داشتم فکر می کردم، یهو به این نتیجه رسیدم که اتاق اینجه رو با اتاق تهران مقایسه کنم. اینچیزا به ذهنم رسید:
جفتشون کوچیکن. توی هر دو اتاق پرده همیشه کشیدست. همه چراغا همیشه خاموشه، من همیشه رو تخت دراز کشیدم یا نشستم توی تاریکی، هیچکس زنگ نمی زنه، کسی نیست که بهم زنگ بزنه و باهاش صحبت کنم.
اینجا ماشین ندارم گرچه تهرانم که ماشین بود جایی نمی رفتم پس خیلی فرقی نمی کنه. اینجا تنها موجود زنده اتاق این لپتاپه که همیشه روشنه، تو تهران این کامپیوتر همیشه خاموش بود، اینجا آشپزخونه و جیشگاه تو اتاقه واسه همین زندگی انگلی تره، دیگه برای جیش از اتاقم نمی زنم بیرون. اتاق بعدی احتمالن یه لوله میگیرم که دیگه از رو تختم پا نشم. اینجا بیشتر کلاسیک گوش میدم تا تهران. این عکاسی تخمی هم به بقیه خریتهام اضافه شده. تو هیچ چیزی هیچ گهی نشدم. تهران حداقل فکر می کردم خارج هم واسه خودش جاییه. اومدم دیدم بدترین جا همین جاست. پس بدتر شد، راه نجاتی نیست، تنگ راه مرگ همیشه بازه. دیگه اینکه تو تهران درسا به تخمم هم نبود، اینجا هی باید نگران درسا باشم. نتیجه اینکه خیلی با هم فرقی نمی کنن. اونجا زندگی سگی و تخمی بود، اینجا تخمی و سگیه.
جفتشون کوچیکن. توی هر دو اتاق پرده همیشه کشیدست. همه چراغا همیشه خاموشه، من همیشه رو تخت دراز کشیدم یا نشستم توی تاریکی، هیچکس زنگ نمی زنه، کسی نیست که بهم زنگ بزنه و باهاش صحبت کنم.
اینجا ماشین ندارم گرچه تهرانم که ماشین بود جایی نمی رفتم پس خیلی فرقی نمی کنه. اینجا تنها موجود زنده اتاق این لپتاپه که همیشه روشنه، تو تهران این کامپیوتر همیشه خاموش بود، اینجا آشپزخونه و جیشگاه تو اتاقه واسه همین زندگی انگلی تره، دیگه برای جیش از اتاقم نمی زنم بیرون. اتاق بعدی احتمالن یه لوله میگیرم که دیگه از رو تختم پا نشم. اینجا بیشتر کلاسیک گوش میدم تا تهران. این عکاسی تخمی هم به بقیه خریتهام اضافه شده. تو هیچ چیزی هیچ گهی نشدم. تهران حداقل فکر می کردم خارج هم واسه خودش جاییه. اومدم دیدم بدترین جا همین جاست. پس بدتر شد، راه نجاتی نیست، تنگ راه مرگ همیشه بازه. دیگه اینکه تو تهران درسا به تخمم هم نبود، اینجا هی باید نگران درسا باشم. نتیجه اینکه خیلی با هم فرقی نمی کنن. اونجا زندگی سگی و تخمی بود، اینجا تخمی و سگیه.
4 comments:
خیلیییی باحال بود!!! راستش من هم اگه بخوام مقایسه کنم به یه همچین نتایجی می رسم. از آرامش خونه که بگذریم هیچ چیزی اونقدرها هم بدتر نیست، ولی دیگه آدم باید به هر حال غصه چیزی رو بخوره دیگه.
بعدش هم بی انصافی نکن، تهران که بودی این نعمت بزرگ رو نداشتی که منتظر بمونی کی می خوای برگردی، حالا عوضش یه دلخوشی داری که، کی می شه برگردی تهران! این خودش خیلیه!!!
ببین از این تنهایی که گریزی نیست:
پس خو کنیم بهش.
منکه باش کلی حال می کنم:)
اطاقتو عوض کن، اگه نشد خودتو عوض کن ، باز اگه نشد اخلاق سگ تو عوض کن، دست آخر اگه نشد، وبلاگ تو عوض کن.
Post a Comment