Wednesday, December 19, 2007

کتاب= کتابخونه= خونه

دیروز 7 و نیم صبح چپیدم تو کتابخونه و فرداش ساعت پنج صبح از کتابخونه اومدم بیرون. دو تا تحویل کار داشتم. و امروزم باز از ظهر تو کتابخونم. دیگه خوابم علنا. حتی نمی تونم درست تایپ کنم. دیروز کلی تلفن و چت و اینا رو جواب ندادم. خلاصه شدیدا شرمنده دوستان. به بزرگی خودشون ببخشن. فکر کنم سرم خلوت تر شده باشه و بتونم برم عکاسی. شنبه هم برای تعطیلات می رویم پیش خاله گرامی و بعدم که مدتی می مانیم ببینم میشه دانشگاه رو جابجا کرد و خونه گرفت و عین آدم زندگی کرد یا نه!

3 comments:

Anonymous said...

bah bah, chi behtar az een. oomadi injaa zangi bezan bebinimet baba!

Anonymous said...

هميشه يه موقعيت هايی تو زندگی اينجوری پيش مياد كه آدم بايد سخت كار كنه ولی معمولا كوتاه مدته و اگه كمی صبوری به خرج بدی زود تموم ميشه.

راستی ميدونستی از اين هفته هر كی ميخواد بياد داهات ما!!!!!!!!!!!!!!! كه اتفاقا خاله شما هم همسايه هستن!! بايد ويزا بگيره (چشمك) وگرنه ديپورت ميشه همون جايی كه بوده. خلاصه قبل از شنبه اقدام كن، كه هنوز وقت هست!!

شب و روزت خوش، هميشه شاد، عكاسيت هم موفق باشي،

Anonymous said...

khaste nabashi!
khosh begzare!
aksaie toop begir!!! :D