Wednesday, November 15, 2006

...

- بوا حالت گرفتست؟
- نه بابا، خوبم. فک کنم گشنمه. می دونی که هر وقت گشنمه عین سگ میشم.
- خب مگه صبونه نزدی؟
- نه، تقریبا از خونه در رفتم. حوصله نداشتم. یه دوش گرفتم، کیف عکاسی رو برداشتم، پریدم تو ماشین و د بیا.
- چند ساعته اومدی؟
- 50
- آخر خودتو می کشی!!
حتی شونه هاشو بالا ننداخت. در رو باز کرد و از خونه رفت بیرون. رفت به سمت انباری زیر خونه. با پاکت کیسه مانند ذغالها اومد بیرون. رفت به سمت منقل. وقتی دیدم که داره آتیش رو آماده می کنه رفتم تو. از توی یخچال ظرف سفید رو آوردم بیرون. شروع کردم به تیکه کردن جیگر ها و دل ها و البته بال جوجه زعفرونی مورد علاقه اش. اون از این قسمت کار خوشش نمی آد ولی خیلی راحت سیخ می کنه و خیلی خوب هم کباب می کنه. از پنجره که بیرون رو نگاه کردم دیدم سرش گرمه آتیش درست کردنه. تمام دستهاشو سیاه کرده بود. بالای سر منقل ایستاده بود و ذل زده بود به ذغالها.
وقتی سینی سیخها رو آوردم بیرون. سریع نگاه به من و سینی کرد و گفت:
- آرتین نمک و آبلیمو و پیاز و فلفل دلمه و ویسکی یادت نره.
می دونستم عرق خور قهاریه. ولی چون بعد از غذا می خواستیم بریم عکاسی و باید رانندگی می کرد یه مقدار ترجیه می دادم که کمتر بخوره. گرچه حتی بعد از بلعیدن غذا و نصف بطر ویسکی به راحتی پشت ماشین می نشست و خوب هم حواسش جمع بود. ولی باز فکر کردم بهتره کمتر بخوره. بنابراین خودم دو تا لیوان ریختم و بطری رو نیاوردم. وقتی با سینوی ابلیمو و نمک و پیاز و دو تا لیوان برگشتم تازه سیخها رو گذاشته بود. به محض اینکه دو تا لیوان رو دید سریع فهمید. نگاهی بهم انداخت و بعد دوباره به منقل نگاه کرد. وقتی سینی رو گذاشتم روی میز پلاستیکی سفید، گفت:
- بوا! تو هم شدی موای ما؟؟ این چیه دیگه؟!
- بابا می خوایم بریم عکاسی! منگ میشی همه چیزو چپکی میگیری..
- د بیا، حالا فرضا خط افق رو هم کج بگیریم، مگه مهمه؟!
- لوس نکن خودتو، روزت خراب میشه بعد حالت گرفته میشه و غر می زنی.
دیگه چیزی نگفت. می دونستم ته قلبش دلش می خواد که همیشه مست باشه، همیشه. عجب کبابی شد. راحت به تنهایی 5 ،6 سیخی خورد. بعد از خوردن اولین سیخ، قیافه اش باز شد. شروع کرد به مسخره بازی در آوردن. کلی خندیدیم. خوردیم و حال کردیم.

1 ساعت بعد از خوردت غذا خودش پیشنهاد داد که بزنیم بریم عکاسی. همیشه حواسش برای زمان عکاسی جمع بود. رفت بیرون نگاهی به آسمون انداخت و برگشت تو.
- بوا آسمون خوبی نداریم!
- چرا؟! آفتابه که! اها چون ابر نیست؟!
کله اش را به نشانه موافقت تکون داد و بعد رفت توی دستشویی. شروع کرد به سوت زدن و حتی وقتی اومد بیرون برای خودش سوت می زد. جونور عجیبیه. یه وقت دائما داره شلوغ می کنه و حرف می زنه و اینقدر میگه که آدمو شاکی می کنه و از اون طرف هم یهو سکوت می کنه. چنان ساکت میشه که آدم فکر می کنه عصبانیه. ولی قیافه اش چیز دیگه ای میگه. می خنده ولی خندش تلخه.
( آرتین آدم منطقی ای بود. حداقل در برابر تفکرات او می تونست منطقی باشه. در خیلی از موارد جلوی احساسات شدیدش رو می گرفت. شاید برای خودش هم سخت بود ولی وقتی می دید که یهو چجوری تمام احساسات یه آدمی در رفتارش بروز می کنه، اونوقت سعی می کرد که منطقی باشه و او رو کنترل کنه. این چیزی بود که او هم قبول داشت و می پذیرفت.)

1 comment:

Anonymous said...

dorood bar babak e aziz
mard e bozorg che mikoni?
neveshtehat o doost daaram
take care