Monday, September 4, 2006

رویا

یه چیزی از درونم داره بهم میگه عکاسی رو رها کن. دوربینتو بفروش. وبت رو محدود کن. وقتی ازش می پرسم خوب بعدش چی کار کنم؟ جوابی بهم نمی ده . سکوت می کنه. بعد انگار راست می گه. میگه: مگه بقیه چی کار می کنن. بی خودی داری تلاش می کنی. رشتت که نیست. منبع در آمدت هم که نیست. بی خودی فضولی کردی. بیا 5 شنبه تولدت بود. مثل همه روزای دیگه. گذشت. اینم می گذره. وقتی فکر می کنم یه جورای احساس می کنم که دیگه عکاسی رو باید بزارم کنار. دیگه حریص نیستم. دیگه اشتیاق ندارم. دو هفته هست که حتی یه عکس نگرفتم. منی که سر امتحانا حتما یه روز می رفتم بیرون برای عکاسی. نمی دونم شاید به این دلیل باشه که اسباب بازی جدید ندارم. شاید چون وضع روحیم خرابه. دلم می خواد دوربینو بفروشم. با کل لنزها و کوله و فیلتر ها. انگار دیگه به دردم نمی خورن. شاید درست نباشه اینطوری گفتن. کلی برای بدست آوردنش زور زدم. پدرم در اومد. نمی دونم. عکسهای بقیه رو که می بینم. احساس می کنم که من حتی عکاس هم نیستم. هیچی نیستم. واقعیته. الان اگه تهران بودم. ماشینو ور می داشتم نصف شب می رفتم جاده چالوس. بعد از سد، می زدم کنار. پیپمو روشن می کردم. آهنگ همسفر گوگوش رو می ذاشتم و پشت سرش هم اهنگای داریوش. می رفتم شبانه کنار ساحل. کل لباسامو در میاوردم. می رفتم تو آب. 5 دقیقه توی تاریکی و خلا غرق می شدم. احساس می کردم دریا همیشه منو به سمت خودش صدا می نه. صدایی نجوا گونه. و بعد شروع می کردم بیمار گونه با غول آهنی صحبت کردن. بر می گشتم. یه ظرف آب 20 لیتری همیشه پشت ماشین دارم. دوش می گرفتم. خیس می شستم پشت ماشین و یک بار دیگه همسفر رو گوش می دادم.
و بعد همسفر ستار: همسفر تنها نرو...
گریان جاده چالوس رو بر می گشتم. صبح که همه از خواب پا می شدن. من در حال دوش گرفتنم. کسی نمی فهمه. کسی نمی بینه. که شب و دریا و من و باد و غول آهنی چقدر بهم خو گرفتیم. نمی دونم چند بار اینکار رو کردم. فقط می دونم دیگه شمارشش از دستم در رفته.
الان اونجا نیستم. دریا نیست. باد نیست. غول نیست. فقط تاریکی با صدای شلوغی و هیاهو هست. گویی برای شکنجه آروم آروم در شلوغی بیناییت را بگیرند. بدون تحرک، بدون احساس، بدون ارزش.
همه جا را تاریکی فرا گرفته. همه چیز وارونه به نظر میاد. چه کنم وقتی می خواهم آهنگ همسفر را گوش کنم باید دنده عوض کنم، باید شیشه پایین باشه، باید صدای نعره غول همراهم باشه.
کجاست؟ حالا فکر می کنم می فهمم صادق هدایت چه وضعی داشت. زمان مرگش را انتخاب کرده بود. دنیایی رو که همیشه عاشقانه بعضی از مظاهرش را می پرستید و بعضی را با تنفر نگاه می کرد بدرود می گفت. همه چیز رنگی دیگر می گرفت. سایه و سفید. با کنتراست بالا و پر از نویز. یا شایدم سایه و سفید و مه آلود. باید زمان طولانی را تلف کرد. تلف؟ حروم؟ معنی دیگه نداره. فقط باید گذراند. شب و روز را گذراند. زمان معنی نداره. جوهره وجودت رو بنویسی. و بعد پاره کنی. که بعدها مورد انتقاد قرار نگیری.
آدم ضعیفی بود. خودکشی کار آدمای ترسوست.
باید همه چیز را پاره کرد. حتی دوست صمیمیم م. ف . فرزانه هم نباید ببیند. آه شایدم ببیند و بفهمد که باید از بین برد. ولی به دست خودم. کاری که کافکا کرد. اشتباهیی که مرتکب شد. به آدمی نباید اعتماد کرد. اعتماد به حماقت آدمی. نمی دانم چقدر شب و روز باقی مانده. باید برگردم. باید بروم به سمت همان غول. شب ،شب. مرا به دریا برسان.
صدای زیبایی دارد. می شنوم. آری می شنوم. صدایم می کنی. تمام وسایلم همراهم هست. تمام سی دی ها. دوربینم. نوشته هام. کامپیوترم. کلید ماشین. آره همشون هست. دیگه صدایم نکن. خودم می دانم. چه نجوایی.
نمی دانم شاید باید با هم باشیم. تا ابد. به نظرم گریه می کند. آه نمی توانم تو را در این وضع ببینم. تا جایی که می توانی با من باش. صدای غرش موتورت را می شنوم. با هم به نجوای باد و آب گوش خواهیم داد. همسفر تنها نرو. مرا با خود غرق کن. مرا با خود ببر.

