Saturday, November 17, 2007

سوته دلان


الان فیلم سوته دلان علی حاتمی رو دیدم. چیز خاصی نداشت. ولی دلم گرفت. دلم هوای ایران رو کرده. بدجوری دلم گرفته. مخصوصا صحنه آینه و قران کوچولو حالمو گرفت. دلم گرفته. نمی دونم شما ها هم دیدین یا نه. دختر بازیگر خوشگلی بود که اصلا نمی شناسمش. ولی حس عجیبی داشت.
Monday, January 29, 2007
fereshteh jafari said...
من فیلم سوته دلان را دیدم.قبلش شنیده بودم شاهکار علی حاتمی است.اما من که شاهکاری از اون دستگیرم نشد.فقط ورد زبونم بود: اااااااااااا.... اینو.... چقدر جووون بوده....
January 30, 2007 5:00 AM

Varahram said...
Chaakeram,khoobi? khoshi? omidvaaram hich vaght delet nagireh aziz. film e ghamgenaaneyee ast vali man kheyli doostesh daaram. dar zemn oon dokhtareh keh migi Shohreh Aghdashloo mibaashad.felan...
January 30, 2007 10:20 AM

سوزش در بعضی قسمتها


هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده جز کون سوزی یا اگه بخوام مودب باشم ماتحت سوزی. من نوفهمم، چرا هر وقت دوربین دست ادم نیست یا آدم در موقعیت و شرایط عکاسی قرار نداره کلی سوژه پیدا میشه ولی به محض اینکه حاظری و دوربین دست ادمه ییهو همه چیز غیب میشه. دیروز که توی جاده بودم حداقل 3 تا قرقی دیدم کنار جاده رو شاخه درخت در موقعیتهای متفاوت نشسته بودن. حالا با سرعت 120 کیلومتر چجوری میشه کنار بزرگراهی که جای توقف هم نداره وایساد نمی دونم. ایدقر لجم گرفته بود که نگو. امروز هم توی زنگ استراحت بین دو کلاس بدو رفتم قهوه بگیرم. نزدیک رستوران دانشجویی که قهوه هم می دن صدای یه گنجشک شنیدم. حالا هوا -17 بود، هی فکر کردم ای صدا از کجا میاد، چجوری ای پرنده هه دووم آورده. رسیدم نزدیک در دیدم یه گنجشک تپل، خشگل، خیلی هم شیک نشسته روی شاخه نزدیک در، پوش کرده، نور آفتاب هم روش و داره از خودش صدا در می کنه. آقا منو می گی ها اینقدر سوختم که چرا دوربین همراهم نیست که نگو. حالا اگه دوربین بدستم بودا محض رضای خدا یه دونه پرنده هم پیدا نمی شد جه برسه به اینکه یه گنجشک تپل جلو روم نشسته باشه. الانه که بزنم زیر گریه. دو هفته شد که دست به دوربین نزدم. هوا سرده. خیلی. نمیشه رفت بیرون. باد که میاد به -26 هم میرسه. خیلی بده. دچار یاس فلسفی و عکسی و همه چی شدم. ملت هم که انگار نه انگار. یه دونه عکس خوب که ادم دلش خنک بشه نیست. البته منظورم توی قسمت ایرانه. به قول ایتالیای ها ناده د ناده.
فحش می دهیم........
at
6:48 PM 0 comments
Sunday, January 28, 2007

Wednesday, November 14, 2007

تعریف

دختر عمه گرامی دیروز سوار تراکتوری بزرگ شده و از روی بنده حقیر چند بار رفتو آمد فرمودند!
فرمودیم: بیا بریم کوبا! برای کریسمس! یه چند رو فقط که جایی نمیریم حداقل یه مسافرتی رفته باشیم!(قابل عرضه که کوبا اینجا مثل مکه می مونه، همه یه سر می رن)
- با تو هیچ جایی نمیام!
-د، چرا اونوقت؟
- قابل اطمینان نیستی، کارات اصلا مثل توریستا نیست، می گردی هرچی سوراخ و هر چی جایی که هیچ کی نمیره تو میری، ببینی چه خبره!
-خب؟!
- خب نمیشه بهت اطمینان کرد، یه روز زیر آبی، یه رو رو هوا، یه روزم تو زیر زمین!!
خلاصه اینکه فرمودند بنده حقیر هیچ شباهتی به آدمهای عاقل ندارم!خدا بده چند تا از ایی دختر عمه ها. برجکام با خاک یکسان شد.

