Thursday, November 30, 2006

کریسمس


با همراهی دوست عزیز آقای شاهرخ سعیدی. دیشب کلی رفتیم عکاسی در شب. عالی بود. کم کم دارم میفهمم که چقدر لوازم برای عکاسی در شب کم دارم. نکته جالب توجه تعداد بسیار زیاد عکاسای شب بود که با تجهیزات کامل در هر رده سنی در شهر وول می خوردن. بسیار جالب بود.
Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 13Sec.
Av(Aperture Value) F22
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Shade
AF mode AI Servo AF

Wednesday, November 29, 2006

شب كوتاه


اين هفته نوبت عصر ها بود .يعني مدر سه ساعت 12 شروع مي شد و تا پنج و نيم ادامه داشت.از صبحها زود بلند شدن بهتر بود. ولي هم آدم ظهرها بعد نهار سر درس خوابش مي گرفت و هم زمستانها ساعت تعطيلي ديگر همه جا تاريك شده بود و درختهاي لخت حياط ، ديوارهاي آجري و سرما ، مايه ياس و افسردگي مي شد.
ــــ پسر جان زود باش.
عباس با عجله نهار را خورد ، به سرعت شروع كرد به پوشيدن لباس و بعد به سختي كفشهايش را پوشيد ديرش شده بود به سرعت به طرف در رفت.
ـــ خداحافظ.
مامان از آشپزخانه داد زد: خداحافظ ، امروز عصر
مي يام دنبالت ، جايي نري ها!
ـــ باشه.
و به سرعت از در خارج شد. مقداري از راه را دويد . تقريبا به موقع به مدرسه رسيد، تا پايش را داخل مدرسه گذاشت ، زنگ خورده بود.
روز كسالت باري مانند بقيه روزها.درس پرسيدن معلمها ، جواب دادن شاگردها ، درسهاي جديد ، زنگهاي تفريح . فقط فرقش با بقيه روزها اين بود كه امروز نوبت درس جواب دادن او نبود.
با بي حوصلگي به تمام درسها گوش داد. زنگ تعطيلي مدرسه زده شد.بچه ها به سرعت از كلاسها پريدند بيرون ، حتي بعضي وقتها اول شاگردها مي آمدند بيرون و بعد معلمها .
بچه ها از يكديگر خداحافظي كردند ، بعضيها با هم مي رفتند ، چند تايي هم مادرشان و يا پدرشان آمده بودند، در عرض چند دقيقه همه جا خلوت شد، تك و توكي از بچه ها مانده بودند ، عباس و يكي از دوستهاش به سمت دكه آلوچه فروشي حركت كردند. آلوچه خريدن ممنوع بود ولي وقتي مادرها دير مي كردند،بچه ها از فرصت استفاده مي كردند و دلي از عزا در مي آوردند . بچه ها به سرعت آلوچه ها را خوردند ، به داخل مدرسه رفتند دست و صورتشان را شستند و دوباره آمدند بيرون، همين موقع مادر دوست عباس رسيد ، از هم خداحافظي كردند و دوستش سوار ماشين شد و رفت.
لجش گرفته بود مادر عباس هميشه دير مي آمد، هيچ وقت نشده بود كه زود بياد، هميشه سركار يادش مي رفت كه به موقع حركت كند.
توي محوطه جلوي مدرسه فقط عباس مونده بود با يك شاگرد ديگر. هوا ديگه تاريك شده بود ، سوز سردي شروع به وزيدن كرد .ماشينها بدون توجه به سرعت حركت مي كردند، صداي بوقها ، چراغ ماشينها و فرياد تاكسيها و مسافرين تنها سرگرمي قابل مشاهده بود.
پدر آن شاگرد هم آمد. با هم پياده ، دست در دست از مدرسه دور شدند.حالا عباس تنها بود. مدرسه مانند يك قبرستان مي نمود.ديوارهاي آجري ، آجرهاي رنگ و رو رفته ، سر در فلزي مدرسه ، در بسته فلزي مدرسه ، حصارهاي زنگ زده ،درختان لخت ، خاك باغچه كه بدون گل مانده بود.همه چيز سرد مي نمود.
عباس زيپ كاپشنش را تا بالا كشيد، گر چه سرد نبود ولي احساس اطمينان بيشتري بهش دست مي داد. كم كم داشت عصباني مي شد.
ــــ پس اين مامان چرا نمي آد.
لج كرد، رفت از دكه يك آلوچه ديگه خريد.با سرعت تمام شروع كرد به خوردن، برگشت به طرف مدرسه ، يادش افتاد كه مدرسه هم تعطيل شده ، باد سرد به شدت بيشتري به وزيدن ادامه داد. صداي بوق ماشينها و شلوغي آدمها و ماشين ها غير قابل تحمل مي شد. عباس به سمت سكوي سنگي رفت،با ناراحتي روي سكو نشست ، سنگهاي سكو خيلي سرد شده بود، بيشتر از چند دقيقه نتوانست تاب بياورد، بلند شد، كوله اش را گذاشت روي سكو و شروع كرد به ماليدن پشتش ، به ساعتش نگاه كرد، چند روزي بيشتر نبود كه طرز خواندن ساعت را ياد گرفته بودند، شروع كرد به شمردن ، ساعت 6 بود، به نظرش خيلي بيشتر از نيم ساعت صبر كرده بود، پس دوباره شروع كرد به شمردن ، ايندفعه هشت و نيم شد. نه
نمي شد،اينهمه مدت غير ممكن بود، بابا ساعت هشت مي اومد خونه.ولي مي شد كه بعضي شبها خيلي دير بياد، بعضي شبها عباس مي خوابيد و پدر تا اون موقع هنوز خونه نيومده بود.تازه هفته پيش خاله عباس بر اثر تصادف مرده بود. ممكن بود مامان به همين علت يادش رفته باشه و بابا هم سركارش باشه، مامان ، بيچاره خيلي سختي كشيده بود، اين هفته خيلي بد بود، مامان بيشتر گريه مي كرد و عباس ، بالش به بغل مي نشست و گريه هاي او را تماشا مي كرد.
ـــ اين ديگه چيه؟
به نظرش اومد كه آبي روي گوشش ريخته باشد.به آسمان نگاه كرد،به ، چه شانسي!
