Wednesday, November 7, 2007

روزی روزگاری

فکر کنم نیمه اول سال دوم یا سال سوم بود، دقیق یادم نیست. زمان امتحانا بود و حسابی هم برف اومده بود. منم با پاترولم که چرخاشو تازه عوض کرده بودم و خلاصه موتور تقویت شده و ضبط و خلاصه کلی حالو هول(حول؟)! یادش بخیر! آره داشتم می تعریفیدم، با پاترول و کلی کلاسو اینا پا می شدم می رفتم دانشگاه. کلی گاو پیشونی سفید بودم. تقریبا همه دانشکده می شناختنم. اونوقت دو سری آدم بودن، یا از کارای من به شدت بدشون می اومد و فکر می کردن زیادی شلوغ می کنم و به اصطلاح خودشون کلاس ندارم! و یا یه سری بودن که کلی هم با شلوغ کاریای من حال می کردن و به نظرشون خیلی هم باحال می اومد. خلاصه اونروز امتحان روابط بین الملل عمومی داشتیم. چون برف می اومد منم با کفش کوه رفتم دانشگاه. حال می کردم اونطوری بپوشم: یه بلوز بافتنی سفید گنده، شلورا جین آبی کم رنگ و کفشای گنده قهوه ای کوهی! بعد ایی کفشا تو راهرو چنان گروم گرومی می کرد که آره دیگه خلاصه مرکز توجه و ضایع بازی و اینا. البته من ککم هم نمی گزید از اینکه کسی نگاه کنه یا نکنه، خودم حال می کردم و اصلا کاری به اینکه با کلاسه یا بی کلاس نداشتم، چون خیلی وقتا فرت بعد از کلاس می رفتم کوه!
اونروزی که امتحان داشتیم من یه خورده دیر رفتم توی سالن، از اینکه عین گوسفند بدو بدو با همه ملت شولوغ برم تو سالن متنفر بودم(هنوزم متنفرم!) و هنوزم نمی فهمم واسه چی ملت اینقدر سر اینکه برن روی صندلی بشینن هل می زنن، سالن سینما که نیست که!!!
واسه خودم قشنگ وایسادم یه آب جو( ماالشعیر) زدم تو رگو بعدم آروم رفتم تو. همه نشسته بودن رو صندلیاشون و منم تلق تلق رفتم به سمت کلاسی که صندلیم توش بود. صندلیها شماره داشت و مشخص بود باید کجا بشینی و کل داشنکده رو هم پر صندلی می کردن، حتی تو راهروها و همه ملت با هم امتحان می دادن.رفتم تو کلاس دیدم به به چه جیگریه کلاس!! بیشتر دخی و نرم تن بود تا سخت افزار. اونم نرمتنای مورد علاقه من!! (معمولا سعی می کردن پسرا و دخترا رو جدا بکنن مگه اینکه تعداد بچه های اون درس کم می بود) رفتم سر جام نشستم دیدم ایوووووول حامدوو( یعنی حامد) و متینوو( یعنی متین) هم نزدیک من هستن. حامد دقیقا صندلی سمت چپ من بود و متین سمت راست من یه دونه عقب بیخ دیوار. کیفور شدیییم سه تایی. امتحان شروع شد و ممتحن(ممتهن؟) که یه دخی جوون شدیدا گلابی بود سعی می کرد که مثلا دقت کنه مچ بگیره، نیم ساعت اول حواسشو جمع کرد! ولی بعد از نیم ساعت با ممتحن توی راهرو که اونم یه دخی جوون بود گرم گرفت و زدن تو کار حرف، اونم چی، حرف آرایش و مو کوتاه کردنو مانیکور و خلاصه مسایل هیز انگیز( کلمه ساخت خودمه، لطفا حق کپی را رعایت فرمایید!)
کلا 4 یا 5 تا سوال بود که باید 3 تاشو می نوشتیم. من 2 تاشو توپ بلد بودم و د بودو نوشتم. نگاه کردم دیدم حامد خرخون هم فرتو فرت داره می نویسه. نگاهی به متین کردم دیدم داره هم مینویسه هم با تخماش بازی می کنه! حامد خرخونی بود سنگین، یعنی پوز می زد ها. متین و من گلابی هی بخونو و نخون داشتیم. جونم براتون بگه که نگاهی به حامد کردم، اونم نگام کرد، آروم بهش گفتم سوال 3!؟
کلشو برد پایین و ادامه داد به نوشتن. یعنی اینکه بنویس هرچی بلدی و آخرش گیر کردی پای من. منم شروع کردم نوشتن. جاتون خالی! سوالی که بلد نبودم رو یه صفحه نوشتم. از تاریخش بگیر و تا آخرش که تیکه آخرش مثلا 5 خط بود که مهم بود و اونو احتیاج به کمک داشتم. یعنی اگه نمی نوشتم می شدم 19 ولی ضایع بود خداییش! اعلام شد که نیم ساعت بیشتر وقت نداریم. نگاهی به متین کردم دیدم اونم گیر کرده سر یه سوالی! حامد تموم کرده بود. نگاهش کردم. سریع برگشو داد به من. منم برگه متینو گرفتم. برگه متین رفت دست حامد! برگه من رفت دست متین! برگه حامد اومد دست من. 3 دقیقه یا شایدم کمتر برگه ها برگشت سر جای خودش! اعلام شد که زمان تمام شده، و ما سه تا با نیشای کاملا باز برای خودمون سوت می زدیم. حالی داد شدید. همیشه یاد این تقلب می افتم کلی حال می کنم. سرعت جابجای برگه هامون اینقدر بالا بود که بچه های کناریمون نفهمیده بودن.اینهههههههههههههههههه.
یاد اون دوران بخیر.
عکس کتابخونه ای که توش تمام مدت هستم رو آپ کردم، اون زمان کجا و الان کجا! تو کل زندگیم تو ایران یادم نمیاد یه بار رفته باشم تو کتابخونه برا درس! چرا یه بار رفتم و اونم دانشکده حقوق تهران بود، که کاوه توش درس می خوند و رفتنم به خاطر یه دخی بود که درس نخوندم که هیچی تمام مدت داشتم با دخیه حرف می زدم D:

No comments: