Saturday, October 6, 2007

سکوت


چند وقته که دارم فکر می کنم که خیلی دارم حرف می زنم، جغدا رو دیدین، کمتر صدا ایجاد می کنن و یا اگه هم صدایی ازشون در میاد نصفه شبه که کسی نیست. منم می خوام کمتر حرف بزنم. یه جوری روزه حرف نزندن. امیدوارم بتونم مقاومت کنم. باید حتما مقاومت کرد. کمتر زنگ زد، کمتر حرف زد، کمتر غر غر کرد و از همه مهمتر کمتر با بقیه درد و دل کرد، چون هیچ فایده ای نداره.

خودتم بکشی، بالا بری و پایین بیای، هیچ کسی نمی فهمه چی داری می کشی، چه حسی داری و چرا اینطوری شدی، تا حرف می زنی:

- نه بابا طوریت نیست که...

- خوشی زده زیر دلت....

- بی خیال ، داری درس می خونی ، تازه دو قورتو نیمتم باقیه...

- نه کار می کنی، نه فعالیت دیگه!!! باید همون درسا رو بخونی!!! از خداتم باشه...

- هزاران نفر آرزو دارن که جای تو باشن و فلان درسو بخونن و تو اون دانشگاه باشنو...حالا تو ناراحتی....!!!


خلاصه اینکه سکوت می کنم. سعی می کنم بیشتر دوباره داستان بنویسم...

1 comment:

fereshteh jafari said...

سلام.
خوبین؟
از این تصمیمات سخت سخت نگیرید.
داستان نویسی خوب هست اما سکوت نه.