اسم فایل: مرگ
مدل دوربین: از آسمون، از توی یک بالن. چیزی معلوم نیست. کسی توی بالن نیست. تصویر با نویز
تاریخ عکس و زمانش: صبح و یا عصر. هوا ابری. سرد
سرعت شاتر: 400ثانیه، فاصله بین عکسها 30 ثانیه
اندازه دیاگ: 1.8
نورسنجی: نقطه ای
حساسیت: 3200
مدل لنز: نامعلوم
کیفیت عکس: نویز دار و خاکستری
وایت بالانس: ابری و تیره
( اگه یه دوربین رو توی یه بالن و توی هوای بارونی و تیره برای مدت طولانی بدون سر پوش بگذارند، بعد از یه مدتی تصویر پر از قطرات آب خواهد بود. حرکت افراد و منظره ها غیر قایل تشخیص می شود. منطقه در یکی از مناطق شمالی گیلان. کنار دریا. روز دو شنبه دوربین با بالن حرکت می کند. هوا آفتابیه. بالن در نزدیکی یکی از سواحل متوقف می شود. ساحل چمخاله. شنی. روز شنبه در تهران.)
احساس می کردم چیزی غیر قابل پیش بینی اتفاق می افته. چیزی که نمیشه جلویش را گرفت. و حدس می زدم که این اتفاق بزودی به جریان خواهد افتاد. صبح که خواست به سمت تهران راه بیوفته، قیافه اش پر از غم بود. گویی شب بدی گذرونده. بدون اینکه خیلی با من حرف بزنه رفت دوش گرفت. وقتی چایی رو ریختم حاضر شده بود و با کوله لباسها و کوله لوازم عکاسی اش اومد پایین. سعی کرد خودش رو بی خیال نشون بده. مشخص بود که درد داره. انگاری باز درد زانوی راستش شروع شده بود.لبخندی زد. نگاهش کردم. می دانست که دارم حدسهایی می زنم. خجالت کشید. یا شاید هم نمی خواست من رو در درد خودش شریک کنه. خیلی کم حرف زد. در حالی که داشت چایی رو مزه مزه می کرد شروع کرد به تمیز کردن پیپش. در همون حال یهو گفت:
- حاضری دوشنبه بریم شمال؟
- کجا بریم؟
- چمخاله.
- همین هفته؟
- آره، حالا یه چند روز کار نکن چی میشه مگه؟
- والا من حرفی ندارم ولی باید تنظیم کنم ببینم چی میشه، کار رو نمیشه ول کنم باید بسپرم.
- باشه، هر کاری می خوای بکنی بکن. دو شنبه صبح میریم.
- با چه ماشینی؟
- با ماشین من میریم.
عصر 1 شنبه بهم زنگ زد. صدایش خشک بود. بدن هیچ پیش مقدمه ای برگشت گفت:
- دکی ؟! یادته گفتی یه دارویی هست که اول خواب می کنه وبعد یه دارووی که توی خواب می کشتت؟
- آره! باز چته؟ زده به سرت؟! احمق شدی؟! هزار بار گفتم که من از این حرفا بدم میاد. آدم ترسو دست به خود کشی می زنه. اصلا نمی دونم من چرا این چیزا رو به تو گفتم!؟ جنبه نداری چرتو پرت می گی. گرچه بری مسافرت حالت بهتر میشه. چته؟ با اون دعوات شده؟ زدی به سیم آخر؟
- نه دعوام نشده!
- پس چه مرگته؟!
- رفته!!
