همیشه از اینکه صبح زود بیدار بشم و از رخت خواب بزنم بیروم بدم میومده. در واقع متنفر بودم. هیچ وقت آدمی نبودم که صبح زور بیدار بشم و همیشه شبا رو به روز ترجیح دادم. کله خریم از بچگیم بوده و همین باعث میشد که از تاریکی نترسم. در واقع برام تاریکی یه حالت رمز آلود داشت که حنی توی جنگلا که برق ازم می پرید فکر می کردم که وای چه باحال!!
یکی از خاطراتی که درباره سختی بلند شدن از رختخواب دارم مربوط میشه به درس خوندن توی چمخاله. به خاطر جنگ، یکی یا دو سال رو مجبور شدیم بریم شمال. نزدیک ترین شهر به چمخاله شهریه به نام لنگرود. با هم 10 کیلومتر فاصله دارن. صبحا خیلی زود باید پا میشدیم، منو کاوه ،و بعد کسی که مشاور باغ محسوب مبشد، آفای زنده دل، میومد دنبالمون و می رفتیم شهر. به خاطر همون فاصله لعنتی مجبور می شدم صبحا زود بیدار بشم. تا وقتی هوا گرم بود مشکلی نبود ولی توی زمستونا واقعا شکنچه بود چون توی اون هوای نمور از زیر لحاف در اومدن واقها سخت بود و خونه هم وسابل گرماییش چوبی بود، یه شومیه داشیتم و دو تا بخاری هیزمی. برای همین صبحا خونه سرد سرد میشد. اینا به کنار خیلی وقتا پمپ آب هوا می کشید و مجبور می شدیم بریم یا از توی چاه با سطل آب بیاریم و یا بریم پمپ رو هواگیری کنیم. اشکم در میومد چون وقتی که بیدار می شدم در واقع هوا هنوز تاریک بود.
مرحله بعدی با شکنجه پاشدن از رختخواب مربوط میشد به دو سال راهنمایی که توی خیابان 40 یوسف آباد خونه داشتیم. خونه قدیمی بود و خیلی گنده برای همین هیچ وقت درست گرم نمی شد. کلی پنجره داشت. خود خونه سیصدو خورده ای متر بود و همه پنجره هاش قدی بود و گنده. فکر می کنم یکی از نشانه های تمام عیار هدر دادن انرژی اون خونه هست.برای اینکه خونه گرم بشه یه بخاری گازی بزرگ پلار خریداری شد و در هال بزرگ خونه نسب شد. صبحا که مامان بیدارمون می کرد می رفتیم عین توله سگ می خسبیدم جلوی بخاری. خوابمون می برد تا جیغ مامان کامل درآد. خیلی سخت بود پا شدن. بعد دیگه خوب بود تا سال کنکور. به طرز عجیب قریبی سال کنکور سیستم من عوض شد. راحت صبحا پا می شدم یعنی سر ساعت 7 اتومات بیدار بودم تا 7:30 بشینم سر درس تا 12 شب. 1سال سیستمم همین بود که 7 ساعت ثابت بخوابم.
بعد که رفتم دانشگاه تا می تونستم از ایتکه کلاسای صبح رو ور دارم در می رفتم . بجز سال سوم که یه کلاسی داشتیم به نام قانون آیین دادرسی جزایی 3. کلاس راس ساعت 7:50 صبح تشکیل می شد. نه 8 و نه 8 و نیم، تصور کنین 7 و 50 صبح. من نمی دونم کذوم بی ناموسی همچین ساعتی رو گذاشته بود و بنده خدا استادمون که یه آدم خیلی مهربون بود خودش همیشه میومد و البته کلاس چون تا 9 و نیم بود تازه ساعت 8 و نیم کامل میشد. خودم به شخصه تقریبا 5 بارشو کامل دو در کردم. خلاصه این وضعیت ادامه داشت تا رفتم به کشور شیطان پرور انگلستون که به خاطر تفاوت ساعتی که با ایران داشت تقریبا شدم شب کار. به جز 2 تا کلاسی که سال اول و سال دوم داشتم که ساعت 9 شروع می شدن بقیه کلاسا ساعت 11 شروع می شدن. تازه همونا رو هم به سختی پا می شدم. چون معمولا دیر وقت شب یا بهتره بگم ساعت 4 یا 5 صبح می خوابیدم و 11 یا 12 صبح پا می شدم. این جریان ادامه داشت تا وقتی اومدم کانادا که دیگه تبدیل شدم به رقیب جغدا. پوز زنون بود گویا!!! 6 یا 7 صبح می خوابیدم و 1 یا 2 ظهر پا می شدم. دیگه خلاصه گند زده بودم به هر چی سیستم انسانیه!
حالا الان تصور بفرمایید که باید ساعت 11 یا حداکثر 12 عین بقیه آدما بخوابم و از اینطرف 6و نیم یا 7 صبح پاشم برم سر کار. ای تو روح هر چی کاره...
خلاصه بدبختی دوباره صبح زود پاشدن شروع شده و گویا این نهضت همچنان ادامه داره.
