Thursday, February 16, 2006

همراه


امروز تمام نیم ساعتی که نشسته بودم و غروب رو نگاه می کردم اینم نشسته بود و نگاه می کرد. خیلی برام جالب بود چون اینا یه جا بند نمیشن چه برسه به اینکه نیم ساعت یه جا بشینه!

11 comments:

Anonymous said...

عکس خیلی قشنگ و با احساسیه!

Anonymous said...

:)) آره واقعا این بچه خیلی شبیه خودته!!! (سنجاب بودن بهتر از گربه بودنه!!!)

Anonymous said...

این که گفتی نشسته بودی و غروب رو نگاه می کردی به شدت منو یاد شازده کوچولو انداخت!

Anonymous said...

اینکه برات مهمه تعداد کامنتات به شدت ناراحتم می کنه. راستش خودم برام مهمه، ولی جریان تو و وبلاگت متفاوته.

Anonymous said...

اینجا یه سایت عکاسی مثل فتو آی آر نیست. بنابراین کسی حس نمی کنه باید عکسات رو نقد کنه بنابراین کامنتی هم رو عکس ها وجود نداره.

Anonymous said...

هرچند که فکر می کنم مهارت خوبیه که تو خودمون به وجود بیاریم و عکس رو نه از نظر تکنیکی و حرفه ای، که از نظر حس و حال و هوا نقد کنیم و نظرمون رو بگیم، همون طور که نظرمون رو درباره یه متن می گیم.

Anonymous said...

در مورد نوشتن بهت توصیه کنم در کنار عکس هات حتما این کار رو بکنی، یه مدتیه که قصه هم ننوشتی، حتما زیر عکس هات بیشتر بنویس، اونوقت به بازدید کننده هات واسه کامنت دادن روی عکس ها هم کمک کردی.

Anonymous said...

مطمئن باش آدم های زیادی وبلاگت رو می بینن، و از دیدن و خوندنش لذت می برن، و دلایل زیادی می تونه وجود داشته باشه واسه کامنت نذاشتن. به هیچ وجه کم بودن تعداد کامنت ها نمی تونه معیاری واسه کم بودن تعداد بازدید کننده ها باشه.

Anonymous said...

بابک جان لطفا ادامه بده، ما منتظریم:)

جغد said...

گلبرگ عزیز
سپاس از محبتی که داری، میشه خواهش کنم آدرس وب رو درست بنویسی که بتونم به وب شما هم سر بزنم. خوشحال میشم. در حال حاضر وقتی روی نوشته گلبرگ شما کلیک می کنم صفحه آدرس اشتباه باز میشه. قربانت.

ant said...

جا مانده است
چیزی
جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و
نه دندانهای سفید