Monday, April 21, 2008
هچ
توی این گرما بدنم یخ کرده، حس کرختی دارم. دلم می خواد از هر چی شهر و آدم دور بشم. وحشت کردم و شدیدا احساس حماقت و بی خود بودن بهم داره دست میده. اقرار می کنم که انگلیسی بلد نیستم. باید یاد گرفت، اگه بخوام توی این رشته کار کنم باید یاد بگیرم. اعتماد به نفس که هیچی قشنگ پرکشیده رفته. کاش بلد بودم....
Friday, April 18, 2008
دوباره
همیشه از اینکه صبح زود بیدار بشم و از رخت خواب بزنم بیروم بدم میومده. در واقع متنفر بودم. هیچ وقت آدمی نبودم که صبح زور بیدار بشم و همیشه شبا رو به روز ترجیح دادم. کله خریم از بچگیم بوده و همین باعث میشد که از تاریکی نترسم. در واقع برام تاریکی یه حالت رمز آلود داشت که حنی توی جنگلا که برق ازم می پرید فکر می کردم که وای چه باحال!!
یکی از خاطراتی که درباره سختی بلند شدن از رختخواب دارم مربوط میشه به درس خوندن توی چمخاله. به خاطر جنگ، یکی یا دو سال رو مجبور شدیم بریم شمال. نزدیک ترین شهر به چمخاله شهریه به نام لنگرود. با هم 10 کیلومتر فاصله دارن. صبحا خیلی زود باید پا میشدیم، منو کاوه ،و بعد کسی که مشاور باغ محسوب مبشد، آفای زنده دل، میومد دنبالمون و می رفتیم شهر. به خاطر همون فاصله لعنتی مجبور می شدم صبحا زود بیدار بشم. تا وقتی هوا گرم بود مشکلی نبود ولی توی زمستونا واقعا شکنچه بود چون توی اون هوای نمور از زیر لحاف در اومدن واقها سخت بود و خونه هم وسابل گرماییش چوبی بود، یه شومیه داشیتم و دو تا بخاری هیزمی. برای همین صبحا خونه سرد سرد میشد. اینا به کنار خیلی وقتا پمپ آب هوا می کشید و مجبور می شدیم بریم یا از توی چاه با سطل آب بیاریم و یا بریم پمپ رو هواگیری کنیم. اشکم در میومد چون وقتی که بیدار می شدم در واقع هوا هنوز تاریک بود.
مرحله بعدی با شکنجه پاشدن از رختخواب مربوط میشد به دو سال راهنمایی که توی خیابان 40 یوسف آباد خونه داشتیم. خونه قدیمی بود و خیلی گنده برای همین هیچ وقت درست گرم نمی شد. کلی پنجره داشت. خود خونه سیصدو خورده ای متر بود و همه پنجره هاش قدی بود و گنده. فکر می کنم یکی از نشانه های تمام عیار هدر دادن انرژی اون خونه هست.برای اینکه خونه گرم بشه یه بخاری گازی بزرگ پلار خریداری شد و در هال بزرگ خونه نسب شد. صبحا که مامان بیدارمون می کرد می رفتیم عین توله سگ می خسبیدم جلوی بخاری. خوابمون می برد تا جیغ مامان کامل درآد. خیلی سخت بود پا شدن. بعد دیگه خوب بود تا سال کنکور. به طرز عجیب قریبی سال کنکور سیستم من عوض شد. راحت صبحا پا می شدم یعنی سر ساعت 7 اتومات بیدار بودم تا 7:30 بشینم سر درس تا 12 شب. 1سال سیستمم همین بود که 7 ساعت ثابت بخوابم.
بعد که رفتم دانشگاه تا می تونستم از ایتکه کلاسای صبح رو ور دارم در می رفتم . بجز سال سوم که یه کلاسی داشتیم به نام قانون آیین دادرسی جزایی 3. کلاس راس ساعت 7:50 صبح تشکیل می شد. نه 8 و نه 8 و نیم، تصور کنین 7 و 50 صبح. من نمی دونم کذوم بی ناموسی همچین ساعتی رو گذاشته بود و بنده خدا استادمون که یه آدم خیلی مهربون بود خودش همیشه میومد و البته کلاس چون تا 9 و نیم بود تازه ساعت 8 و نیم کامل میشد. خودم به شخصه تقریبا 5 بارشو کامل دو در کردم. خلاصه این وضعیت ادامه داشت تا رفتم به کشور شیطان پرور انگلستون که به خاطر تفاوت ساعتی که با ایران داشت تقریبا شدم شب کار. به جز 2 تا کلاسی که سال اول و سال دوم داشتم که ساعت 9 شروع می شدن بقیه کلاسا ساعت 11 شروع می شدن. تازه همونا رو هم به سختی پا می شدم. چون معمولا دیر وقت شب یا بهتره بگم ساعت 4 یا 5 صبح می خوابیدم و 11 یا 12 صبح پا می شدم. این جریان ادامه داشت تا وقتی اومدم کانادا که دیگه تبدیل شدم به رقیب جغدا. پوز زنون بود گویا!!! 6 یا 7 صبح می خوابیدم و 1 یا 2 ظهر پا می شدم. دیگه خلاصه گند زده بودم به هر چی سیستم انسانیه!
حالا الان تصور بفرمایید که باید ساعت 11 یا حداکثر 12 عین بقیه آدما بخوابم و از اینطرف 6و نیم یا 7 صبح پاشم برم سر کار. ای تو روح هر چی کاره...
خلاصه بدبختی دوباره صبح زود پاشدن شروع شده و گویا این نهضت همچنان ادامه داره.
زجر می کشییییییییییییییییییم
قربان همگی
بدرود
یکی از خاطراتی که درباره سختی بلند شدن از رختخواب دارم مربوط میشه به درس خوندن توی چمخاله. به خاطر جنگ، یکی یا دو سال رو مجبور شدیم بریم شمال. نزدیک ترین شهر به چمخاله شهریه به نام لنگرود. با هم 10 کیلومتر فاصله دارن. صبحا خیلی زود باید پا میشدیم، منو کاوه ،و بعد کسی که مشاور باغ محسوب مبشد، آفای زنده دل، میومد دنبالمون و می رفتیم شهر. به خاطر همون فاصله لعنتی مجبور می شدم صبحا زود بیدار بشم. تا وقتی هوا گرم بود مشکلی نبود ولی توی زمستونا واقعا شکنچه بود چون توی اون هوای نمور از زیر لحاف در اومدن واقها سخت بود و خونه هم وسابل گرماییش چوبی بود، یه شومیه داشیتم و دو تا بخاری هیزمی. برای همین صبحا خونه سرد سرد میشد. اینا به کنار خیلی وقتا پمپ آب هوا می کشید و مجبور می شدیم بریم یا از توی چاه با سطل آب بیاریم و یا بریم پمپ رو هواگیری کنیم. اشکم در میومد چون وقتی که بیدار می شدم در واقع هوا هنوز تاریک بود.
مرحله بعدی با شکنجه پاشدن از رختخواب مربوط میشد به دو سال راهنمایی که توی خیابان 40 یوسف آباد خونه داشتیم. خونه قدیمی بود و خیلی گنده برای همین هیچ وقت درست گرم نمی شد. کلی پنجره داشت. خود خونه سیصدو خورده ای متر بود و همه پنجره هاش قدی بود و گنده. فکر می کنم یکی از نشانه های تمام عیار هدر دادن انرژی اون خونه هست.برای اینکه خونه گرم بشه یه بخاری گازی بزرگ پلار خریداری شد و در هال بزرگ خونه نسب شد. صبحا که مامان بیدارمون می کرد می رفتیم عین توله سگ می خسبیدم جلوی بخاری. خوابمون می برد تا جیغ مامان کامل درآد. خیلی سخت بود پا شدن. بعد دیگه خوب بود تا سال کنکور. به طرز عجیب قریبی سال کنکور سیستم من عوض شد. راحت صبحا پا می شدم یعنی سر ساعت 7 اتومات بیدار بودم تا 7:30 بشینم سر درس تا 12 شب. 1سال سیستمم همین بود که 7 ساعت ثابت بخوابم.
