نگاهم
سرگشته و حيران ،
می دويدم
در كوچه های
تاريك،
بيمناك
و نالان
در جستجوی
دردم ،
حيرت زده
همه فريادها
در جستجوی
غم
گشتم ،
بلبلی
با صدايی
تاريك
صدايم كرد
جوابش گفتم
آه ..........
خدايا ، در وجودم
غم لانه كرده
و آنگاه
من در كوچه های
تاريك
زندگی ام
در جستجويش هستم.
سرگشته و حيران ،
می دويدم
در كوچه های
تاريك،
بيمناك
و نالان
در جستجوی
دردم ،
حيرت زده
همه فريادها
در جستجوی
غم
گشتم ،
بلبلی
با صدايی
تاريك
صدايم كرد
جوابش گفتم
آه ..........
خدايا ، در وجودم
غم لانه كرده
و آنگاه
من در كوچه های
تاريك
زندگی ام
در جستجويش هستم.

2 comments:
ببخشید ها. خنده ات هم نگیره ها. اما من با خوندن این شعر یاد یه شعر دیگه افتادم:
یادم آرد روز باران
گردش یک روز شیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم.
نرم و نازک
چست و چابک
می پریدم از سر جو
می دویدم همچو آهو
دور می گشتم ز خانه....
یادش بخیر
عجب سفری بود
امیدوارم بازهم بتونیم باهم از این سفرها بریم
Post a Comment