زجر می کشییییییییییییییییییم
قربان همگی
بدرود
یکی از خاطراتی که درباره سختی بلند شدن از رختخواب دارم مربوط میشه به درس خوندن توی چمخاله. به خاطر جنگ، یکی یا دو سال رو مجبور شدیم بریم شمال. نزدیک ترین شهر به چمخاله شهریه به نام لنگرود. با هم 10 کیلومتر فاصله دارن. صبحا خیلی زود باید پا میشدیم، منو کاوه ،و بعد کسی که مشاور باغ محسوب مبشد، آفای زنده دل، میومد دنبالمون و می رفتیم شهر. به خاطر همون فاصله لعنتی مجبور می شدم صبحا زود بیدار بشم. تا وقتی هوا گرم بود مشکلی نبود ولی توی زمستونا واقعا شکنچه بود چون توی اون هوای نمور از زیر لحاف در اومدن واقها سخت بود و خونه هم وسابل گرماییش چوبی بود، یه شومیه داشیتم و دو تا بخاری هیزمی. برای همین صبحا خونه سرد سرد میشد. اینا به کنار خیلی وقتا پمپ آب هوا می کشید و مجبور می شدیم بریم یا از توی چاه با سطل آب بیاریم و یا بریم پمپ رو هواگیری کنیم. اشکم در میومد چون وقتی که بیدار می شدم در واقع هوا هنوز تاریک بود.
مرحله بعدی با شکنجه پاشدن از رختخواب مربوط میشد به دو سال راهنمایی که توی خیابان 40 یوسف آباد خونه داشتیم. خونه قدیمی بود و خیلی گنده برای همین هیچ وقت درست گرم نمی شد. کلی پنجره داشت. خود خونه سیصدو خورده ای متر بود و همه پنجره هاش قدی بود و گنده. فکر می کنم یکی از نشانه های تمام عیار هدر دادن انرژی اون خونه هست.برای اینکه خونه گرم بشه یه بخاری گازی بزرگ پلار خریداری شد و در هال بزرگ خونه نسب شد. صبحا که مامان بیدارمون می کرد می رفتیم عین توله سگ می خسبیدم جلوی بخاری. خوابمون می برد تا جیغ مامان کامل درآد. خیلی سخت بود پا شدن. بعد دیگه خوب بود تا سال کنکور. به طرز عجیب قریبی سال کنکور سیستم من عوض شد. راحت صبحا پا می شدم یعنی سر ساعت 7 اتومات بیدار بودم تا 7:30 بشینم سر درس تا 12 شب. 1سال سیستمم همین بود که 7 ساعت ثابت بخوابم.
بعد که رفتم دانشگاه تا می تونستم از ایتکه کلاسای صبح رو ور دارم در می رفتم . بجز سال سوم که یه کلاسی داشتیم به نام قانون آیین دادرسی جزایی 3. کلاس راس ساعت 7:50 صبح تشکیل می شد. نه 8 و نه 8 و نیم، تصور کنین 7 و 50 صبح. من نمی دونم کذوم بی ناموسی همچین ساعتی رو گذاشته بود و بنده خدا استادمون که یه آدم خیلی مهربون بود خودش همیشه میومد و البته کلاس چون تا 9 و نیم بود تازه ساعت 8 و نیم کامل میشد. خودم به شخصه تقریبا 5 بارشو کامل دو در کردم. خلاصه این وضعیت ادامه داشت تا رفتم به کشور شیطان پرور انگلستون که به خاطر تفاوت ساعتی که با ایران داشت تقریبا شدم شب کار. به جز 2 تا کلاسی که سال اول و سال دوم داشتم که ساعت 9 شروع می شدن بقیه کلاسا ساعت 11 شروع می شدن. تازه همونا رو هم به سختی پا می شدم. چون معمولا دیر وقت شب یا بهتره بگم ساعت 4 یا 5 صبح می خوابیدم و 11 یا 12 صبح پا می شدم. این جریان ادامه داشت تا وقتی اومدم کانادا که دیگه تبدیل شدم به رقیب جغدا. پوز زنون بود گویا!!! 6 یا 7 صبح می خوابیدم و 1 یا 2 ظهر پا می شدم. دیگه خلاصه گند زده بودم به هر چی سیستم انسانیه!
حالا الان تصور بفرمایید که باید ساعت 11 یا حداکثر 12 عین بقیه آدما بخوابم و از اینطرف 6و نیم یا 7 صبح پاشم برم سر کار. ای تو روح هر چی کاره...
خلاصه بدبختی دوباره صبح زود پاشدن شروع شده و گویا این نهضت همچنان ادامه داره.
زجر می کشییییییییییییییییییم
قربان همگی
بدرود
4 comments:
:)من که همش مجبور بودم صبح زود از خواب بیدار بشم با اینحال بازم صبحها با بدبختی بیدار می شم از خواب. هر روز هم نیم ساعت دیر می یام سرکار و الان دوساله هر روز قول می دم به خودم فردا 8 سرکارم ولی باز فردا 8 از خونه می یام بیرون!
فکرشو بکن من چند سال پیش یه کلاس داشتم تو دانشگاه شهید بهشتی که ساعت 7 و نیم شروع می شد و من مجبور بودم از کرج بیام! دیر هم می رسیدم استاده راه نمی داد... موفق باشی جفد عزیز
kheili bahal boooood! :))
man motmaen boodam ke post e badit, yani in post, darbareie sobh e zood az khab bidar shodane! :))
goftam in belakhare too hamin rooza sedash dar miad o shekayat mikone az in vaz!
delam barat sookht! rast migam! manam hamishe ehsas e marg behem dast midade az in kar!
hala jalebish injast ke man too uni aksaran class ha ro 1 be bad barmidashtam, va hata vase oona ham ie vaghtaii khab mimoondam!
az in chizaii ke gofti, maloom mishe ke az sarma ham farari boodi! hala pashodi rafti canada!
جدا مرا هم در غم خود شریک بدان. یکی از موارد شکنجه که در دیوان لاهه هم قابل پیگیری است همین کله سحر بیدار شدن است. بدبختی نمی دانم چرا روح لطیف من همان موقع ها در حال تراوش است. فکر می کنم همه مردم خوابند و فقط من هستم که شاهد بیرون آمدن با شکوه خورشید هستم. :(
Post a Comment