Tuesday, July 19, 2005

دیوانه

آدميان مرا ديوانه پنداشته اند
چون دوستت ندارم
رنگ عسل چشمهايت را به خواب نمي بينم
چون بويت را حس نمي كنم
آدميان مرا ديوانه پنداشته اند
چون مرغهاي قفس را
به يادت ، به آزادي پر نمي دهم
مرا ديوانه گفته اند
چون سايه وجودت را
در كنار ديوار زندگي ام نمي بينم
چه بگويم !
من ديوانه ام
تو را دوست ندارم چون
عاشقانه
به تو عشق مي ورزم
آري من ديوانه توام
رنگ چشمهايت را دوست ندارم
بلكه چون ديوانگان
در شبح خاطره ام
هميشه آنها را در كنارم مي بينم
مرغها را آزاد نمي كنم
چون وجودت را آزادي نيست
همه اش براي من است
و اين خودخواهي من
است .
آدميان مرا ديوانه پنداشته اند
چون سنگ صبورم
گل نازكي
بيش نيست
گل آبي نيلوفر
به لطافت آب
به وسعت دريا
به صبوري
و استقامت
درختان كاج
به نازكي مه
آري
اينك همه مرا ديوانه مي پندارند
چون عاشق توام .

1 comment:

Anonymous said...

احساسی بهتر از لذت دیوانه وار عاشقی سراغ ندارم حتی در دوری