بارون به نرمي شروع به باريدن كرد، عباس كوله اش را برداشت و به سرعت به زير سقف فلزي سرد در مدرسه خزيد، جلوي مدرسه يك نيمچه سقف فلزي بود كه اگر به در مدرسه مي چسبيدي از بارون در امان مي ماندي.
عباس دوباره به شمردن ساعت پرداخت، ساعت 7 ، به نظر منطقي مي اومد، بي حوصلگي ، كنجكاوي و دانستن دقيق ساعت ، عباس را وادار كرد كه يكبار ديگه ، شروع به شمردن ساعت بكنه، ساعت 8، ديگه واقعا حوصله نداشت ، دست از شمردن برداشت، چه فرقي مي كرد به هر حال مامان دير كرده بود.
مدت نسبتا طولاني گذشت ، پاهايش كم كم كرخ مي شدند ، سردش شده بود، هنوز نمي دانست چه كاري بايد بكنه، مامان هيچ وقت اينقدر دير نكرده بود، با خود فكر كرد:شايد نگفته كه مياد دنبالم،و بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدكه نه، گفته كه مياد دنبالم، دقيقا يادمه ، خودش گفت.
ناگهان اين فكر به ذهنش رسيدكه نكنه مامان ، منو نخواد، من چي كار كردم به سرعت شروع كرد به جستجوي كارهايي كه كرده ، نه يك هفته اي بود كه كار بدي نكرده بود، وحشت عظيمي سراپايش را گرفت، ديگه طاقت نداشت چمباتمه نشست ، باد باران را به زير سقف مي كشيد . به طرف در برگشت و خودش را به در فشرد، كوله اش را بغل كردو از زير چشم به عابراني كه با كنجكاوي او را
مي نگريستند نگاه كرد.
مامان كجايي چرا نمي ياي، اين نگاهها ، سرما و ترس از تنهايي باعث شده بود كه به همان صورت به شكل مرده اي مدتها بنشيند، باران تمام كاپشن و موهايش را خيس كرده بود.مامان كجايي؟
به صرافت اين افتاد كه خودش به تنهايي به سمت خانه حركت كند ، با خوشحالي بلند شد و از اينكه اينهمه مدت اين فكر به ذهنش نرسيده بود ، تعجب كرد با خوشحالي خنديد و خيال نازكردنش و عزيزشدنش در خانه برايش لذت بخش شد.
ناگهان چيز تلخي رويايش را به هم زد.پولهايش را پاي آلوچه از دست داده بود.كيفش را جستجو كرد، براي تاكسي پول كم داشت، مي تونست پياده راه بيفتد ولي زير باران ، خيس خيس مي شدتا به خونه برسد، حتما مريض مي شد، دكتر و آمپول ، متنفر بود ، غير قابل تحمل.
ــــ آخه من چيكار كنم؟
گريه اش گرفته بود، با درماندگي دوباره به در مدسه تكيه داد، اشكهايش به آرامي روي كفشهايش
مي ريختند، كمكي به باران.
توي دلش فريادي كشيد ، به در مدرسه كوبيد و دوباره نشست، سرش را به درون كاپشن برد، چشمهايش را بست و سعي كرد بخوابد، بعد از مدتي سعي كرد دوباره ساعت را بشمرد،8 و نيم ، اي خدا، چرا جور در نمي آد، خيلي بيشتر از يكي دو ساعته، يه شب گذشت،چيكار كنم.
ترس عميق وجودش را فرا گرفت، خودش را از دنياي بيرون جدا شده يافت، عابران با كنجكاوي
مي گذشتند، گر چه به علت باران ديگر عابري نبود.ماشينها فقط بوق مي زدند.
ــــ اين لعنتيها نمي توانند آروم بگيرند.
نگاهش را از دنياي بيرون جدا كرد ، به درختها نگاه كرد، به آسمان و سقف فلزي، به آرامي در حاليكه از شدت گريه به سكسكه افتاده بود چشمهايش را بست.
سعي كرد بخوابد و هر چه بيشتر خودش را جمع و جور كرد.
فكر نداشتن خانواده برايش مجهول بود ، هيچ احساسي نداشت جز وحشت و ترسي كه انگار از اعماق وجودش بر مي خاست، حتي آب دهانش به نظرش تلخ مي اومد.
ـــ عباس
فكر كرد صداي بوقي را شنيده است.
ـــ عباس
محل نگذاشت، به حساب گرسنگي و گيجي گذاشت.
ــــ حتما بچه هاي محل دارند اذيتم مي كنند.
ـــ عباس
اه، چرا ول نمي كند، اسم خود آدم كه ديگه توي سر آدم وول نمي خوره.
ـــ عباس
ــ اي بابا ،ول كن نيست، با ناراحتي و عصبانيت ، سرش را بيرون آورد، مادر در حاليكه به سمت او مي دويد، صدايش مي كرد.خيس خيس شده بود، روسري به موهايش چسبيده بود، از مانتويش آب مي چكيد، هراسان با دستهايي لرزان به سمت زير سقف مي دويد، طره اي از موهايش روي صورتش افتاده بود، و خيس به صورتش چسبيده بود ، چشمهاي ملتهب ، دهاني نيمه باز ، با وحشتي مادر گونه.
با ناباوري در گرمي وجود مادر غرق شد. فقط معناي وجود مادرش را در اين لحظه درك كرد. با شدت بيشتري به گريه افتاد، از ناراحتي مشتي نثار سينه مادر كرد. سكوت مادر باعث شد كه بيشتر به او بچسبد.
ــــ مامان كجابودي؟
سكوت مادر.نگاهي به صورت او انداخت، مادر شكسته مي نمود، فريادي خاموش از فراموشي فرزند، از غم از دست دادن خواهر حكايت مي كرد، مادر نيم نگاهي به عباس انداخت، لبخندي محو و شكسته ، پاسخگوي تمام سختيهاي شب كوتاه عباس بود. درك اين واقعيت كه مادر غمهاي دنيا را به جان مي خردتا او بتواند آرام باشد، كوره ناراحتي عباس را سرريز كرد، با وحشتي عميق دستهاي مادر را چسبيدو كنار او به راه افتاد.
در راه به مادر مي نگريست كه چگونه شكسته شده و چگونه با احساسش از او معذرت
مي خواهد.
هر چه بود او مادر بود.
باد همچنان مي وزيدو باران متوقف شد و عابران همچنان به رفتنهاي خود ادامه مي دادند.

Sunday, November 26, 2006

>


Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 1/4Sec.
Av(Aperture Value) F18
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Daylight
AF mode AI Servo AF

Thursday, November 23, 2006

هیچ، پوچ، زندگی

Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 1/40Sec.
Av(Aperture Value) F18
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 135.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Cloudy
AF mode Manual (MF)

یک تنه سبز


Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 1/15Sec.
Av(Aperture Value) F3.5
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 30.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Daylight
AF mode AI Servo AF

Wednesday, November 22, 2006

معشوق من


معشوق من
با آن تن برهنهء بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
*
خط های بیقرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکند
*
معشوق من
گوئی ز نسل های فراموش گشته است
گوئی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین واریست
گوئی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
*
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانهء قدرت را
تأئید میکند
*
او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزهء سالم
در عمق یک جزیرهء نامسکون
او پاک میکند
با پاره های خیمهء مجنون
از کفش خود ، غبار خیابان را
*
معشوق من
همچون خداوندی ، در معبد نپال
گوئی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
اومردیست
از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبائی
*
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
*
او با خلوص دوست میدارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
مهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست میدارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
*
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
درسرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانهء یک مذهب شگفت
در لابلای بوتهء پستانهایم
پنهان نموده ام
فروغ(تولدی دیگر 1341 )
Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 30Sec.
Av(Aperture Value) F4.0
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
//// Flash Off
White Balance Shade
AF mode Manual

