Sunday, July 31, 2005

قرن من


صدايي از من بود
وجودي
احساسي
دنيايي
كهن
سر شاخه هايي بلند
درختي تنومند
مسكينانه
به در چوبي
قلبهايم
مي نگريستم
جوي آب سرد
درها را با خود
مي برد
اندوه آتشين
در گامهايم جان
مي گرفت
غم حمله آورد
لشگريانش
از فرط خونريزي
سرخ بودند
سردارش خسته
قلب من آخرين
گامهايش را بر
مي داشت
صدايي از وجود
من بود
صداي آخرين
گامها از نهاد
وجودم
برخواست.

1 comment:

Anonymous said...

besiyat ziba bood.kheili khoob bayan kardi