یه چیزی از درونم داره بهم میگه عکاسی رو رها کن. دوربینتو بفروش. وبت رو محدود کن. وقتی ازش می پرسم خوب بعدش چی کار کنم؟ جوابی بهم نمی ده . سکوت می کنه. بعد انگار راست می گه. میگه: مگه بقیه چی کار می کنن. بی خودی داری تلاش می کنی. رشتت که نیست. منبع در آمدت هم که نیست. بی خودی فضولی کردی. بیا 5 شنبه تولدت بود. مثل همه روزای دیگه. گذشت. اینم می گذره. وقتی فکر می کنم یه جورای احساس می کنم که دیگه عکاسی رو باید بزارم کنار. دیگه حریص نیستم. دیگه اشتیاق ندارم. دو هفته هست که حتی یه عکس نگرفتم. منی که سر امتحانا حتما یه روز می رفتم بیرون برای عکاسی. نمی دونم شاید به این دلیل باشه که اسباب بازی جدید ندارم. شاید چون وضع روحیم خرابه. دلم می خواد دوربینو بفروشم. با کل لنزها و کوله و فیلتر ها. انگار دیگه به دردم نمی خورن. شاید درست نباشه اینطوری گفتن. کلی برای بدست آوردنش زور زدم. پدرم در اومد. نمی دونم. عکسهای بقیه رو که می بینم. احساس می کنم که من حتی عکاس هم نیستم. هیچی نیستم. واقعیته. الان اگه تهران بودم. ماشینو ور می داشتم نصف شب می رفتم جاده چالوس. بعد از سد، می زدم کنار. پیپمو روشن می کردم. آهنگ همسفر گوگوش رو می ذاشتم و پشت سرش هم اهنگای داریوش. می رفتم شبانه کنار ساحل. کل لباسامو در میاوردم. می رفتم تو آب. 5 دقیقه توی تاریکی و خلا غرق می شدم. احساس می کردم دریا همیشه منو به سمت خودش صدا می نه. صدایی نجوا گونه. و بعد شروع می کردم بیمار گونه با غول آهنی صحبت کردن. بر می گشتم. یه ظرف آب 20 لیتری همیشه پشت ماشین دارم. دوش می گرفتم. خیس می شستم پشت ماشین و یک بار دیگه همسفر رو گوش می دادم.
و بعد همسفر ستار: همسفر تنها نرو...
گریان جاده چالوس رو بر می گشتم. صبح که همه از خواب پا می شدن. من در حال دوش گرفتنم. کسی نمی فهمه. کسی نمی بینه. که شب و دریا و من و باد و غول آهنی چقدر بهم خو گرفتیم. نمی دونم چند بار اینکار رو کردم. فقط می دونم دیگه شمارشش از دستم در رفته.
الان اونجا نیستم. دریا نیست. باد نیست. غول نیست. فقط تاریکی با صدای شلوغی و هیاهو هست. گویی برای شکنجه آروم آروم در شلوغی بیناییت را بگیرند. بدون تحرک، بدون احساس، بدون ارزش.
همه جا را تاریکی فرا گرفته. همه چیز وارونه به نظر میاد. چه کنم وقتی می خواهم آهنگ همسفر را گوش کنم باید دنده عوض کنم، باید شیشه پایین باشه، باید صدای نعره غول همراهم باشه.
کجاست؟ حالا فکر می کنم می فهمم صادق هدایت چه وضعی داشت. زمان مرگش را انتخاب کرده بود. دنیایی رو که همیشه عاشقانه بعضی از مظاهرش را می پرستید و بعضی را با تنفر نگاه می کرد بدرود می گفت. همه چیز رنگی دیگر می گرفت. سایه و سفید. با کنتراست بالا و پر از نویز. یا شایدم سایه و سفید و مه آلود. باید زمان طولانی را تلف کرد. تلف؟ حروم؟ معنی دیگه نداره. فقط باید گذراند. شب و روز را گذراند. زمان معنی نداره. جوهره وجودت رو بنویسی. و بعد پاره کنی. که بعدها مورد انتقاد قرار نگیری.
آدم ضعیفی بود. خودکشی کار آدمای ترسوست.
باید همه چیز را پاره کرد. حتی دوست صمیمیم م. ف . فرزانه هم نباید ببیند. آه شایدم ببیند و بفهمد که باید از بین برد. ولی به دست خودم. کاری که کافکا کرد. اشتباهیی که مرتکب شد. به آدمی نباید اعتماد کرد. اعتماد به حماقت آدمی. نمی دانم چقدر شب و روز باقی مانده. باید برگردم. باید بروم به سمت همان غول. شب ،شب. مرا به دریا برسان.
صدای زیبایی دارد. می شنوم. آری می شنوم. صدایم می کنی. تمام وسایلم همراهم هست. تمام سی دی ها. دوربینم. نوشته هام. کامپیوترم. کلید ماشین. آره همشون هست. دیگه صدایم نکن. خودم می دانم. چه نجوایی.
نمی دانم شاید باید با هم باشیم. تا ابد. به نظرم گریه می کند. آه نمی توانم تو را در این وضع ببینم. تا جایی که می توانی با من باش. صدای غرش موتورت را می شنوم. با هم به نجوای باد و آب گوش خواهیم داد. همسفر تنها نرو. مرا با خود غرق کن. مرا با خود ببر.