Monday, November 20, 2006

CN


عکس مربوط به نوشته پایینی هست که هر کاری کردم نشد عکس رو اونجا آپ کنم. نمی دونم چه مرگش بود. به هر حال اینجا گذاشتمش.

CN Tower

درود بر همگی
خب داستان تمومید. دارم روی یه داستان دیگه کار می کنم. امیدوارم اونایی که حالشون از اولی بهم خورد ، دومی رو نخونن. به هر حال برای دل خودمه که می نویسم. بگذریم. این چند روز رفتم عکاسی. هوا ابری بود و استفاده از سه پایه رو الزامی می کرد. توی روز مشکلی نداشتم ولی توی شب مشکل پیدا کردم. اونم اینه که نور دهی بالای 30 ثانیه احتیاج بود و من هم کنترل یا سیم مخصوص نداشتم و مجبور شدم اف رو بیارم پایین. عکسها از نظر فنی شدیدا مشکل دارند چونکه همشون با دیاگ بسیار پایین گرفته شده. از الان خودم بگم که بعدا نگین بی سواد بازی در آوردم. خودم می دونم و امیدوارم سریعتر یه کنترل بگیرم. با وصف این چون عکسها جالب شده بود یکی رو گذاشتم توی سایت و چند تا رو انتخاب می کنم که ببینین. جالبن. دیگه اینکه این عکسو در هوای مه الود تورنتو گرفتم. از CN Tower . بلندترین آسمانخراش فعلی جهان. قراره یکی در امارات ، در دوبی ساخته بشه که بلند تر از این باشه. فعلا به مدت 30 ساله که بلندترین هست. مثل میخ می مونه.فعلا خبر دیگه ای نیست.
قربان همگی
بدرود
Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 1/15Sec.
Av(Aperture Value) F16
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Cloudy
AF mode AI Servo AF

Friday, November 17, 2006

...

اسم فایل: مرگ
مدل دوربین: از آسمون، از توی یک بالن. چیزی معلوم نیست. کسی توی بالن نیست. تصویر با نویز
تاریخ عکس و زمانش: صبح و یا عصر. هوا ابری. سرد
سرعت شاتر: 400ثانیه، فاصله بین عکسها 30 ثانیه
اندازه دیاگ: 1.8
نورسنجی: نقطه ای
حساسیت: 3200
مدل لنز: نامعلوم
کیفیت عکس: نویز دار و خاکستری
وایت بالانس: ابری و تیره

( اگه یه دوربین رو توی یه بالن و توی هوای بارونی و تیره برای مدت طولانی بدون سر پوش بگذارند، بعد از یه مدتی تصویر پر از قطرات آب خواهد بود. حرکت افراد و منظره ها غیر قایل تشخیص می شود. منطقه در یکی از مناطق شمالی گیلان. کنار دریا. روز دو شنبه دوربین با بالن حرکت می کند. هوا آفتابیه. بالن در نزدیکی یکی از سواحل متوقف می شود. ساحل چمخاله. شنی. روز شنبه در تهران.)

احساس می کردم چیزی غیر قابل پیش بینی اتفاق می افته. چیزی که نمیشه جلویش را گرفت. و حدس می زدم که این اتفاق بزودی به جریان خواهد افتاد. صبح که خواست به سمت تهران راه بیوفته، قیافه اش پر از غم بود. گویی شب بدی گذرونده. بدون اینکه خیلی با من حرف بزنه رفت دوش گرفت. وقتی چایی رو ریختم حاضر شده بود و با کوله لباسها و کوله لوازم عکاسی اش اومد پایین. سعی کرد خودش رو بی خیال نشون بده. مشخص بود که درد داره. انگاری باز درد زانوی راستش شروع شده بود.لبخندی زد. نگاهش کردم. می دانست که دارم حدسهایی می زنم. خجالت کشید. یا شاید هم نمی خواست من رو در درد خودش شریک کنه. خیلی کم حرف زد. در حالی که داشت چایی رو مزه مزه می کرد شروع کرد به تمیز کردن پیپش. در همون حال یهو گفت:
- حاضری دوشنبه بریم شمال؟
- کجا بریم؟
- چمخاله.
- همین هفته؟
- آره، حالا یه چند روز کار نکن چی میشه مگه؟
- والا من حرفی ندارم ولی باید تنظیم کنم ببینم چی میشه، کار رو نمیشه ول کنم باید بسپرم.
- باشه، هر کاری می خوای بکنی بکن. دو شنبه صبح میریم.
- با چه ماشینی؟
- با ماشین من میریم.