10 comments:

Anonymous said...

سلام بابک جان
دیگه دست روزگار رو ببین که من را مجبور کرده بی نام و نشون کامنت بذارم
تازه از کامنت دوستان هم محروم شدم
ولی تو یکی حالت بد بید
میگم اگه بخواهی این غول آهنیت رو که آنقدر دلتنگشی برات با یه چند تا نوار گوگوش پست کنم
خدا را شکر اونجا از لحاظ دریا که کمبود نیست
میمونه جاده چالوس که اگر خوب بگردی مشابهش پیدا میکنی
ولی در مورد جای فرمان این غولت کاری از دست من بر نمیاد
اگر با اینکه باد موقع آهنگ همسفر از کدام طرف به ذلفت بوزه مشکل داری دیگه باید بگم این یکی کاره من نیست
ولی خودت خبر داری که من به چه حالم
این بی حوصلگی شده بلای صورت حساب بانکم
همین روزا میرسم خط پایان
بعدش دیگه نمی دونم چیکار کنم
قربانت
آرتین

Anonymous said...

سلام بابک جان چطوری؟ امیدوارم که رفع کسالت شده باشه
آقا عکس بگیر ما رو از عکسهای خوبت محروم نکن
علی

Anonymous said...

وقتی این حرف هدایت رو جایی خوندم پشتم لرزید، چیزی به این مضمون که هیچوقت کسی تصمیم به خودکشی نمی گیره، خودکشی تو وجود بعضی هاست و باهاش زندگی می کنن. چون دیدم من هم تو تمام لحظه های زندگیم با خودکشی زندگی کردم. حتی تمام اون لحظه هایی که هنوز در برابر زندگی تسلیم نشده بودم، و سعی میکردم اون رو با تمام شورش دنبال کنم. قطعا هدایت این رو خوب می دونسته و خوب می شناخته، و فکر می کنم در طول تاریخ کسی به زیبایی اون به پیشباز مرگ نرفته.«جوهره وجودت رو بنویسی. و بعد پاره کنی» و همین راز بزرگ زندگیه و مرگه، که مرگ و زندگی چیزی متفاوت از هم نیستن. روزی که جوهره وجودت رو به روی کاغذ آوردی و بعد اون رو پاره کردی، قطعا رسالت خودت رو در روی زمین به انجام رسوندی. اون روز شایسته ترین روز برای مردنه، برای صعود به قله ای فراتر از انسان بودن. و آیا اون روز رسیده؟
به ندای قلبت گوش کن، بهش اعتماد کن. اگه می گه عکاسی رو رها کن این کار رو بکن. ولی چه نیازی به خراب کردن پل های پشت سر هست؟ دوربینت رو برای روزی نگه دار که قلبت دوباره راه تجلی خودش رو تو عکاسی دید. اون روز دوباره فرا می رسه. چون درست مثل میل به مردن، علاقه به هر چیزی (یا هر کسی) هیچوقت به وجود نمیاد و هیچوقت از بین نمی بره.
دردهای بی درمانی هستند که درمانشون رو در مرگ جستجو می کنیم. اما شاید چیزهایی درین بین گم شده باشند که نوشدارویی باشند برای دردهامون. شاید با جستن اون ها بشه زندگی رو و مرگ رو با شکوه تر و عظیم تر ترسیم کرد.
نیازی به تلاش برای مردن نیست، روزی که جستجو به پایان برسه مرگ هم فرا می رسه، و قبل از اون مرگ زیبا نخواهد بود.
...
مثل اینکه خیلی هذیان گفتم! می بخشید!

Anonymous said...

چی بگم والا؟! این ناشناس دوم خوب گفت هرچی میخواستم بگم. به بقیه میگی دوربین بخرند اونوقت خودت؟
این نیز بگذرد!برای من که همیشه همینطور بوده..

ant said...

بعضی وقتهااونقدر توی بیهودگی خودم غرق شدم که نیاز دارم، یه دوست بره عقب.دورخیز کنه و بعد با جفت پا بیاد تو صورتم
اونوقت مث خواب زده ها از خواب بیدار می شم و با خشم تمام شروع می کنم به بد و بیراه گفتن بهش
وقتی داد وبیدادم تمام شد یه گوشه وای می ایستم و فکر می کنم:من هنوز قدرت خشم و علاقه رو دارم.هنوز اینقدر خودم برای خودم ارزش قایلم که واسه خودم دل بسوزونم و از خودم دفاع کنم...