- یعنی چی رفته؟! چرا چرت می گی؟ درست تعریف کن ببینم چی شده؟
چیزی نگفت. سکوت کرد و بعد فقط گفت: اون دارو رو بیار. و سریع خداحافظی کرد وگوشی رو گذاشت. در واقع حتی فرصت نکردم که خداحافظی کنم. گوشی رو گذاشتم. روی مبل کنار تلفن نشستم و به صفحه کامپیوتر نگاه کردم. عکسی ادیت نشده روی صفحه باز بود. برنامه فتو شاپ هم باز بود. دوباره به تلفن نگاه کردم. گویی دستور می داد. پا شدم، به سمت کامپیوتر رفتم. شروع کردم به ادیت کردن عکسها. به عکسی رسیدم که اون گرفته بود. تنه یه درخت که کنار رودی افتاده بود. پر بود از قارچ. و کنار قارچها و کنار تنه درخت، روی زمین پر بود از گل. عکس رو سیاه و سفید کردم. کانترست رو بردم بالا و نور رو کم کردم. مدتی به عکس خیره شدم.
( دوربین از بین رفته، بر اثر رطوبت هوا به مقدار زیادی پوسیده. بالن به شدت تکون می خورد. معلوم نیست باد از چه طرفی می وزد. سنسور نصفش کار نمی کند. هوا سرد است و گرفته. دو نفر به آرامی به لبه آب نزدیک می شوند. یکیشان به آب نزدیک تر است. احساس سرما در تمام محیط وجود دارد. اسمان پر از ابر خاکستری است. ایزو باید بالا باشد. باران کمی می باردو بعد بخار آب محیط را به صورت نیمه باران نیمه مه در آروده است. دریا طوفانیست. قایق قرمز نیم شکسته ای در کنار ساحل رها شده است. نفر اول نزدیک قایق ایستاده و به آن ذل زده است.)
وقتی رسیدیم بدون اینکه حرفی بزند تمام وسایل توی ماشین رو برد توی ویلا. گمان می کنم به زمانش نزدیک تر می شد. به چیزی که خارج کنترل من بود. به زمانی برای نبودن. از دست من هیچ کاری بر نمی آمد. بعد از استراحت، وقت شروع کردن به ویسکی خوردن فهمیدم که زمانش نزدیک تر از آن چیزی بود که فکر می کردم. قبلا فکر می
مدل دوربین: از آسمون، از توی یک بالن. چیزی معلوم نیست. کسی توی بالن نیست. تصویر با نویز
تاریخ عکس و زمانش: صبح و یا عصر. هوا ابری. سرد
سرعت شاتر: 400ثانیه، فاصله بین عکسها 30 ثانیه
اندازه دیاگ: 1.8
نورسنجی: نقطه ای
حساسیت: 3200
مدل لنز: نامعلوم
کیفیت عکس: نویز دار و خاکستری
وایت بالانس: ابری و تیره
( اگه یه دوربین رو توی یه بالن و توی هوای بارونی و تیره برای مدت طولانی بدون سر پوش بگذارند، بعد از یه مدتی تصویر پر از قطرات آب خواهد بود. حرکت افراد و منظره ها غیر قایل تشخیص می شود. منطقه در یکی از مناطق شمالی گیلان. کنار دریا. روز دو شنبه دوربین با بالن حرکت می کند. هوا آفتابیه. بالن در نزدیکی یکی از سواحل متوقف می شود. ساحل چمخاله. شنی. روز شنبه در تهران.)
احساس می کردم چیزی غیر قابل پیش بینی اتفاق می افته. چیزی که نمیشه جلویش را گرفت. و حدس می زدم که این اتفاق بزودی به جریان خواهد افتاد. صبح که خواست به سمت تهران راه بیوفته، قیافه اش پر از غم بود. گویی شب بدی گذرونده. بدون اینکه خیلی با من حرف بزنه رفت دوش گرفت. وقتی چایی رو ریختم حاضر شده بود و با کوله لباسها و کوله لوازم عکاسی اش اومد پایین. سعی کرد خودش رو بی خیال نشون بده. مشخص بود که درد داره. انگاری باز درد زانوی راستش شروع شده بود.لبخندی زد. نگاهش کردم. می دانست که دارم حدسهایی می زنم. خجالت کشید. یا شاید هم نمی خواست من رو در درد خودش شریک کنه. خیلی کم حرف زد. در حالی که داشت چایی رو مزه مزه می کرد شروع کرد به تمیز کردن پیپش. در همون حال یهو گفت:
- حاضری دوشنبه بریم شمال؟
- کجا بریم؟
- چمخاله.
- همین هفته؟
- آره، حالا یه چند روز کار نکن چی میشه مگه؟
- والا من حرفی ندارم ولی باید تنظیم کنم ببینم چی میشه، کار رو نمیشه ول کنم باید بسپرم.
- باشه، هر کاری می خوای بکنی بکن. دو شنبه صبح میریم.
- با چه ماشینی؟
- با ماشین من میریم.
عصر 1 شنبه بهم زنگ زد. صدایش خشک بود. بدن هیچ پیش مقدمه ای برگشت گفت:
- دکی ؟! یادته گفتی یه دارویی هست که اول خواب می کنه وبعد یه دارووی که توی خواب می کشتت؟
- آره! باز چته؟ زده به سرت؟! احمق شدی؟! هزار بار گفتم که من از این حرفا بدم میاد. آدم ترسو دست به خود کشی می زنه. اصلا نمی دونم من چرا این چیزا رو به تو گفتم!؟ جنبه نداری چرتو پرت می گی. گرچه بری مسافرت حالت بهتر میشه. چته؟ با اون دعوات شده؟ زدی به سیم آخر؟
- نه دعوام نشده!
- پس چه مرگته؟!
- رفته!!
- یعنی چی رفته؟! چرا چرت می گی؟ درست تعریف کن ببینم چی شده؟
چیزی نگفت. سکوت کرد و بعد فقط گفت: اون دارو رو بیار. و سریع خداحافظی کرد وگوشی رو گذاشت. در واقع حتی فرصت نکردم که خداحافظی کنم. گوشی رو گذاشتم. روی مبل کنار تلفن نشستم و به صفحه کامپیوتر نگاه کردم. عکسی ادیت نشده روی صفحه باز بود. برنامه فتو شاپ هم باز بود. دوباره به تلفن نگاه کردم. گویی دستور می داد. پا شدم، به سمت کامپیوتر رفتم. شروع کردم به ادیت کردن عکسها. به عکسی رسیدم که اون گرفته بود. تنه یه درخت که کنار رودی افتاده بود. پر بود از قارچ. و کنار قارچها و کنار تنه درخت، روی زمین پر بود از گل. عکس رو سیاه و سفید کردم. کانترست رو بردم بالا و نور رو کم کردم. مدتی به عکس خیره شدم.
( دوربین از بین رفته، بر اثر رطوبت هوا به مقدار زیادی پوسیده. بالن به شدت تکون می خورد. معلوم نیست باد از چه طرفی می وزد. سنسور نصفش کار نمی کند. هوا سرد است و گرفته. دو نفر به آرامی به لبه آب نزدیک می شوند. یکیشان به آب نزدیک تر است. احساس سرما در تمام محیط وجود دارد. اسمان پر از ابر خاکستری است. ایزو باید بالا باشد. باران کمی می باردو بعد بخار آب محیط را به صورت نیمه باران نیمه مه در آروده است. دریا طوفانیست. قایق قرمز نیم شکسته ای در کنار ساحل رها شده است. نفر اول نزدیک قایق ایستاده و به آن ذل زده است.)