عصر 1 شنبه بهم زنگ زد. صدایش خشک بود. بدن هیچ پیش مقدمه ای برگشت گفت:
- دکی ؟! یادته گفتی یه دارویی هست که اول خواب می کنه وبعد یه دارووی که توی خواب می کشتت؟
- آره! باز چته؟ زده به سرت؟! احمق شدی؟! هزار بار گفتم که من از این حرفا بدم میاد. آدم ترسو دست به خود کشی می زنه. اصلا نمی دونم من چرا این چیزا رو به تو گفتم!؟ جنبه نداری چرتو پرت می گی. گرچه بری مسافرت حالت بهتر میشه. چته؟ با اون دعوات شده؟ زدی به سیم آخر؟
- نه دعوام نشده!
- پس چه مرگته؟!
- رفته!!
- یعنی چی رفته؟! چرا چرت می گی؟ درست تعریف کن ببینم چی شده؟
چیزی نگفت. سکوت کرد و بعد فقط گفت: اون دارو رو بیار. و سریع خداحافظی کرد وگوشی رو گذاشت. در واقع حتی فرصت نکردم که خداحافظی کنم. گوشی رو گذاشتم. روی مبل کنار تلفن نشستم و به صفحه کامپیوتر نگاه کردم. عکسی ادیت نشده روی صفحه باز بود. برنامه فتو شاپ هم باز بود. دوباره به تلفن نگاه کردم. گویی دستور می داد. پا شدم، به سمت کامپیوتر رفتم. شروع کردم به ادیت کردن عکسها. به عکسی رسیدم که اون گرفته بود. تنه یه درخت که کنار رودی افتاده بود. پر بود از قارچ. و کنار قارچها و کنار تنه درخت، روی زمین پر بود از گل. عکس رو سیاه و سفید کردم. کانترست رو بردم بالا و نور رو کم کردم. مدتی به عکس خیره شدم.

( دوربین از بین رفته، بر اثر رطوبت هوا به مقدار زیادی پوسیده. بالن به شدت تکون می خورد. معلوم نیست باد از چه طرفی می وزد. سنسور نصفش کار نمی کند. هوا سرد است و گرفته. دو نفر به آرامی به لبه آب نزدیک می شوند. یکیشان به آب نزدیک تر است. احساس سرما در تمام محیط وجود دارد. اسمان پر از ابر خاکستری است. ایزو باید بالا باشد. باران کمی می باردو بعد بخار آب محیط را به صورت نیمه باران نیمه مه در آروده است. دریا طوفانیست. قایق قرمز نیم شکسته ای در کنار ساحل رها شده است. نفر اول نزدیک قایق ایستاده و به آن ذل زده است.)

وقتی رسیدیم بدون اینکه حرفی بزند تمام وسایل توی ماشین رو برد توی ویلا. گمان می کنم به زمانش نزدیک تر می شد. به چیزی که خارج کنترل من بود. به زمانی برای نبودن. از دست من هیچ کاری بر نمی آمد. بعد از استراحت، وقت شروع کردن به ویسکی خوردن فهمیدم که زمانش نزدیک تر از آن چیزی بود که فکر می کردم. قبلا فکر می
کردم مساله روز مطرحه ولی الان می فهمیدم که زمان با ساعت سازگار تره تا روز. تقریبا با هم دو بطر ویسکی خوردیم. در سکوت کامل. هر دونه شات رو می بوسید و بعد می نوشید. گاهی وقتا زیر چشمی من رو هم نگاه می کرد. بعد از اینکه بطری دوم را هم تمام کرد. مدتی به اطرافش نگاه کرد و بعد پا شد و تمام محوطه دور خانه و باغ را گشت. می دانستم چه می کند. بعد از اینکه به همه جا سر زد. رفت کوله وسایل عکسای اش را بر داشت. و بعد پیاده، کوله به دوش به سمت دریا راه افتاد. باران خیلی آروم شروع کرد به باریدن. بدون اینکه به چیزی توجه کنه به پیاده رفتن ادامه داد. نزدیکی های دریا برگشت به سمت من. یک دفعه منو بغل کرد و محکم فشارم داد. نمی دانستم چه باید بکنم.