* سوتی ندین یه وقتی، عکس برعکس نی، انعکاسه...

Sunday, November 11, 2007

اختراع غذا

یه رو داشتم با مامان در مورد پختن مرغ بحث می کردم برگشت گفت که مرغا رو بزار تو ماست و بعدم سس گوجه و پودر کاری و اندازه ها رو هم گفت و بعدم اضافه کرد که اینطوری خیلی خوشمزه میشه. البته اینو هم بگم که مامان وقتی حوصله می کنه و غذا می پزه یعنی دیگه خدااا! منه دله عین خرس می خورم، خیلی خوشمزه درست می کنه. مشکل اینجاست که همیشه وقت غذا درست کردن نداره برا همین همیشه منتظر مهمونی دادنش می مونم. اونوقته که د بخور بخور. مخصوصا وقتی مهمونا رفتن. کلی غذا می مونه که میشه عین چی خورد بدونه اینکه نگران باشی باد می کنی یا نگران درست غذا خوردنت باشی!!!
خلاصه اینکه مرغا رو از دیشب گذاشتم بیرون که یخشون آب بشه. امرو ظهری اومدم مخلوط مامان رو درست کنم دیدم ددم وای!! من دله نصف ظرف ماست رو خوردم. اصلا هم حال نداشتم برم خرید. چی کار کنم چی کار نکم، بعد پیش خودم گفتن بزار غذا اختراع کنیم، طوری نمیشه. مرغا رو تمیز کردم، خوابوندم ته قابلمه، ماستا رو ریختم روشون، بعد تو ظرف ماست برا اینکه تهشم تمیز کنم، شیر و سس گوجه(کچاب) مخلوط کردم و مخلوطو خالی کردم رو مرغا. کم بود باز. در یخچال باز کردم دیدم آب پرتقال دارم، نصف لیوان آب پرتقال ریختم!! بعدم یه پیاز خورد کردم و بعدم قارچ اضافه کردم. هم زدم و شروع کردم ادویه اضافه کردن: فلفل، پودر کاری، نمک سیر( مخلوطی از نمک و سیر)، بعدم چند تا پودر دیگه که تو ایران نداریمشون ولی یه چیزایی بودن تو مایه های پور پیتزا و پودر کاری قرمز خوشبو کننده و بعدم مقداری جعغری خشکو برگ بو خشک اضافه کردم. گذاشتم یه 3 ساعتی موند و بعدم شروع کردم با حرارت کم پختن. اینقدره خوشششششششششششششششمزست که نگوووووووووووووووووو. کف کردم.
خداییش باید میرفتم آشپز میشدم.
جاتون خالی D:

Saturday, November 10, 2007

...


رفته بودم برای آموزش عکاسی با ریشی و لیز. روز خوبی بود. البته هفته پیش!!!

Friday, November 9, 2007

نو کامنت

حوصله ندارم، سرما خوردم، یکی از دوستام بعد از 6 سال دوستی تو ایرانو و یه سال زندگی اینجا داره جدا میشه، فعلا ناراحتم. و شدیدا نگرانم. حوصله عکاسی هم ندارم....
*فکر کنم خدا هم نفهمید چجوری دخترا رو خلق کرده! اولین کاری که بکنم برم اون دنیا سر همین جریان خرشو می گیرم تا جواب بده ول کن نیستم!

Wednesday, November 7, 2007

روزی روزگاری

فکر کنم نیمه اول سال دوم یا سال سوم بود، دقیق یادم نیست. زمان امتحانا بود و حسابی هم برف اومده بود. منم با پاترولم که چرخاشو تازه عوض کرده بودم و خلاصه موتور تقویت شده و ضبط و خلاصه کلی حالو هول(حول؟)! یادش بخیر! آره داشتم می تعریفیدم، با پاترول و کلی کلاسو اینا پا می شدم می رفتم دانشگاه. کلی گاو پیشونی سفید بودم. تقریبا همه دانشکده می شناختنم. اونوقت دو سری آدم بودن، یا از کارای من به شدت بدشون می اومد و فکر می کردن زیادی شلوغ می کنم و به اصطلاح خودشون کلاس ندارم! و یا یه سری بودن که کلی هم با شلوغ کاریای من حال می کردن و به نظرشون خیلی هم باحال می اومد. خلاصه اونروز امتحان روابط بین الملل عمومی داشتیم. چون برف می اومد منم با کفش کوه رفتم دانشگاه. حال می کردم اونطوری بپوشم: یه بلوز بافتنی سفید گنده، شلورا جین آبی کم رنگ و کفشای گنده قهوه ای کوهی! بعد ایی کفشا تو راهرو چنان گروم گرومی می کرد که آره دیگه خلاصه مرکز توجه و ضایع بازی و اینا. البته من ککم هم نمی گزید از اینکه کسی نگاه کنه یا نکنه، خودم حال می کردم و اصلا کاری به اینکه با کلاسه یا بی کلاس نداشتم، چون خیلی وقتا فرت بعد از کلاس می رفتم کوه!
اونروزی که امتحان داشتیم من یه خورده دیر رفتم توی سالن، از اینکه عین گوسفند بدو بدو با همه ملت شولوغ برم تو سالن متنفر بودم(هنوزم متنفرم!) و هنوزم نمی فهمم واسه چی ملت اینقدر سر اینکه برن روی صندلی بشینن هل می زنن، سالن سینما که نیست که!!!
واسه خودم قشنگ وایسادم یه آب جو( ماالشعیر) زدم تو رگو بعدم آروم رفتم تو. همه نشسته بودن رو صندلیاشون و منم تلق تلق رفتم به سمت کلاسی که صندلیم توش بود. صندلیها شماره داشت و مشخص بود باید کجا بشینی و کل داشنکده رو هم پر صندلی می کردن، حتی تو راهروها و همه ملت با هم امتحان می دادن.رفتم تو کلاس دیدم به به چه جیگریه کلاس!! بیشتر دخی و نرم تن بود تا سخت افزار. اونم نرمتنای مورد علاقه من!! (معمولا سعی می کردن پسرا و دخترا رو جدا بکنن مگه اینکه تعداد بچه های اون درس کم می بود) رفتم سر جام نشستم دیدم ایوووووول حامدوو( یعنی حامد) و متینوو( یعنی متین) هم نزدیک من هستن. حامد دقیقا صندلی سمت چپ من بود و متین سمت راست من یه دونه عقب بیخ دیوار. کیفور شدیییم سه تایی. امتحان شروع شد و ممتحن(ممتهن؟) که یه دخی جوون شدیدا گلابی بود سعی می کرد که مثلا دقت کنه مچ بگیره، نیم ساعت اول حواسشو جمع کرد! ولی بعد از نیم ساعت با ممتحن توی راهرو که اونم یه دخی جوون بود گرم گرفت و زدن تو کار حرف، اونم چی، حرف آرایش و مو کوتاه کردنو مانیکور و خلاصه مسایل هیز انگیز( کلمه ساخت خودمه، لطفا حق کپی را رعایت فرمایید!)
کلا 4 یا 5 تا سوال بود که باید 3 تاشو می نوشتیم. من 2 تاشو توپ بلد بودم و د بودو نوشتم. نگاه کردم دیدم حامد خرخون هم فرتو فرت داره می نویسه. نگاهی به متین کردم دیدم داره هم مینویسه هم با تخماش بازی می کنه! حامد خرخونی بود سنگین، یعنی پوز می زد ها. متین و من گلابی هی بخونو و نخون داشتیم. جونم براتون بگه که نگاهی به حامد کردم، اونم نگام کرد، آروم بهش گفتم سوال 3!؟
کلشو برد پایین و ادامه داد به نوشتن. یعنی اینکه بنویس هرچی بلدی و آخرش گیر کردی پای من. منم شروع کردم نوشتن. جاتون خالی! سوالی که بلد نبودم رو یه صفحه نوشتم. از تاریخش بگیر و تا آخرش که تیکه آخرش مثلا 5 خط بود که مهم بود و اونو احتیاج به کمک داشتم. یعنی اگه نمی نوشتم می شدم 19 ولی ضایع بود خداییش! اعلام شد که نیم ساعت بیشتر وقت نداریم. نگاهی به متین کردم دیدم اونم گیر کرده سر یه سوالی! حامد تموم کرده بود. نگاهش کردم. سریع برگشو داد به من. منم برگه متینو گرفتم. برگه متین رفت دست حامد! برگه من رفت دست متین! برگه حامد اومد دست من. 3 دقیقه یا شایدم کمتر برگه ها برگشت سر جای خودش! اعلام شد که زمان تمام شده، و ما سه تا با نیشای کاملا باز برای خودمون سوت می زدیم. حالی داد شدید. همیشه یاد این تقلب می افتم کلی حال می کنم. سرعت جابجای برگه هامون اینقدر بالا بود که بچه های کناریمون نفهمیده بودن.اینهههههههههههههههههه.
یاد اون دوران بخیر.
عکس کتابخونه ای که توش تمام مدت هستم رو آپ کردم، اون زمان کجا و الان کجا! تو کل زندگیم تو ایران یادم نمیاد یه بار رفته باشم تو کتابخونه برا درس! چرا یه بار رفتم و اونم دانشکده حقوق تهران بود، که کاوه توش درس می خوند و رفتنم به خاطر یه دخی بود که درس نخوندم که هیچی تمام مدت داشتم با دخیه حرف می زدم D:

Tuesday, November 6, 2007

شب بخیر

صبح که می خوام بیام دانشگاه هزاران مطلب و نکته تو ذهنم هست که توی وبلاگ بنویسم و سایتها رو آپ کنم و کامنت بنویسم و خلاصه کلی کار هست که انجام بدم. پام که میرسه به کتابخونه فقط هول هولکی به تمام وبلاگها و سایتای مورد علاقم سر می زنم و بعد از سر دلشوره میشینم سر درس. هی به خودم می گم خب تو استراحت بعدی آپ می کنم و هی به تاخیر می ندازم. تا میرسه به شب. اونوقت وقتی از همه چیز خسته میشم دیگه نای نگاه کردن به لپ تاپ رو هم ندارم چه برسه به تایپ. و بعد به خودم قول میدم که فردا همه رو آپ کنم و فردا دوباره روزی از نو):
شب بخیر

Thursday, November 1, 2007

قیری ویری گیجی ویجی


چند وقته صبحا که سایت رو باز می کنم از ادیت عکسام خوشم نمی یاد. واقعیتش اینه که برای اینکه صبح سریع بشینم سر درس، شبا عکسا رو ادیت می کنم که بعد از 10 ، 12 ساعت درس خوندن دیگه نه مغزم کار می کنه نه چشام درست میبینه. برا همین هر جا از ادیت و یا خود عکس خوشتون نیمومد لطفا تذکر آیین نامه ای بدین...
ممنون

حسای احمقانه

بعضی وقتا یه حسایی بهم دست میده که همیشه فکر می کنم احمقانست ولی خیلی دلم می خواد که به اون شرایط و مکان و حس دوباره برسم:
روستاها و شهرای شمال انگلیس. بعضی وقتا دلم برای اون تپه های همیشه سبز و اون جاها تنگ میشه. گرچه از اینکه به لندن برگردم متنفرم. عجیبه! حس اینکه بارون بیاد و در همون حالت هم آفتابی باشه، بعضی وقتا پیش میاد، حس جالبیه، حس خیس شدن و گرم شدن. چشمامو می بندم و بوی نمور خاک رو با ولع می کنم تو ششام.
اینکه کسی باشه و تو دنبالش باشی و هر روز با دیدنش دلت بتپه و به امید دینش خودتو شیک کنی بری دانشگاه! بدونی چه روزایی کلاس داره، چه ساعتی میاد دانشگاه، دوستاش کیان، متلک بپرونی، رنگت بپره وقتی می بینیش، جالبه، حس باحالیه. حس رفتن به کافی شاپ، حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن. چرت و پرت. خوشی و بی خیالی. غم دوریش. زنگ زدن. حرف زدن (گرچه بیشترین زمانی که پای تل با یکی حرف زدم یک ساعتو نیم بوده).
حس راندگی توی جاده خاکی، گاز دادن. دیدن منظره. وایسادن. خاکی شدن.
حس راه رفتن توی بازار ماهیا و یا جمعه بازار توی لنگرود. حس رانندگی توی جاده های خاکی شمال. توی کوهای نزدیک لاهیجان، فصل شالی و یا فصل چایی، چه بویی، چشاتو می بندی و هی نفس می کشی، عمیقو عمیق تر، دلت می خواد همیشه این بو رو داشته باشی. تو ذهنت ذخیرش کنی. نفس نفس....