Sunday, June 29, 2008
Tuesday, June 17, 2008
تکرار
یه چیزی توی زندگی هست به نام تکرار اشتباه و بعد دلیل آوردن برای خود قانع کردن. خیلی شبیه همون حماقته. اینجور آدما را باید در جا تیر بارون کرد!!
Sunday, June 15, 2008
باران


امروز عصر بدجوری حالم گرفته بود. حسابی احساس تنهایی می کردم. به این نتیجه رسیدم که از وقتی که از ولایت کینگستون اومدم توی این ده بزرگ هنوز نتوستم دوستی پیدا کنم که وقتی دلم گرفت با یه زنگ بشه رفت بیرون. بیشتر مواقع دوستان گرفتاریهای خاص خودشون رو دارن. توی این چند ماهی هم که از اون جریان می گذره، هنوز انگار توی خواب هستم . کلی اتفاقات افتاده، دنیام از این رو به اون رو شده، به نظر خودم دوباره وارد مرحله دیگه ای از زندگی شدم که خیلی فرق می کنه و مثل وقتی که رفتم انگلیس حس می کنم باز دارم توی خیلی چیزا پخته تر میشم. خیلی از چیزایی رو که نمی فهمیدم حالا کم کم دارم درک می کنم. منتها بدیش اینه که همه چیز با هم اتفاق افتاده و بعضی وقتا فکر می کنم برای خیلیها این تجربه ها توی چند سال میوفته که فرصت میده که جا بیوفتن و مسایل رو حضم کنن. حالا من باید همه چی رو تو سه ماه حضم کنم...
و آما در مورد عکسای بالا: امروز بارون میومد. رفتم یه خورده زیر بارون راه برم و هوایی عوض کنم که با این صحنه مواجه شدم. با موبایل عکس گرفتم.
Wednesday, June 4, 2008
Tuesday, June 3, 2008
Thursday, May 29, 2008
Monday, May 12, 2008
..
Sunday, May 11, 2008
***
یه قسمت بزرگی توی زندگی من تموم شد. در واقع یه پرونده 8 سال و نیمه به پایان رسید و من هنوز منگم. انگاری یه تریلی 18 چرخ از روم رد شده باشه گیج گیجم. چند وقته که میرم عکاسی ولی فقط راه میرم و عکس آنچنانی نمی گیرم. امیدوارم این حالت برطرف بشه. دیروز حافظه تیمون* رو زیاد کردم نا مجبور نباشم هر ماه یه سری کپی بگیرم و خالیش کنم. برای همین الان خیلی از برنامه های ادیت عکاسی رو ندارم و هنوز هم وقت نکردم بریزم و فعلا عکسی برای اپ کردن توی باب آیز ندارم!!هر روز می رم سر کار، کاری که بیشتر گیجم می کنه. بعضی وقتا آدما رو نگاه می کنم و پیش خودم می گم آیا اینا اصلا مشکلی دارن؟ اصلا می فهمن پشت این همیشه لبخدی که بهشون می زنم چه آشوبیه؟! بعد به این نتیجه می رسم خب دلیلی نداره بدونن! مشکلاتتو برای خودت نگه دار!
* تیمون همین لپ تاپ جدیدمه!
** عکس رو با گوشی موبایلم گرفتم. یه مقداری کجه (:
Monday, May 5, 2008
روز سوم
- تو هنوز اینجایی که؟!
-عزراییل باز لیستشو جا گذاشته، منو مجبور کرده بشینم اینجا و اون از اون پایین می پرسه و منم از روی لیست نگاه می کنم ببینم درسته یا نه!
-شاهکارین به خدا شما دوتا.... راستی بوقت همراهته؟
- بوق نیست احمق، شیپوره!
- هر چی، بده یه خورده باهاش بازی کنم حوصلم سر رفته...
- ا ا ا دید چی شد؟! اشتباه کردیم، نوبت یکی دیگه بود، حواسمو پرت کردی اشتباهی تایید کردم، زکی....
روز سوم
روز آفرینش کویر، روز خلوت ...
روز اطمینان از تنهایی
تنها...
Subscribe to:
Posts (Atom)

