Tuesday, September 29, 2009
افسانه آه
داستان غریبیست. امروز توی فیس بوک ( که خدا بگم ایشالا ییهو محو بشه) عکسهای مهمونی سوگل رو دیدم. همچین دیدن همان و رفتن تو باقالیا همان. آنهم با چه شدتی!! اصلا رفتم توی باقالیا چادر زدم موندگار شدم همچین. حس خبلی عجیبی داشتم. یه سری آدم که تعداد کمیشون رو میشناسم توی همون جایی هستن که کلی خاطره داری ازش، یه جورایی هنوز خونه خودت محسوب میشه، نه اینکه بد باشه، منتها آدم وقتی میاد اینجا فکر می کنه همه چیز اونجا ثابته و وقتی تغییرات رو میبینه براش هضمش سخته. حالا همه اینا به کنار زندگی شاهانه رو آدم ول می کنه میاد اینجا از صفر شروع کنه!! چنان دهنی از آدم صاف میشه که نگووو ....
Wednesday, September 9, 2009
Sunday, August 23, 2009
کور وشد
آهای ، کمک ، زدم باز چشم سایت رو کور کردم. امرو توی اینترنت داشتم میگشتم وفهمیدم که در حال حاظر سایتم 1760$ میارزه! پول دار وشدیم ((:
مشکل اینجاست که توی شرایط فعلی یا باید مثل بعض ها همش سیاسی نوشت و یا اینکه هر چی بنویسی ملت می گن بابا توی ایران جوونا میرن زندان و شکنجه می شن و تو اونوقت می خوای در مورد عکاسی بنویسی!! جمع کن کازه کوزتووو!!!
برای همین بید ما مدتی هچ نداشته بیدین بنویسیم.
همین
مشکل اینجاست که توی شرایط فعلی یا باید مثل بعض ها همش سیاسی نوشت و یا اینکه هر چی بنویسی ملت می گن بابا توی ایران جوونا میرن زندان و شکنجه می شن و تو اونوقت می خوای در مورد عکاسی بنویسی!! جمع کن کازه کوزتووو!!!
برای همین بید ما مدتی هچ نداشته بیدین بنویسیم.
همین
Wednesday, August 19, 2009
Saturday, August 15, 2009
Friday, August 14, 2009
http://photo.net/photodb/folder?folder_id=550469
به گمانم عکسها رو از همین ولایت عقب مانده خودمان گرفته، شاهکاره. شدیدا خجالت کشیدم ):
به گمانم عکسها رو از همین ولایت عقب مانده خودمان گرفته، شاهکاره. شدیدا خجالت کشیدم ):
Monday, July 20, 2009
Wednesday, July 15, 2009
رفت!
بچه که بودم، هر وقت می رفتم خونه مادر پدریم کلی بهم خوش می گذشت. همیشه خونه اش برام پر بود از شیرینیهای خوشمزه کرمونی مثل کلمپه و یا اینکه شیرینیهای دستی که خودش درست می کرد با چایی با طعم هل و یا چایی با بوی بهار نارنج. اینقدر خوشمزه بود که بعضی وقتا 3 -4 تاشونو با هم هپلی هپو می کردم. هنوز که هنوزه هر وقت می رم کافی بگیرم از تیم هورتون( یه فروشگاه زنجیره ایه که کافی و شیرینی میفروشه، یه چیزی مثل استار باکس، منتها اینجا خیلی معروفتره) یه سری شیرینی هم داره که بهش می گن مافین! و خیلی شبیه شیرینی های مادره. ( ما بهش می گفتیم مادر) همیشه وقتی اون شیرینیها رو می بینم یاد اون میوفتم. بعد عصرا همیشه کلی داستان برام می گفت. داستانهایی پر از جن و پری و دیو و شاهزاده. همیشه افسوس می خورم که کاش می تونستم اون داستانها رو بنویسم و یا حفظشون کنم. حیف. واقعا حیف.
اگه شبها پیشش می موندم ، همیشه صبح اول وقت چاییش و نون پرینش به راه بود. با اون پای دردناکش همیشه توی آشپزخونه می چرخید و کلی خرتو پرت از توی یخچالش می کشید بیرون. مثل پسر عمه زا اینقدر می خوردم که دوباره خوابم می گرفت.
امروز فهمیدم که فوت کرده. فکر کنم حدود 2 یا 3 سالی بود که داشت با مرگ دستو پنجه گرم می کرد. این اواخر وضعیت خوبی نداشت . حالا راحت شده. راحت می تونه بگیره بخوابه.
مشکل اینجاست که وقتی از خانواده دوری این چیزا برای آدم سخت تر می گذره. حس می کنم دوباره دلم می خواد باهاش برم شمال و توی راه داستان بگه و تخمه بزاره کف دستم و غر غر کنه و آیت الکرسی بخونه! دلتنگیه دیگه، یه جورایی هم نوستالژیک شدنه شاید! الان خیلی دلم می خواد پیش بابام باشم. خیلی...
اگه شبها پیشش می موندم ، همیشه صبح اول وقت چاییش و نون پرینش به راه بود. با اون پای دردناکش همیشه توی آشپزخونه می چرخید و کلی خرتو پرت از توی یخچالش می کشید بیرون. مثل پسر عمه زا اینقدر می خوردم که دوباره خوابم می گرفت.
امروز فهمیدم که فوت کرده. فکر کنم حدود 2 یا 3 سالی بود که داشت با مرگ دستو پنجه گرم می کرد. این اواخر وضعیت خوبی نداشت . حالا راحت شده. راحت می تونه بگیره بخوابه.
مشکل اینجاست که وقتی از خانواده دوری این چیزا برای آدم سخت تر می گذره. حس می کنم دوباره دلم می خواد باهاش برم شمال و توی راه داستان بگه و تخمه بزاره کف دستم و غر غر کنه و آیت الکرسی بخونه! دلتنگیه دیگه، یه جورایی هم نوستالژیک شدنه شاید! الان خیلی دلم می خواد پیش بابام باشم. خیلی...
Monday, July 13, 2009
Subscribe to:
Posts (Atom)















