هر صبح که بیدار می شومتکه های دل شکسته ام را
از گوشه و کنار اتاق جمع می کنم
وصله پینه شان می کنم
و با لبخندی ساختگی
که برای فریب خودم روی لبانم نشانده ام
به زندگی کردن می آیم
پشت میز کارم
به روزمرگی ها سلام می کنم
نگرانی ها را پشت تقویم رومیزی می گذارم
در دغدغه های دیگر مردمان غرق می شوم
هجوم افکار سمج را پس می زنم
و تا پایان ساعت اداری را یک نفس می روم
غروب ها اما
در راه بازگشت
دست ها گره خورده روی سینه
چسبیده به دیوار کوچه
با احتیاط و آرام گام می زنم
مبادا این چینی بند زده
قبل از رسیدنم به خانه دوباره از هم بپاشد
نوشته شده توسط: رها نصیری
4 comments:
thanks. its great :)
راستش این شعر رو تو وبلاگ خانوم رها خونده بود، واقعا شعر لطیف و قشنگیه. باید به ذوق ایشون تبریک گفت! راستی مکان این عکست کجاست؟
ببخشید، خونده بودم!
وب لاگتون غم داره ولی انگار غمش زیبا نیست....
یه کم از این تلخی درش بیارین.
حیف این عکسا نیست
Post a Comment