وقتی رسیدیم بدون اینکه حرفی بزند تمام وسایل توی ماشین رو برد توی ویلا. گمان می کنم به زمانش نزدیک تر می شد. به چیزی که خارج کنترل من بود. به زمانی برای نبودن. از دست من هیچ کاری بر نمی آمد. بعد از استراحت، وقت شروع کردن به ویسکی خوردن فهمیدم که زمانش نزدیک تر از آن چیزی بود که فکر می کردم. قبلا فکر می
کردم مساله روز مطرحه ولی الان می فهمیدم که زمان با ساعت سازگار تره تا روز. تقریبا با هم دو بطر ویسکی خوردیم. در سکوت کامل. هر دونه شات رو می بوسید و بعد می نوشید. گاهی وقتا زیر چشمی من رو هم نگاه می کرد. بعد از اینکه بطری دوم را هم تمام کرد. مدتی به اطرافش نگاه کرد و بعد پا شد و تمام محوطه دور خانه و باغ را گشت. می دانستم چه می کند. بعد از اینکه به همه جا سر زد. رفت کوله وسایل عکسای اش را بر داشت. و بعد پیاده، کوله به دوش به سمت دریا راه افتاد. باران خیلی آروم شروع کرد به باریدن. بدون اینکه به چیزی توجه کنه به پیاده رفتن ادامه داد. نزدیکی های دریا برگشت به سمت من. یک دفعه منو بغل کرد و محکم فشارم داد. نمی دانستم چه باید بکنم.
( در محوطه ویلا هیچ صدایی نمی آمد. انگار حتی پرندگان هم برای مدتی سکوت کرده اند. دقایقی برای احترام به یک مرده. جیر جیرکها و قورباغه ها همه ساکت شده بودند. باران بسیار ریزی می بارید. فصل بین تابستان و پاییز بود. برگهای رنگی به وجود امده بودند ولی به نظر می آمد باغ هنوز سبزه. بوی یاس درختی تمام ویلا را پر کرده بود. در های خانه باز بودند. بادی نمی وزید. همه چیز حالت متروک پیدا کرده بود. اگرچه از رفتن آن دو نفر 10 دقیقه هم نمی گذشت ولی انگار سالهاست خونه به همین وضع رها شده است. پنجره های بزرگ اندازه در هم باز بودند. گویی فقط قسمتی از خانه در جریان باد باشد. پرده پنجره های جنوبی تکان می خورد. مثل دامن زنی که خرامان می رقصد. احساس نشستن زیر این پرده ها مثل احساس بغل کردن زنیست که موهای انبوه و درازی دارد. باد موها را به پرواز در می آورد. باران همه چیزرا خیس می کند. هنوز نگاه خیره و رنگین زن در ذهن باقی مانده است. گنجشکی وارد خانه می شود. از لای پرده های به سرعت وارد می شود و بعد از یک چرخ بسیار کوچک روی کف کاشی شده اتاق می نشیند. با احتیاط و با کج کردن گردن مقداری خانه را بررسی می کند. با چند پرش کوچک خودش را به مبل فرسوده بزرگ قدیمی می رساند. مدتی همانجا همه چیز را بررسی می کند. گویی قصد رفتن ندارد. به ارامی روی مبل می نشیند. برای چند ثانیه ای چشمهایش بسته می شود. خانه بطور مرگباری ساکت است.)
در طول راه هیچ وقت سعی نکرد سریع بره. انگار از خیس شدن می ترسید. ولی باران تمام بدنمان را خیس کرده بود. مجبور بودم هر از چند گاهی با سطل آب توی قایق رو خالی کنم. ساک دوربینش را جلویش گذاشته بود. دسته موتور رو مثل اینکه از دستش عصبانی باشد چنگ زده بود ولی قیافه اش خیلی آروم می نمود. نمی دونم چقدر راه رفتیم. ساحل تقریبا تبدیل به یک خط شده بود. موتور رو خاموش کرد. مدتی نشست. برگشتم نگاهش کردم. به آب خیره شده بود. به گمانم به صدای آب گوش می کرد. همیشه گفته بود که عاشق شلپ شلپ صدای آبه. نمی دونم چقدر طول کشید، دیگه مهم هم نبود. می دونستم چیزی داره اتفاق می افته که از دست من خارجه. بلند شد. دوربینش را از توی ساک در آورد. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشت همین دوربین سی دی کنونش بود.
