
یه رفیقی داشتم تو دوران دبیرستان به نام سام حکیمی. سام میشد پسر دختر خاله مامان من. با هم خیلی خوب بودیم. کلی تو سرو کله هم می زدیم. ولی خب دو تا آدم کاملا متفاوت بودیم. یعنی تقریبا تو هیچ چیزی نقطه اشتراک نداشتیم. اون خیلی اهل خوب لباس پوشیدن و درست کردن موهاش بود. و خب دخی از زیر دستش در نمیرفت. ولی خدا بیامرزدش تمام آشنایی من با موسیقی غربی و پاپ ایرانی از طریق سام بود، چون تو خونه ما فقط موسیقی کلاسیک مجاز بود. استفاده از ژل و کراتین رو هم از اون یاد گرفتم. خیلی با هم حال می کردیم. دعوامون هم میشد ولی به ندرت. یادش بخیر. از دبیرستان به بعد ازش بی خبر شدم. درس نخوند. سال اول موند پشت کنکور و بعدها شنیدم که کلا زده تو خط مدیریت صنعتی و اینا که باز بعدش فهمیدم زده تو کار هنری و فیلمبردای و کارگردانی و از این حرفا. هیچ وقت خبر درستی ازش نداشتم. همیشه از امید صدیق فر دربارش می پرسیدم که بعدها رابطه ام با امید هم قطع شد. امید تنها رابطی بود که از دوران دبیرستان میشناختمش. همیشه دلم می خواست ببینمش. سال پیش که تابستون اومدم ایران، یکی از کارایی که دلم می خواست بکنم دیدن سام بود. یه روز صبح سر صبحانه، بهم گفتن تصادف کرده و رفته. همچین جا خوردم که مونده بودم چی بگم. هم سن من بود، می شد من جای اون باشم. هم سن، هم قد، هم بازی!!!!
حتی نتونستم برم سر خاکش، مونده بودم. نمی دونستم مامان و باباش رو ببینم چی بگم. همش تو ذهنم بود. هفته پیش نمی دونم چرا ولی یهو یادش افتادم. توی اینترنت سرچ کردم و مطالبی که دوستاش ازش بعد از مرگش رو نوشته بودن رو خوندم! نه توضیحی بود در باره اینکه چه جور آدمی شده و نه عکس خوبی ازش. ولی خب خیلی همه چیز غمگین بود. چند شب پیش خوابشو دیدم. با همون ریختو قیافه. چقدر عجیب بود. همون صدا، همون حرکتا، حتی همون لحن! خیلی برام عجیب بود. صبحش با صدای زنگ نیلو از خواب پا شدم. دلم برای سام گرفته و تنگه، برای اون دوران. کاش میشد دوباره دیدتش.
چند روز بود قلبم خیلی درد می کرد! همیشه این حالت اینکه درد بگیره و ول کنه رو داشتم، ولی 3 شنبه شب حدودای ساعت 11 توی قهوه خونه دانشگاه داشتم تو قهوه شیر میریختم و با یکی از دانشجوها صحبت می کردم که ییهو گرفت! دو بار پشت سر هم چنان تیر کشید که نفسم بند اومد! هنوزم که هنوزه درد می کنه، دیرو ناچار رفتم پیش دکی، بماند که چقدر وقت الکی تلف شد تو صف و اینا. گفت که استرس و کم خوابی و بد خوراکی و الکل و سیگار و اینا برات سمه! گفتم خسته نباشید بگو ییهو بمیر دیگه!
گفت: این فشار عصبی که داره بهت میاد یه جا کلکت رو می کنه! گفتم پس ول کن برم تو وبلاگ بنویسم از ملت حلالیت بطلبم که اگه مردم اون دنیا یه ضرب برم بهشت. پیش چند تا حوری و غلمانی حالی کنیم.
هوا داره سرد میشه. یاد نیلو و پاییز و دانشگاه آزاد و لندن کوفتی و زندگی سگی افتادم. حاضرم همه چیز رو بدم، ول کنم بیام ایران پیش نیلو...
یادش بخیر، بعد دانشگاه همیشه به این فکر میوفتادیم کجا بریم. بعضی روزا هم صبح ساعت 9 زنگ می زدم، هیچی راحت می گفتم بیا. کجا؟. ونک! جای همیشگی! یا تجریش!. چی کار کنیم؟ یه کاری می کنیم دیگه بیا! ساعت 10؟ ننننننننننننننههههههههه نمی رسم. خب پس 10 و نیم؟!. نه 11. خب، پس می بینمت. اونوقت دوش بود و ریش زدن و تمیز کردن و آماده شدن با دلی پر از شادی. به قول اخوان:
لحظه دیدار نزدیک است
باز می لرزد دلم دستم
بازگویی در جهانی دگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است
های، نپریشی صفای زلفکم را ای دست
های، نخراشی گونه ام را به غفلت ای تیغ
لحظه دیدار نزدیک است
این شعر و هزاران بار زمزمه کردم، هر بار که قرار داشتیم هیجان داشتم. حتی بعد از 5 سال!!
الان دیگه کرک و پرم ریخته. دیروز داشتم فکر می کردم از 6 تا کلونی (عطر مردانه) که داشتم،فقط یه دونه باقی
مونده، اونم استفاده نمیشه. هه هه :
لحظه مردن نزدیک است....
3 comments:
babak jan , omidvaram ke salha e sal salamat bashi, delam barat koli tang shode , agha zood bia dige, yad e parsal be kheir
khoshtip ajab axi shodeh, tooye websitet ham bezaresh.
سلام.
امیدوارم و آرزو می کنم خدا سلامتی بهت بده تا با تلاش و پشتکار بتونی مدارج بالای علمی را پشت سر بگذاری و در زندگیت موفق باشی.
Post a Comment