بعد که رفتم دانشگاه تا می تونستم از ایتکه کلاسای صبح رو ور دارم در می رفتم . بجز سال سوم که یه کلاسی داشتیم به نام قانون آیین دادرسی جزایی 3. کلاس راس ساعت 7:50 صبح تشکیل می شد. نه 8 و نه 8 و نیم، تصور کنین 7 و 50 صبح. من نمی دونم کذوم بی ناموسی همچین ساعتی رو گذاشته بود و بنده خدا استادمون که یه آدم خیلی مهربون بود خودش همیشه میومد و البته کلاس چون تا 9 و نیم بود تازه ساعت 8 و نیم کامل میشد. خودم به شخصه تقریبا 5 بارشو کامل دو در کردم. خلاصه این وضعیت ادامه داشت تا رفتم به کشور شیطان پرور انگلستون که به خاطر تفاوت ساعتی که با ایران داشت تقریبا شدم شب کار. به جز 2 تا کلاسی که سال اول و سال دوم داشتم که ساعت 9 شروع می شدن بقیه کلاسا ساعت 11 شروع می شدن. تازه همونا رو هم به سختی پا می شدم. چون معمولا دیر وقت شب یا بهتره بگم ساعت 4 یا 5 صبح می خوابیدم و 11 یا 12 صبح پا می شدم. این جریان ادامه داشت تا وقتی اومدم کانادا که دیگه تبدیل شدم به رقیب جغدا. پوز زنون بود گویا!!! 6 یا 7 صبح می خوابیدم و 1 یا 2 ظهر پا می شدم. دیگه خلاصه گند زده بودم به هر چی سیستم انسانیه!
حالا الان تصور بفرمایید که باید ساعت 11 یا حداکثر 12 عین بقیه آدما بخوابم و از اینطرف 6و نیم یا 7 صبح پاشم برم سر کار. ای تو روح هر چی کاره...
خلاصه بدبختی دوباره صبح زود پاشدن شروع شده و گویا این نهضت همچنان ادامه داره.
زجر می کشییییییییییییییییییم
قربان همگی
بدرود
Sunday, April 13, 2008
داستان هفته
درود بر همگی
هفته عجیب غریب و دیوانه کننده ای بود. اینکه تمام روز رو با لباس آدمیت بری سر کار و شب هم مثل جنازه بیوفتی و بخوابی یه جورایی عجیبه. مثلما من چون عادت ندارم برام سخته ولی اینکه چقدر بتونم دووم بیارم خودش جای سوال داره. مشکل دیگه اینکه توی این کار لعنتی با زندگی واقعی مردم سرو کار داری. اگه اشتباه کنی نه تنها آبروت میره و می تونی شغلتو از دست بدی، بلکه طبق قوانین اینجا خیلی راحت طرف می تونه بری شکایت کنه از یه وکیل و ازش خسارت بگیره و در شرایطی هم پروانه وکلاتت رو از دست بدی!!
خلاصه یه جورایی شدیدا استرس زاست. و دیگه اینکه می بینی واقعا وقتی برای عکاسی و وبگردی و وب نویسی نداری. چون وقتی میای خونه اینقدر خسته ای که فقط دلت می خواد یه چیزی بخوری و بخوابیی. البته خب کم کم باید عادت کنم و عصر هامو تنظیم کنم و به کارام برسم. اینطوری نمیشه وقت عصر رو حروم کرد.
خلاصه که فعلا داستان زندگی من اینه تا بعد ببینم چی میشه.
از آرتین و ندا هم خبری ندارم و اگه اینجا رو خوندن لطفا یه کوچولو منو از احوالشون با خبر کنن. شرمنده بی معرفتی من. نرسیدم جویای احوال باشم.
خوش و خرم باشید.