( پاترول دو دور سیاه و نقره ای ،خاموش، جلوی ویلا رها شده بود. روی ماشین قطرات آب به طرز زیبایی دون دون شده بودند. تازه شسته شده بود. پنجره هایش باز بودند. جلوی ماشین به سمت دریا بود. در محوطه جلوی ویلا جوری پارک شده بود که به محض اینکه در اصلی باغ رو باز می کردی ماشین رو هم می تونستی ببینی.)
دوربین به دست وایساده بود. به من نگاه کرد. بدون اینکه حرفی بزند بهم خیره شده بود. برای چند ثانیه. خیلی کوتاه. و بعد دوباره به سمت دریا نگاه کرد. پا شدم. ساک لوازم دوربینم را باز کردم. 2 تا شیشیه کوچیک دارو رو برداشتم و بعد از قسمت دیگه ای یک دونه آمپول در آوردم. بغض گلویم را گرفته بود. سعی کردم به خودم مسلط بشم.با آمپول محتویات شیشه اولی رو کشیدم بالا. چند لحظه صبر کردم. نمی دونستم چکار دارم می کنم. در عین حال شدیدا مطمئن بودم که کار درستی را دارم انجام می دم. وقتی برگشتم دیدم جلوم زانو زده، آستینش را بالا زده بود و بعد دستش را به سمت من دراز کرد. نگاهش کردم. عینکهای هر دومون خیس بود. محتویات خواب آور را وارد رگهایش کردم. سریع از جایش بلند شد. وقت چندانی نداشت. بند دوربین را دور گردنش انداخت. لحظه ای مکث کرد. من رو بغل کرد. محکم فشارم داد. و بعد رو بوسی کردیم. بدون اینکه حتی یک کلمه حرفی بزنیم.
( گنجشک همچنان به حالت خواب آلودی نشسته بود. صدایی به گوش نمی رسید. باد شروع به وزیدن کرد. گنجشک چشمهایش را باز کرده بود. ایستاد. به اطرافش نگاه کرد و بعد یکدفعه شروع به پرواز کرد. از خانه بیرون آمد. به سمت ماشین رفت. روی سقف ماشین نشست. و بعد پرواز کرد. دور ماشین چرخید و رفت روی فرمان آبی ماشین نشست. از پنجره به بیرون نگاه می کرد. همانجا نشست.)
برگشت و آرام وارد آب شد. حس خواب آلودگی بهش دست داده بود. می خواست بخوابد ولی با تمام قوا مقاومت می کرد. لبه قایق را گرفت. با دست دیگرش دوربینش را که توی آب بود بغل کرد. بهم نگاهی کرد و بعد خوابش برد. قبل از اینکه دستش از بدنه قایق جدا بشه، سریع دستش را گرفتم و محتویات دومین شیشیه را تزریق کردم. برام سخت بود که دستش را رها کنم. وقتی دستش را ول کردم به آرامی شروع به غرق شدن کرد. دوربینش همچنان دستش بود.
( گنجشک چشمهایش را باز کرد. بال گشود. از پنجره ماشین بیرون آمد. به سمت رودخانه پرواز کرد. اولین قورباغه شروع کرد و بعد انبوه جیرجیرکها و سیرسیرکها و قورباغه ها با شروع به خواندن کردند. محوطه پر از صدا شده بود. گنجشک مسیرش را عوض کرد و به سمت دریا رفت. از بالای سر قایقی گذشت. مردی تنها نشسته بود. به دریا نگاه می کرد. بدون هیچگونه حرکتی. بعد از مدتی به سمت ساحل نگاه کرد. بلند شد و به سمت موتور قایق رفت. باد سردی وزیدن گرفت.)
