Tuesday, April 18, 2006

قاتل

قاتلی را در برزخ از خاک بیرون کشیدند
فرشتگان از روی خشنش چهره در هم کشیدن،

در پای میز عدل خداوند
دیدند که همچنان با لبخندی تلخ به دیگران می نگرد،

پرسیدند جرم و گناه تو چیست؟
گفت: دخالت در کار خداوند جرم کمی نیست!

گفتند: آیا پشیمانی؟ توبه کن!
گفت: زندگی من توبه من است!

پرسیدند: چرا می خندی؟
گفت: خنده و روح دوستان منند.

فریاد بر آرودند: آخرین نفر که بود؟
با خنده پوز خندی گفت: جانم بود.

سپس به روی خداوند نگاهی کرد، خنده تلخی بر لبانش بود.
خنجری بر آورد، خودش را درید.
دیگر نه جهنم جایش بود و نه برزخ.
به بی نهایت پیوست.

1 comment:

ant said...

به قول شاعر گفتنی
:

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
...

معرکه بود.نمیتونم بیشتر از این ابراز احساسات کنم.فقط همین یه مصرع به ذهنم رسید که تقدیم شد.
موفق باشی