اسم فایل: خواب سیاه
مدل دوربین: یک چشم، نه دوتا. با یک عینک عدسی زایس شماره 2
تاریخ عکس و زمانش: نامعلوم، شاید نصف شب
سرعت شاتر: 1 دقیقه
اندازه دیاگ: اف 18
نورسنجی: محدود، احتمالن فقط در وسط
حساسیت: 100
مدل لنز: چشم ماهی 8
کیفیت عکس: غیر قابل چاپ ولی برای دیدن کنار آتش مناسب
فلاش: خاموش
وایت بالانس: ابری
وقتی قرار شد که بریم محل آبشاری که هر دو مون فقط اسمشو می دونستیم او شروع کرد به ور رفتن به ماشینش. خودش ماشینش رو غول آهنی صدا می کرد. و واقعا هم بود. توش که می نشستی همه جاش صدا می کرد. توی تمام دست انداز ها چنان تکونت می داد که مهره های بدنت نرم می شد، ولی خوب به موتورش رسیده بود. با قدرت تمام و به راحتی سربالایی ها رو می رفت. خلاصه تمام زندگی اون شده بود رسیدگی به ماشین. آب رادیات رو نگاه کرد، روغن و بعد باد چرخها رو چک کرد. کارش که تمام شد دستهایش را با پارچه پاک کرد و بعد با پودر شست. بهترین راه برای پاک شدن روغن. با اشاره سر به من فهموند که اماده است. وسایل رو برداشتیم و سوار شدیم. در اخرین لحظات یهو یادم افتاد که ابجو بر نداشتیم. توی این گرما حتما احتیاج به نوشیدنی یا میوه ای داشتیم که بتونیم دووم بیاریم.
بعد از حدود یکساعتو نیم رانندگی تو جاده خاکی پر پیچ توی کوه رسیدیم به جایی که چند تا ماشین پارک کرده بودند. برگشت گفت:
- آرتین فک کنم قشنگ یه نیم ساعت پیاده روی رو داریما، اینطور که بوش میاد باید بی خیال ساک عکاسی بشیم. سنگینه. من حتی سه پایه رو هم نمی یارم.
اومدم بگم که بابا اینهمه لنز گرفتیم که ازشون استفاده کنیم. نه اینکه بدون اونا بریم. شایدم استفادشون کردیم. بعد فکر کردم شایدم راست بگه بزار حالا ایندفه بدون ساک بریم. بعد فکر کردم بابا دیگه چرا سه پایه نبریم. از ماشین اومدم پایین. رفتم در شیشه ای صندوق عقب رو باز کردم. دست کردم بند سه پایه رو باز کردم و اومدم برش دارم. دیدم نه بی خیال سنگینه، حال نیم ساعت به نیش کشیدنشو ندارم. پس بی خیال شدم.
( توی یک دره، که نمیشد گفت سبزه یا خشک نهر پر آبی در جریان بود. تمام کناره های نهر را درخت پر کرده بود. به محض اینکه یک متری از نهر دور می شدی دیگه همش خاک و شن بود. قسمتهایی از راه به راحتی قابل عبور بود ولی قسمتهایی شیب زیادی داشت و سنگهای ساییده شده بر اثر راه رفتن بزها و یا انسان و یا قسمتهای سنگ ریزه که اگر 2 متر می رفتی بالا بر اثر یک گام اشتباه 1 متر به راحتی سر می خوردی به پایین. دو تا آدم که دوربینهاشونو جوری به خودشون آویخته بودند که پشتشون باشه. اولی بیشتر وقتها لیز می خورد. مدتی ایستاد به جاده نگاه کرد. نفر دوم جلو زد. عقبی زانوی پای راستش را مالوند. انگاری درد گرفته باشه مقداری باهاش بازی کرد، خمش کرد و بعد دوباره با کف دست ماساژش داد. سعی کرد که سریع خودش را به نفر اول برساند. عصر گرمی بود. باد گرمی از بالای تپه می وزید.)
به نفس نفس افتاده بودیم. تا به آبشار رسیدیم نصفه جون شدیم. خیلی نگران دوربین ها بود. مقداری احتیاطش تبدیل به ترس شده بود. ترس از اینکه زمین بخوریم و دوربین ها بشکنه. خیلی با احتیاط می رفتیم. ولی عجب ابشاری بود. هر دو تایی با دیدن آبشار چنان به وجد امده بودیم که سریع نشستیم و کفشامونو در آوردیم. از پایین ابشار رفتیم اونور و خودمونو رسوندیم به حوضچه زیر آبشار. چنان با هیبت بود که همینطور نگاهش می کردیم. برای اینکه صدای همدیگه رو بشنویم باید داد می زدیم. بعد از مدتی شروع کردیم به عکاسی. با پایین اوردن سرعت شاتر سعی کردیم که جریان آب را به صورت ممتد ثبت کنیم. و اینجا بود که خودش به حرف اومد.