اسم فایل: دریا
مدل دوربین: سی دی
تاریخ عکس و زمانش: عصر
سرعت شاتر: ساعتها
اندازه دیاگ: 43
نورسنجی: گسترده و تاریک
حساسیت: مهم نیست
کیفیت عکس: تاریک
فلاش: خاموش
وایت بالانس: آبی
پایان
14/11/2006
( در محوطه ویلا هیچ صدایی نمی آمد. انگار حتی پرندگان هم برای مدتی سکوت کرده اند. دقایقی برای احترام به یک مرده. جیر جیرکها و قورباغه ها همه ساکت شده بودند. باران بسیار ریزی می بارید. فصل بین تابستان و پاییز بود. برگهای رنگی به وجود امده بودند ولی به نظر می آمد باغ هنوز سبزه. بوی یاس درختی تمام ویلا را پر کرده بود. در های خانه باز بودند. بادی نمی وزید. همه چیز حالت متروک پیدا کرده بود. اگرچه از رفتن آن دو نفر 10 دقیقه هم نمی گذشت ولی انگار سالهاست خونه به همین وضع رها شده است. پنجره های بزرگ اندازه در هم باز بودند. گویی فقط قسمتی از خانه در جریان باد باشد. پرده پنجره های جنوبی تکان می خورد. مثل دامن زنی که خرامان می رقصد. احساس نشستن زیر این پرده ها مثل احساس بغل کردن زنیست که موهای انبوه و درازی دارد. باد موها را به پرواز در می آورد. باران همه چیزرا خیس می کند. هنوز نگاه خیره و رنگین زن در ذهن باقی مانده است. گنجشکی وارد خانه می شود. از لای پرده های به سرعت وارد می شود و بعد از یک چرخ بسیار کوچک روی کف کاشی شده اتاق می نشیند. با احتیاط و با کج کردن گردن مقداری خانه را بررسی می کند. با چند پرش کوچک خودش را به مبل فرسوده بزرگ قدیمی می رساند. مدتی همانجا همه چیز را بررسی می کند. گویی قصد رفتن ندارد. به ارامی روی مبل می نشیند. برای چند ثانیه ای چشمهایش بسته می شود. خانه بطور مرگباری ساکت است.)
در طول راه هیچ وقت سعی نکرد سریع بره. انگار از خیس شدن می ترسید. ولی باران تمام بدنمان را خیس کرده بود. مجبور بودم هر از چند گاهی با سطل آب توی قایق رو خالی کنم. ساک دوربینش را جلویش گذاشته بود. دسته موتور رو مثل اینکه از دستش عصبانی باشد چنگ زده بود ولی قیافه اش خیلی آروم می نمود. نمی دونم چقدر راه رفتیم. ساحل تقریبا تبدیل به یک خط شده بود. موتور رو خاموش کرد. مدتی نشست. برگشتم نگاهش کردم. به آب خیره شده بود. به گمانم به صدای آب گوش می کرد. همیشه گفته بود که عاشق شلپ شلپ صدای آبه. نمی دونم چقدر طول کشید، دیگه مهم هم نبود. می دونستم چیزی داره اتفاق می افته که از دست من خارجه. بلند شد. دوربینش را از توی ساک در آورد. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشت همین دوربین سی دی کنونش بود.
( پاترول دو دور سیاه و نقره ای ،خاموش، جلوی ویلا رها شده بود. روی ماشین قطرات آب به طرز زیبایی دون دون شده بودند. تازه شسته شده بود. پنجره هایش باز بودند. جلوی ماشین به سمت دریا بود. در محوطه جلوی ویلا جوری پارک شده بود که به محض اینکه در اصلی باغ رو باز می کردی ماشین رو هم می تونستی ببینی.)