بدرود
* لاکی و الدوز جان این سایت رویای باد رو من همیشه می خونم و واقعا از شعرای امتخابیتون لذت می برم و کیف می کنم. واقعا سپاس و سپاس. لطفا ادامه بدین و قول می دم بزودی منم دوباره شروع کنم. بازم ممنون.
هفته عجیب غریب و دیوانه کننده ای بود. اینکه تمام روز رو با لباس آدمیت بری سر کار و شب هم مثل جنازه بیوفتی و بخوابی یه جورایی عجیبه. مثلما من چون عادت ندارم برام سخته ولی اینکه چقدر بتونم دووم بیارم خودش جای سوال داره. مشکل دیگه اینکه توی این کار لعنتی با زندگی واقعی مردم سرو کار داری. اگه اشتباه کنی نه تنها آبروت میره و می تونی شغلتو از دست بدی، بلکه طبق قوانین اینجا خیلی راحت طرف می تونه بری شکایت کنه از یه وکیل و ازش خسارت بگیره و در شرایطی هم پروانه وکلاتت رو از دست بدی!!
خلاصه یه جورایی شدیدا استرس زاست. و دیگه اینکه می بینی واقعا وقتی برای عکاسی و وبگردی و وب نویسی نداری. چون وقتی میای خونه اینقدر خسته ای که فقط دلت می خواد یه چیزی بخوری و بخوابیی. البته خب کم کم باید عادت کنم و عصر هامو تنظیم کنم و به کارام برسم. اینطوری نمیشه وقت عصر رو حروم کرد.
خلاصه که فعلا داستان زندگی من اینه تا بعد ببینم چی میشه.
از آرتین و ندا هم خبری ندارم و اگه اینجا رو خوندن لطفا یه کوچولو منو از احوالشون با خبر کنن. شرمنده بی معرفتی من. نرسیدم جویای احوال باشم.
خوش و خرم باشید.
بدرود
* لاکی و الدوز جان این سایت رویای باد رو من همیشه می خونم و واقعا از شعرای امتخابیتون لذت می برم و کیف می کنم. واقعا سپاس و سپاس. لطفا ادامه بدین و قول می دم بزودی منم دوباره شروع کنم. بازم ممنون.
Monday, April 7, 2008
لولو برد
همچین وقتی رسیدم خونه زرتم قمسور(ضرتم قمصور؟؟) شده بود...
همچین می گما کار کردن کلی سخت بید.
می گمااااا همچین کار حقوقی کردن خیلی سخت بید.
همچین اشتب کنی کلاهت پس معرکست...
همچین دیگه ولگردی رو لولو برد ):
همچین می گما کار کردن کلی سخت بید.
می گمااااا همچین کار حقوقی کردن خیلی سخت بید.
همچین اشتب کنی کلاهت پس معرکست...
همچین دیگه ولگردی رو لولو برد ):
Sunday, April 6, 2008
...
امرو دبگه منو ورهرام داغ کرده بودبم و هوا هم عالی بود، برای همین ییهو بدون هیچ دلیلی و برنامه ای پاشدیم رفتیم بیرون از شهر کنار دریاچه شمالی. منم دوربین همرام نبود و چند تا عکس با جیمی کوچیکه ورهرام گرفتم. یاد لندن بخیر که از این جیمیا داشتم.
دیگه اینکه یه جورایی استرس دارم و دوست دارم اصلا فردا از خونه نزنم بیرون ولی از اون طرف فکر می کنم که نکنه این حالتم بخاطر تنهایی و همش درس خوندن باشه!! حالا تا فردا ببینم چی میشه.
قربان همگی
بدرود
دیگه اینکه یه جورایی استرس دارم و دوست دارم اصلا فردا از خونه نزنم بیرون ولی از اون طرف فکر می کنم که نکنه این حالتم بخاطر تنهایی و همش درس خوندن باشه!! حالا تا فردا ببینم چی میشه.