- بوا، عجب گندی زدما، کاش سه پایه ها رو اورده بودیم. د بیا، ببینا، ا ا، عجب کاری کردم. حالا دستامون بلرزه دیگه خیلی بد میشه. حیف...
- هااا، راست وگویی بوا!
جفتمون کنف شده بودیم شدید. بعد یهو انگاری که یه چیزی به فکرم رسید برگشتم گفتم که بریم توی آب.
- آرتین مغرت معیوبه ها، پسر توی این آب یخ می زنیم. یه چی میگیا
- خب بوا تلاششو که می تونیم بکنیم
بعد تی شرتامونو در آرودیم و شروع کردیم به مسخره بازی در آوردن. اول من رفتم توی آب. سعی کردم برم زیر آب ولی اینقدر سرد بود که نمی شد. فقط سرمو کردم زیر آب. یا شاید بهتر بگم که حسابی سرمو خیش کردم. بعد اون اومد . سعی کرد بره زیر اب ولی امکان نداشت. می خواست فقط سرشو خیس کنه ولی تمام بدنشو خیس کرد. بعد یهو باد ملایمی شروع کرد وزیدن. چقدر همه چی سرد شده بود. بدو یه عکس یادگاری کجکی گرفتیم. کلی زور زد مغرشو به کار انداخت خودشو کشت آخر دوربین منو گذاشت رو لبه یه درختی که از وسطا شکسته بود. کلی بالا و پایین کرد تا دوربین رو تونست ثابت نگه داره. بعد چند تا عکس یادگاری گرفتیم. وقتی به ماشین رسیدیم جفتمون اینقدر تشنه بودیم که لبامون حسابی خشک شده بود. شروع کردیم به خوردن میوه با آبجو. چقدر خوشمزه شده بود. در واقع کلی میوه و دو تا آبجو به سرعت بلعیده شد.
مدل دوربین: یک چشم، نه دوتا. با یک عینک عدسی زایس شماره 2
تاریخ عکس و زمانش: نامعلوم، شاید نصف شب
سرعت شاتر: 1 دقیقه
اندازه دیاگ: اف 18
نورسنجی: محدود، احتمالن فقط در وسط
حساسیت: 100
مدل لنز: چشم ماهی 8
کیفیت عکس: غیر قابل چاپ ولی برای دیدن کنار آتش مناسب
فلاش: خاموش
وایت بالانس: ابری
وقتی قرار شد که بریم محل آبشاری که هر دو مون فقط اسمشو می دونستیم او شروع کرد به ور رفتن به ماشینش. خودش ماشینش رو غول آهنی صدا می کرد. و واقعا هم بود. توش که می نشستی همه جاش صدا می کرد. توی تمام دست انداز ها چنان تکونت می داد که مهره های بدنت نرم می شد، ولی خوب به موتورش رسیده بود. با قدرت تمام و به راحتی سربالایی ها رو می رفت. خلاصه تمام زندگی اون شده بود رسیدگی به ماشین. آب رادیات رو نگاه کرد، روغن و بعد باد چرخها رو چک کرد. کارش که تمام شد دستهایش را با پارچه پاک کرد و بعد با پودر شست. بهترین راه برای پاک شدن روغن. با اشاره سر به من فهموند که اماده است. وسایل رو برداشتیم و سوار شدیم. در اخرین لحظات یهو یادم افتاد که ابجو بر نداشتیم. توی این گرما حتما احتیاج به نوشیدنی یا میوه ای داشتیم که بتونیم دووم بیاریم.
بعد از حدود یکساعتو نیم رانندگی تو جاده خاکی پر پیچ توی کوه رسیدیم به جایی که چند تا ماشین پارک کرده بودند. برگشت گفت:
- آرتین فک کنم قشنگ یه نیم ساعت پیاده روی رو داریما، اینطور که بوش میاد باید بی خیال ساک عکاسی بشیم. سنگینه. من حتی سه پایه رو هم نمی یارم.