دوربین به دست وایساده بود. به من نگاه کرد. بدون اینکه حرفی بزند بهم خیره شده بود. برای چند ثانیه. خیلی کوتاه. و بعد دوباره به سمت دریا نگاه کرد. پا شدم. ساک لوازم دوربینم را باز کردم. 2 تا شیشیه کوچیک دارو رو برداشتم و بعد از قسمت دیگه ای یک دونه آمپول در آوردم. بغض گلویم را گرفته بود. سعی کردم به خودم مسلط بشم.با آمپول محتویات شیشه اولی رو کشیدم بالا. چند لحظه صبر کردم. نمی دونستم چکار دارم می کنم. در عین حال شدیدا مطمئن بودم که کار درستی را دارم انجام می دم. وقتی برگشتم دیدم جلوم زانو زده، آستینش را بالا زده بود و بعد دستش را به سمت من دراز کرد. نگاهش کردم. عینکهای هر دومون خیس بود. محتویات خواب آور را وارد رگهایش کردم. سریع از جایش بلند شد. وقت چندانی نداشت. بند دوربین را دور گردنش انداخت. لحظه ای مکث کرد. من رو بغل کرد. محکم فشارم داد. و بعد رو بوسی کردیم. بدون اینکه حتی یک کلمه حرفی بزنیم.
( گنجشک همچنان به حالت خواب آلودی نشسته بود. صدایی به گوش نمی رسید. باد شروع به وزیدن کرد. گنجشک چشمهایش را باز کرده بود. ایستاد. به اطرافش نگاه کرد و بعد یکدفعه شروع به پرواز کرد. از خانه بیرون آمد. به سمت ماشین رفت. روی سقف ماشین نشست. و بعد پرواز کرد. دور ماشین چرخید و رفت روی فرمان آبی ماشین نشست. از پنجره به بیرون نگاه می کرد. همانجا نشست.)
برگشت و آرام وارد آب شد. حس خواب آلودگی بهش دست داده بود. می خواست بخوابد ولی با تمام قوا مقاومت می کرد. لبه قایق را گرفت. با دست دیگرش دوربینش را که توی آب بود بغل کرد. بهم نگاهی کرد و بعد خوابش برد. قبل از اینکه دستش از بدنه قایق جدا بشه، سریع دستش را گرفتم و محتویات دومین شیشیه را تزریق کردم. برام سخت بود که دستش را رها کنم. وقتی دستش را ول کردم به آرامی شروع به غرق شدن کرد. دوربینش همچنان دستش بود.
( گنجشک چشمهایش را باز کرد. بال گشود. از پنجره ماشین بیرون آمد. به سمت رودخانه پرواز کرد. اولین قورباغه شروع کرد و بعد انبوه جیرجیرکها و سیرسیرکها و قورباغه ها با شروع به خواندن کردند. محوطه پر از صدا شده بود. گنجشک مسیرش را عوض کرد و به سمت دریا رفت. از بالای سر قایقی گذشت. مردی تنها نشسته بود. به دریا نگاه می کرد. بدون هیچگونه حرکتی. بعد از مدتی به سمت ساحل نگاه کرد. بلند شد و به سمت موتور قایق رفت. باد سردی وزیدن گرفت.)
اسم فایل: دریا
مدل دوربین: سی دی
تاریخ عکس و زمانش: عصر
سرعت شاتر: ساعتها
اندازه دیاگ: 43
نورسنجی: گسترده و تاریک
حساسیت: مهم نیست
کیفیت عکس: تاریک
فلاش: خاموش
وایت بالانس: آبی
پایان
14/11/2006
4 comments:
خدا ازت نگذره، کلی کار داشتم!...
قشنگ بود:)
سلام.
عالی بود.
احساس نمی کنی نوشته هایت بوی کافکا را می داد؟
شاید هم من چنین برداشتی دارم.
babak jan aalieh neveshtehat
سلام .فکرشم نمیکردم که یک دفعه تو رو با یک دوربین عکاسی تو دست و یک عالم استعداد عکاسی تو مغز ببینم .
فرزانه بدیعی
Post a Comment