قربان همگی
بدرود
Thursday, April 3, 2008
کار بدون پول
به گمانمان گرفتار شده ایم و از دوشنبه وارد جرگه لباس پوشان و کارمندان و خرکاران می شویم. به ملت تبریکات مخلصانه عرض نموده و برای خود عیاشم تسلیت از خودمان در می کنیم. باشد که تا مرگ در این جرگه باقی بمانیم...
قربان همگی
بدورد
قربان همگی
بدورد
...
مادر گرامی با فریاد و غر زدنهای بسیار مقادیری از لباسهای 5- 6 ساله مان را ریختند دور و در تمام مدت جستجو برای یافتن لباس کهنه همش می فرمودند که تو عین گداها لباس می پوشی و لباس نداری و از این حرفا. من هم اشبت کردم گفتم خوب پول نوداریم فقیریم گشنه می خوابیم و اینا...
و در اینجا بود که ییهو مادرمان صبرش تمومید و دعوا فرمودند که : غلط کردیییییی... چطور دلت میاد بری برا دوربینت خرج کنی ولی نمی تونی بری شلوار بخری..؟!
منم دیدم اوضا وخیم بید، میدان را خالی کرده و عقب نشینی کردم....
و در اینجا بود که ییهو مادرمان صبرش تمومید و دعوا فرمودند که : غلط کردیییییی... چطور دلت میاد بری برا دوربینت خرج کنی ولی نمی تونی بری شلوار بخری..؟!
منم دیدم اوضا وخیم بید، میدان را خالی کرده و عقب نشینی کردم....
Wednesday, April 2, 2008
هویجوری
آقا ورهرام غیبش زده! مفقود شده! آپ هم نمی کنه!
جایتان خالی جمعه رفتیم الواتی( اسکی) و چه هوای لذت بخشی بود و چه منظره های زیبایی و چه ورزش سالم و مفرح بخشی.
یکی از دلایلی که دیر به دیر می نویسم اینه که از این برچسب های فارسی ندارم و دارم از روی حافظه تایپ می کنم که بعضی وقتا حسابی خسته کنننده میشه. باید یه دونه تهیه کنم. حالا ببینم اینجا پیدا میشه یا نه؟!
بعد از جمعه هم رفتم ولایت و در جشن تاخیری سال نو شرکت فرمودیم و چند صباحی هم با دوستان معاشرت فرمودیم و فهمیدیم که در زیر پوست شهر چه خبرهایی هست.
شدیدا احساس تنهایی می کنم و شدیدا دلم می خواد یکی رو بغل کنم. فعلا امچانات نداریم بالامجان.
پایان نامه رو هم معلم عزیر بعد از کلی معطلی ادیت فرمودن و فرستادن و احتمال زیاد یه چند ماهی باز گرفتار درسی خواهیم می باشیم.(ادبیات رو برو تو کارش)
قربان همگی
بدرود
جایتان خالی جمعه رفتیم الواتی( اسکی) و چه هوای لذت بخشی بود و چه منظره های زیبایی و چه ورزش سالم و مفرح بخشی.
یکی از دلایلی که دیر به دیر می نویسم اینه که از این برچسب های فارسی ندارم و دارم از روی حافظه تایپ می کنم که بعضی وقتا حسابی خسته کنننده میشه. باید یه دونه تهیه کنم. حالا ببینم اینجا پیدا میشه یا نه؟!
بعد از جمعه هم رفتم ولایت و در جشن تاخیری سال نو شرکت فرمودیم و چند صباحی هم با دوستان معاشرت فرمودیم و فهمیدیم که در زیر پوست شهر چه خبرهایی هست.
شدیدا احساس تنهایی می کنم و شدیدا دلم می خواد یکی رو بغل کنم. فعلا امچانات نداریم بالامجان.
پایان نامه رو هم معلم عزیر بعد از کلی معطلی ادیت فرمودن و فرستادن و احتمال زیاد یه چند ماهی باز گرفتار درسی خواهیم می باشیم.(ادبیات رو برو تو کارش)
قربان همگی
بدرود
Subscribe to:
Posts (Atom)