Monday, September 4, 2006

بوسه

بوسه
در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد

شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت

سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
فروغ فرخزاد از کتاب اسیر

2 comments:

Anonymous said...

اگر این شعر را از وبلاگی ننوشته باشید شعر بسیار بسیار بسیار قشنگی خواهد بود.

جغد said...

فرشته بعضی وقتا فکر می کنم احتیاج داری به عینک. عزیز اون پایین نوشتم شعر مال کیه قربونت.