( در محوطه ویلا هیچ صدایی نمی آمد. انگار حتی پرندگان هم برای مدتی سکوت کرده اند. دقایقی برای احترام به یک مرده. جیر جیرکها و قورباغه ها همه ساکت شده بودند. باران بسیار ریزی می بارید. فصل بین تابستان و پاییز بود. برگهای رنگی به وجود امده بودند ولی به نظر می آمد باغ هنوز سبزه. بوی یاس درختی تمام ویلا را پر کرده بود. در های خانه باز بودند. بادی نمی وزید. همه چیز حالت متروک پیدا کرده بود. اگرچه از رفتن آن دو نفر 10 دقیقه هم نمی گذشت ولی انگار سالهاست خونه به همین وضع رها شده است. پنجره های بزرگ اندازه در هم باز بودند. گویی فقط قسمتی از خانه در جریان باد باشد. پرده پنجره های جنوبی تکان می خورد. مثل دامن زنی که خرامان می رقصد. احساس نشستن زیر این پرده ها مثل احساس بغل کردن زنیست که موهای انبوه و درازی دارد. باد موها را به پرواز در می آورد. باران همه چیزرا خیس می کند. هنوز نگاه خیره و رنگین زن در ذهن باقی مانده است. گنجشکی وارد خانه می شود. از لای پرده های به سرعت وارد می شود و بعد از یک چرخ بسیار کوچک روی کف کاشی شده اتاق می نشیند. با احتیاط و با کج کردن گردن مقداری خانه را بررسی می کند. با چند پرش کوچک خودش را به مبل فرسوده بزرگ قدیمی می رساند. مدتی همانجا همه چیز را بررسی می کند. گویی قصد رفتن ندارد. به ارامی روی مبل می نشیند. برای چند ثانیه ای چشمهایش بسته می شود. خانه بطور مرگباری ساکت است.)

در طول راه هیچ وقت سعی نکرد سریع بره. انگار از خیس شدن می ترسید. ولی باران تمام بدنمان را خیس کرده بود. مجبور بودم هر از چند گاهی با سطل آب توی قایق رو خالی کنم. ساک دوربینش را جلویش گذاشته بود. دسته موتور رو مثل اینکه از دستش عصبانی باشد چنگ زده بود ولی قیافه اش خیلی آروم می نمود. نمی دونم چقدر راه رفتیم. ساحل تقریبا تبدیل به یک خط شده بود. موتور رو خاموش کرد. مدتی نشست. برگشتم نگاهش کردم. به آب خیره شده بود. به گمانم به صدای آب گوش می کرد. همیشه گفته بود که عاشق شلپ شلپ صدای آبه. نمی دونم چقدر طول کشید، دیگه مهم هم نبود. می دونستم چیزی داره اتفاق می افته که از دست من خارجه. بلند شد. دوربینش را از توی ساک در آورد. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشت همین دوربین سی دی کنونش بود.

( پاترول دو دور سیاه و نقره ای ،خاموش، جلوی ویلا رها شده بود. روی ماشین قطرات آب به طرز زیبایی دون دون شده بودند. تازه شسته شده بود. پنجره هایش باز بودند. جلوی ماشین به سمت دریا بود. در محوطه جلوی ویلا جوری پارک شده بود که به محض اینکه در اصلی باغ رو باز می کردی ماشین رو هم می تونستی ببینی.)

دوربین به دست وایساده بود. به من نگاه کرد. بدون اینکه حرفی بزند بهم خیره شده بود. برای چند ثانیه. خیلی کوتاه. و بعد دوباره به سمت دریا نگاه کرد. پا شدم. ساک لوازم دوربینم را باز کردم. 2 تا شیشیه کوچیک دارو رو برداشتم و بعد از قسمت دیگه ای یک دونه آمپول در آوردم. بغض گلویم را گرفته بود. سعی کردم به خودم مسلط بشم.با آمپول محتویات شیشه اولی رو کشیدم بالا. چند لحظه صبر کردم. نمی دونستم چکار دارم می کنم. در عین حال شدیدا مطمئن بودم که کار درستی را دارم انجام می دم. وقتی برگشتم دیدم جلوم زانو زده، آستینش را بالا زده بود و بعد دستش را به سمت من دراز کرد. نگاهش کردم. عینکهای هر دومون خیس بود. محتویات خواب آور را وارد رگهایش کردم. سریع از جایش بلند شد. وقت چندانی نداشت. بند دوربین را دور گردنش انداخت. لحظه ای مکث کرد. من رو بغل کرد. محکم فشارم داد. و بعد رو بوسی کردیم. بدون اینکه حتی یک کلمه حرفی بزنیم.