اومدم بگم که بابا اینهمه لنز گرفتیم که ازشون استفاده کنیم. نه اینکه بدون اونا بریم. شایدم استفادشون کردیم. بعد فکر کردم شایدم راست بگه بزار حالا ایندفه بدون ساک بریم. بعد فکر کردم بابا دیگه چرا سه پایه نبریم. از ماشین اومدم پایین. رفتم در شیشه ای صندوق عقب رو باز کردم. دست کردم بند سه پایه رو باز کردم و اومدم برش دارم. دیدم نه بی خیال سنگینه، حال نیم ساعت به نیش کشیدنشو ندارم. پس بی خیال شدم.
( توی یک دره، که نمیشد گفت سبزه یا خشک نهر پر آبی در جریان بود. تمام کناره های نهر را درخت پر کرده بود. به محض اینکه یک متری از نهر دور می شدی دیگه همش خاک و شن بود. قسمتهایی از راه به راحتی قابل عبور بود ولی قسمتهایی شیب زیادی داشت و سنگهای ساییده شده بر اثر راه رفتن بزها و یا انسان و یا قسمتهای سنگ ریزه که اگر 2 متر می رفتی بالا بر اثر یک گام اشتباه 1 متر به راحتی سر می خوردی به پایین. دو تا آدم که دوربینهاشونو جوری به خودشون آویخته بودند که پشتشون باشه. اولی بیشتر وقتها لیز می خورد. مدتی ایستاد به جاده نگاه کرد. نفر دوم جلو زد. عقبی زانوی پای راستش را مالوند. انگاری درد گرفته باشه مقداری باهاش بازی کرد، خمش کرد و بعد دوباره با کف دست ماساژش داد. سعی کرد که سریع خودش را به نفر اول برساند. عصر گرمی بود. باد گرمی از بالای تپه می وزید.)
به نفس نفس افتاده بودیم. تا به آبشار رسیدیم نصفه جون شدیم. خیلی نگران دوربین ها بود. مقداری احتیاطش تبدیل به ترس شده بود. ترس از اینکه زمین بخوریم و دوربین ها بشکنه. خیلی با احتیاط می رفتیم. ولی عجب ابشاری بود. هر دو تایی با دیدن آبشار چنان به وجد امده بودیم که سریع نشستیم و کفشامونو در آوردیم. از پایین ابشار رفتیم اونور و خودمونو رسوندیم به حوضچه زیر آبشار. چنان با هیبت بود که همینطور نگاهش می کردیم. برای اینکه صدای همدیگه رو بشنویم باید داد می زدیم. بعد از مدتی شروع کردیم به عکاسی. با پایین اوردن سرعت شاتر سعی کردیم که جریان آب را به صورت ممتد ثبت کنیم. و اینجا بود که خودش به حرف اومد.
- بوا، عجب گندی زدما، کاش سه پایه ها رو اورده بودیم. د بیا، ببینا، ا ا، عجب کاری کردم. حالا دستامون بلرزه دیگه خیلی بد میشه. حیف...
- هااا، راست وگویی بوا!
جفتمون کنف شده بودیم شدید. بعد یهو انگاری که یه چیزی به فکرم رسید برگشتم گفتم که بریم توی آب.
- آرتین مغرت معیوبه ها، پسر توی این آب یخ می زنیم. یه چی میگیا
- خب بوا تلاششو که می تونیم بکنیم
بعد تی شرتامونو در آرودیم و شروع کردیم به مسخره بازی در آوردن. اول من رفتم توی آب. سعی کردم برم زیر آب ولی اینقدر سرد بود که نمی شد. فقط سرمو کردم زیر آب. یا شاید بهتر بگم که حسابی سرمو خیش کردم. بعد اون اومد . سعی کرد بره زیر اب ولی امکان نداشت. می خواست فقط سرشو خیس کنه ولی تمام بدنشو خیس کرد. بعد یهو باد ملایمی شروع کرد وزیدن. چقدر همه چی سرد شده بود. بدو یه عکس یادگاری کجکی گرفتیم. کلی زور زد مغرشو به کار انداخت خودشو کشت آخر دوربین منو گذاشت رو لبه یه درختی که از وسطا شکسته بود. کلی بالا و پایین کرد تا دوربین رو تونست ثابت نگه داره. بعد چند تا عکس یادگاری گرفتیم. وقتی به ماشین رسیدیم جفتمون اینقدر تشنه بودیم که لبامون حسابی خشک شده بود. شروع کردیم به خوردن میوه با آبجو. چقدر خوشمزه شده بود. در واقع کلی میوه و دو تا آبجو به سرعت بلعیده شد.
No comments:
Post a Comment