تو هنوز قدرت دوست داشتنو داری.پس هنوز وقت فکر به آخر رسیدنت نرسیده.تازه اگه وقتش هم رسید فقط کافیه بهم بگی
..
من اماده هر گونه بیدار سازی دوستان هستم.
به امید آنکه روزی در موقعیتهای مشابه به فریاد خواب زدگی های من برسند
...
الان موقع دلسوزی کردن واست نیست
حتی بهش فکر هم نکن
یه شعر انگ کار تو وبلاگم می نویسم

Anonymous said...

salam jade khaki aziz
omidvaram ke ta hala halet khoob shode bashe va ba in commenthaye doostan be natayej khoob reside bashi.
motmaenam keh age doorbineto befrooshi chand vaght dige pashimoon mishi va inja delet bejaye ghoole ahanit baraye cheshme ahanit tang mishe... .
albate mitooni chand vaghti aks nagiri vali hatman khodet midooni keh bara hamishe nemitooni kanaresh bezari hadaghal hala halaha. hamin dirooz ye doosti nasihatam mikard ke dar hal khosh bash va gham o afsoos ayande va gozashta ro nakhor.... . albate gozasht e zaman baes mishe halet behtar beshe.
:) rasti mamnoon beh khatere tozihati keh dar morede aks dadi. az in beh baed man aks mizaram to ham bia naghd kon. ta vaghti aks nemigiri mitooni ostadi bokoni :)
shad bashi.

Anonymous said...

بابک عزیز سلام.
سها در مورد عنوان عکس مطلب خوبی در وبلاگ جدیدش نوشته بود. نوشته آخرت را کلمه به کلمه، جمله به جمله خواندم. و تحسین کردم تو را که چه عنوان زیبایی برای این سرگشتگی انتخاب نموده ای:"رویا".
درست مانند مطلبی که سها نوشته بود. به راحتی می توانم با کمک نظرات استاد عزیزم امیل دورکیم تو را نقد کنم و بگویم که اکنون دچار چه احساسات لطیفی گشته ای. رجعتی به گذشته. به آنچه دوستش داشتی و داری. به یک خلوت شاعرانه. آنچنان که برای انجامش نقشه می کشی و صبح بدون آنکه دیگران متوجه غیبتت شده باشند تو سرشار از پیروزی، مست از عشقبازی، خود را به آغوش آب می اندازی.
اینها نه رویا، بلکه امید و عشق است. نه به گذشته که به آینده. نه خودکشی که خودکشی است. خودکشی و رستن از قید و بندهایی که برای خویش ساخته ای. رها گشتن از متعلقاتی که تو را دیگرگونه نشان داده است. چرا باید دنیا را و زیبایی هایش را با چشمان فلزی ببینیم. مگر نه اینکه خداوند دوربینی در اختیارمان قرار داده است که همیشه فوکوس می کند. تصویری را با عمق میدان بی نهایت ثبت می کند و حافظه مان مادام العمر پاک نمی شود.
اگر بابک درونت به تو نهیب می زند که بگذار و بگذر، به ندایش گوش کن اما بهترین را انتخاب کن.
اگر بابک درونت به تو می گوید اینجا کجاست؟ تو کیستی؟ ببین و بنگر که کدامین راه تو را به اهدافت نزدیک می کند. می گوید چرا عکاسی؟ مگر تو وکیل نیستی ؟ چرا عکس؟ جواب بده: شاید اینگونه بهتر بتوانم قضاوت کنم. بیاموزم که از کدامین درد، کدامین ظلم، کدامین بی عدالتی باید دفاع کنم. بیاموزم از طبیعت که تعادل در آفریدگان خداوند وجود دارد. زیبایی یعنی همین تعادل. پس چرا من انسان باید بزرگ امپراطور بی توازنی و بی تعادلی باشم؟ چرا؟
آنگاه می توانی جاده چالوس را با تمام زیبایی هایش در قلب آفریقا بیابی. صدای غولت را در زیر غرش آبشار نیاگارا بشنوی. آهنگ های مورد علاقه ات را در سکوت یک جنگل گوش کنی و ....
به قول سهراب بدانی:
که اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت....
و اگر خار نبود، لطمه می خورد به قانون گیاه.

تولدت مبارک. سبز باشی و امیدوار.

Anonymous said...

فکر کنم همه این ها درد بی دردی باشه که علاجش آتش است! آره بابک خان الان دیگه دوره زمونه افسردگی بازی و دپرشن سراومده!از مد افتاده دنبال یه موضوع جدید باش!

Anonymous said...

RATSI TAVALLODET HAM BA TAKHIR MOBARAK! SHAD BASHI

Anonymous said...

سلام بابک جان
آقا تولددددت مبارک (با یه هفته تاخیر) دیگه ببخشید خبر نداشتم. حاله منم یه جورایی مثل خودته حالا من اینجام می تونم برم ولی نمی رم....