( گنجشک همچنان به حالت خواب آلودی نشسته بود. صدایی به گوش نمی رسید. باد شروع به وزیدن کرد. گنجشک چشمهایش را باز کرده بود. ایستاد. به اطرافش نگاه کرد و بعد یکدفعه شروع به پرواز کرد. از خانه بیرون آمد. به سمت ماشین رفت. روی سقف ماشین نشست. و بعد پرواز کرد. دور ماشین چرخید و رفت روی فرمان آبی ماشین نشست. از پنجره به بیرون نگاه می کرد. همانجا نشست.)

برگشت و آرام وارد آب شد. حس خواب آلودگی بهش دست داده بود. می خواست بخوابد ولی با تمام قوا مقاومت می کرد. لبه قایق را گرفت. با دست دیگرش دوربینش را که توی آب بود بغل کرد. بهم نگاهی کرد و بعد خوابش برد. قبل از اینکه دستش از بدنه قایق جدا بشه، سریع دستش را گرفتم و محتویات دومین شیشیه را تزریق کردم. برام سخت بود که دستش را رها کنم. وقتی دستش را ول کردم به آرامی شروع به غرق شدن کرد. دوربینش همچنان دستش بود.

( گنجشک چشمهایش را باز کرد. بال گشود. از پنجره ماشین بیرون آمد. به سمت رودخانه پرواز کرد. اولین قورباغه شروع کرد و بعد انبوه جیرجیرکها و سیرسیرکها و قورباغه ها با شروع به خواندن کردند. محوطه پر از صدا شده بود. گنجشک مسیرش را عوض کرد و به سمت دریا رفت. از بالای سر قایقی گذشت. مردی تنها نشسته بود. به دریا نگاه می کرد. بدون هیچگونه حرکتی. بعد از مدتی به سمت ساحل نگاه کرد. بلند شد و به سمت موتور قایق رفت. باد سردی وزیدن گرفت.)

اسم فایل: دریا
مدل دوربین: سی دی
تاریخ عکس و زمانش: عصر
سرعت شاتر: ساعتها
اندازه دیاگ: 43
نورسنجی: گسترده و تاریک
حساسیت: مهم نیست
کیفیت عکس: تاریک
فلاش: خاموش
وایت بالانس: آبی


پایان
14/11/2006

Thursday, November 16, 2006

...

اسم فایل: خواب سیاه
مدل دوربین: یک چشم، نه دوتا. با یک عینک عدسی زایس شماره 2
تاریخ عکس و زمانش: نامعلوم، شاید نصف شب
سرعت شاتر: 1 دقیقه
اندازه دیاگ: اف 18
نورسنجی: محدود، احتمالن فقط در وسط
حساسیت: 100
مدل لنز: چشم ماهی 8
کیفیت عکس: غیر قابل چاپ ولی برای دیدن کنار آتش مناسب
فلاش: خاموش
وایت بالانس: ابری



