Monday, February 27, 2006

برگردیم خونه!

عکاس: محمد حسامیان
امشب اين عکس حسابی به قول شما منو نوستالژيک کرده٬ نوستالژيک به سبک شمالی. اين منظره را با تمام وجودم احساس می کنم و بارها ديده ام. امشب با وجود نيما يوشيج و صدای محمد نوری و آلبوم شب سرد زمستانی اين عکس برايم جان ميگيرد. در راه جیرنده و کلیشم و پشت رستم آباد و قله درفک و اون جاده بی نظیر سیاهکل. دنیای زیبای شمال. شیشه های ماشین پایین است. بوی برنج و چای تمای محیط را پر کرده٬ با اشتیاق و ولع تمام هوا را می بلعم. انگار می خواهم هوا و این بوها را برای خودم همیشه و همیشه به دور دستها ببرم. این هوای تمیز مرطوب. پیچ های بسیار زیادی همیشه هست. جنگلهای خزه بسته و سبز و ناگاه دو تن پیدا. دنیای کلبه های گلی٬ دستهای چروکیده و زمخت. لحجه غلیظ محلی و در بعضی جاها چشمان بسیار زیبای دختران تازه بلوغ یافته. به کلبه کوچکی رسيده ایم. رستوران محلی يا به گفته نوشتار روی در فرسوده چوبی: اغذيه فروشی. اسمی که به شدت برايم مصنوعيست. وارد کلبه که می شوم بوی چوب نمناک و عرق تن و گوشت تازه و بوی دود ذغال چوبهای هنوز خيس و تنومند درختهای غولپیکر للیک( اسم محلی) به طرفم هجوم می آورند. درون کلبه مرديست نشسته با دستهای بزرگ٬ نگاه غمناک و لبخندی مهربان. احوالپرسی روزانه و سوالهای هميشگی که روزگار چگونه می گذرد. درون تنها وسيله برقی درون کلبه٬ يخچال برقی کوچک٬ تکه های از گوشت به چشم می خورد. نه تميز شده و نه به سيخ کشيده شده. دنيايیست. بايد درکش کرد بايد با وجودت احساس کنی وگرنه ثانيه ای نمی توان در آن فضا ماند چه برسه به اينکه بخواهی غذايی هم بخوری. دير رسيدیم. نانش تمام شده٬ پياز هم ندارد. ماست طبق معمول محلی هست و منم بی خيال بيماری. ماست شير گاوميش خوشمزه تر از هر ماستي هست. چه باک بيماری.و گوشت٬ تکه ای راسته باقی مانده و ما سه نفريم. گشنه و بی خيال. بوی دود را می بلعيم. از روی صندلی که پاشد برايمان دردل کرد که ممکنه روزی دو نفر يا شايد سه نفر به سراغش بيايند. بيشتر اهالی برای قليون و صرف چای به آنجا می روند. راستی چه خوب شد در آن فضا قهوه پيدا نمی شود. بوی چای تازه برداشت بهاره٬ به اندازه بوی تن لطیف گرمی که از حمام آمده وسوسه برانگيز است. شروع کرد به تميز کردن گوشتها٬ من به تنهایی به دنبال نان به روستای قبلی برگشتم. پياز خريدم و نان و باقالی و ترب سفيد. چه سفره ای! جایتان خالی. گوشت تازه و ماست محلی. گوشت سفت و بوی دود. فکر می کنم خوشمزه ترين کباب همانيست که بوی دود بدهد. منظره دره زير پايمان خودش مثل چاشنی بود برای کباب. مه محلی که هميشه خدايی هست و چکه چکه بارانی که وسوسه راه رفتن در ميان مه و باران را با نجوا به گوش می رساند. مثل آدمهای از قحطی فرار کرده تمام گوشتها خورده شد. ۱۲ سيخ با ماست و ترب و باقالی. مدتی نشستيم به قليون کشيدن و چايی خوردن. فکر کنم فقط و فقط یک ساعتی نشستيم به تماشای مه و دره بدون هيچ اعتراضی از طرف دوستان. موقع حساب کردن از شدت شرم نمی دانستيم چه بگوييم. دلهايمان گرفته بود. پول آنهمه خوردنی به اندازه دو پرس کباب در تهران هم نبود. پول را پرداختيم و به اصرار يکی از دوستان مقداری چای خشک گرفتيم که بتوانيم مقدار بيشتری پول بدهيم. خداحافظی گرمی و همان لبخند. تا کی دوباره بتوانم ببينمش!٬ بارها از توی آينه ماشين مثل ياری که دارم ازش دور می شوم بارها در آينه پاييدمش. با پولهای مشت در دست و با همان لبخند به تدريج محو شد. پيچ پشت سر هم می آمد و دور ميشد هنوز گويی بوی کباب می آمد. حرف لبخند غمناکش شد. پيچی گذشت و دو تن شدند هويدا. پيرمردی و پيرزنی٬ به مانند اين دو. ايستاديم. سوارشدند و بوی چای و عرق تن و لحجه محلی و همان لبخند غمناک و شاد. مثل رويا بود. هنوز که هنوز لبخندشان به يادم هست. به سياهکل رسيديم. به اصرار پير زن به دم خانه شان رفتيم. مدتی طول کشيد تا آمد. برايمان پنير محلی سوقات آورده بود. يادشان جاويد باد. نوستالژيک شدم محمد جان. ياد قشنگيست. دو سال پيش با عمويم دوباره به همان جاده رفتم. کلبه باقی بود و پيرمد خموده تر از هميشه در خلوت تاريک کلبه نشسته بود. ديگر کباب درست نمی کرد. بنيه نداشت. چای بود و خاطره و قليون. و من هنوز سر هر پيچ دنبال لبخندی به اطراف سرک می کشم. کجاست آن لبخند و بوی چای. اگر ديدی سلام ما را هم برسان. قربانت.

2 comments:

ant said...

شما هم دست به قلم خوبی دارین ها...
بابا حیفه که کم می نویسی.
کامنت هات دوباره بعد از مدتها سر ذوقم آورد که بنویسم..بلکه منم مشوقی باشم واسه بیشتر نوشتنت.به آشناها که امیدی نیست.بلکه غریبه ای

Anonymous said...

سلام. خیلی ماه نوشتید. همهء اینایی رو که گفتید من هم با تمام وجودم احساس کرده ام. مخصوصا «سیاهکل» رو.