از دست بدی!!
خلاصه یه جورایی شدیدا استرس زاست. و دیگه اینکه می بینی واقعا وقتی برای عکاسی و وبگردی و وب نویسی نداری. چون وقتی میای خونه اینقدر خسته ای که فقط دلت می خواد یه چیزی بخوری و بخوابیی. البته خب کم کم باید عادت کنم و عصر هامو تنظیم کنم و به کارام برسم. اینطوری نمیشه وقت عصر رو حروم کرد.
خلاصه که فعلا داستان زندگی من اینه تا بعد ببینم چی میشه.
از آرتین و ندا هم خبری ندارم و اگه اینجا رو خوندن لطفا یه کوچولو منو از احوالشون با خبر کنن. شرمنده بی معرفتی من. نرسیدم جویای احوال باشم.
خوش و خرم باشید.
بدرود
* لاکی و الدوز جان این سایت رویای باد رو من همیشه می خونم و واقعا از شعرای امتخابیتون لذت می برم و کیف می کنم. واقعا سپاس و سپاس. لطفا ادامه بدین و قول می دم بزودی منم دوباره شروع کنم. بازم ممنون.
Monday, April 7, 2008
لولو برد
همچین وقتی رسیدم خونه زرتم قمسور(ضرتم قمصور؟؟) شده بود...
همچین می گما کار کردن کلی سخت بید.
می گمااااا همچین کار حقوقی کردن خیلی سخت بید.
همچین اشتب کنی کلاهت پس معرکست...
همچین دیگه ولگردی رو لولو برد ):
همچین می گما کار کردن کلی سخت بید.
می گمااااا همچین کار حقوقی کردن خیلی سخت بید.
همچین اشتب کنی کلاهت پس معرکست...
همچین دیگه ولگردی رو لولو برد ):
Sunday, April 6, 2008
Subscribe to:
Posts (Atom)