وقتی قرار شد که بریم محل آبشاری که هر دو مون فقط اسمشو می دونستیم او شروع کرد به ور رفتن به ماشینش. خودش ماشینش رو غول آهنی صدا می کرد. و واقعا هم بود. توش که می نشستی همه جاش صدا می کرد. توی تمام دست انداز ها چنان تکونت می داد که مهره های بدنت نرم می شد، ولی خوب به موتورش رسیده بود. با قدرت تمام و به راحتی سربالایی ها رو می رفت. خلاصه تمام زندگی اون شده بود رسیدگی به ماشین. آب رادیات رو نگاه کرد، روغن و بعد باد چرخها رو چک کرد. کارش که تمام شد دستهایش را با پارچه پاک کرد و بعد با پودر شست. بهترین راه برای پاک شدن روغن. با اشاره سر به من فهموند که اماده است. وسایل رو برداشتیم و سوار شدیم. در اخرین لحظات یهو یادم افتاد که ابجو بر نداشتیم. توی این گرما حتما احتیاج به نوشیدنی یا میوه ای داشتیم که بتونیم دووم بیاریم.
بعد از حدود یکساعتو نیم رانندگی تو جاده خاکی پر پیچ توی کوه رسیدیم به جایی که چند تا ماشین پارک کرده بودند. برگشت گفت:
- آرتین فک کنم قشنگ یه نیم ساعت پیاده روی رو داریما، اینطور که بوش میاد باید بی خیال ساک عکاسی بشیم. سنگینه. من حتی سه پایه رو هم نمی یارم.
اومدم بگم که بابا اینهمه لنز گرفتیم که ازشون استفاده کنیم. نه اینکه بدون اونا بریم. شایدم استفادشون کردیم. بعد فکر کردم شایدم راست بگه بزار حالا ایندفه بدون ساک بریم. بعد فکر کردم بابا دیگه چرا سه پایه نبریم. از ماشین اومدم پایین. رفتم در شیشه ای صندوق عقب رو باز کردم. دست کردم بند سه پایه رو باز کردم و اومدم برش دارم. دیدم نه بی خیال سنگینه، حال نیم ساعت به نیش کشیدنشو ندارم. پس بی خیال شدم.
( توی یک دره، که نمیشد گفت سبزه یا خشک نهر پر آبی در جریان بود. تمام کناره های نهر را درخت پر کرده بود. به محض اینکه یک متری از نهر دور می شدی دیگه همش خاک و شن بود. قسمتهایی از راه به راحتی قابل عبور بود ولی قسمتهایی شیب زیادی داشت و سنگهای ساییده شده بر اثر راه رفتن بزها و یا انسان و یا قسمتهای سنگ ریزه که اگر 2 متر می رفتی بالا بر اثر یک گام اشتباه 1 متر به راحتی سر می خوردی به پایین. دو تا آدم که دوربینهاشونو جوری به خودشون آویخته بودند که پشتشون باشه. اولی بیشتر وقتها لیز می خورد. مدتی ایستاد به جاده نگاه کرد. نفر دوم جلو زد. عقبی زانوی پای راستش را مالوند. انگاری درد گرفته باشه مقداری باهاش بازی کرد، خمش کرد و بعد دوباره با کف دست ماساژش داد. سعی کرد که سریع خودش را به نفر اول برساند. عصر گرمی بود. باد گرمی از بالای تپه می وزید.)

به نفس نفس افتاده بودیم. تا به آبشار رسیدیم نصفه جون شدیم. خیلی نگران دوربین ها بود. مقداری احتیاطش تبدیل به ترس شده بود. ترس از اینکه زمین بخوریم و دوربین ها بشکنه. خیلی با احتیاط می رفتیم. ولی عجب ابشاری بود. هر دو تایی با دیدن آبشار چنان به وجد امده بودیم که سریع نشستیم و کفشامونو در آوردیم. از پایین ابشار رفتیم اونور و خودمونو رسوندیم به حوضچه زیر آبشار. چنان با هیبت بود که همینطور نگاهش می کردیم. برای اینکه صدای همدیگه رو بشنویم باید داد می زدیم. بعد از مدتی شروع کردیم به عکاسی. با پایین اوردن سرعت شاتر سعی کردیم که جریان آب را به صورت ممتد ثبت کنیم. و اینجا بود که خودش به حرف اومد.
- بوا، عجب گندی زدما، کاش سه پایه ها رو اورده بودیم. د بیا، ببینا، ا ا، عجب کاری کردم. حالا دستامون بلرزه دیگه خیلی بد میشه. حیف...
- هااا، راست وگویی بوا!
جفتمون کنف شده بودیم شدید. بعد یهو انگاری که یه چیزی به فکرم رسید برگشتم گفتم که بریم توی آب.
- آرتین مغرت معیوبه ها، پسر توی این آب یخ می زنیم. یه چی میگیا
- خب بوا تلاششو که می تونیم بکنیم
بعد تی شرتامونو در آرودیم و شروع کردیم به مسخره بازی در آوردن. اول من رفتم توی آب. سعی کردم برم زیر آب ولی اینقدر سرد بود که نمی شد. فقط سرمو کردم زیر آب. یا شاید بهتر بگم که حسابی سرمو خیش کردم. بعد اون اومد . سعی کرد بره زیر اب ولی امکان نداشت. می خواست فقط سرشو خیس کنه ولی تمام بدنشو خیس کرد. بعد یهو باد ملایمی شروع کرد وزیدن. چقدر همه چی سرد شده بود. بدو یه عکس یادگاری کجکی گرفتیم. کلی زور زد مغرشو به کار انداخت خودشو کشت آخر دوربین منو گذاشت رو لبه یه درختی که از وسطا شکسته بود. کلی بالا و پایین کرد تا دوربین رو تونست ثابت نگه داره. بعد چند تا عکس یادگاری گرفتیم. وقتی به ماشین رسیدیم جفتمون اینقدر تشنه بودیم که لبامون حسابی خشک شده بود. شروع کردیم به خوردن میوه با آبجو. چقدر خوشمزه شده بود. در واقع کلی میوه و دو تا آبجو به سرعت بلعیده شد.