ساعت 1:20 شد که صدای بوق ماشینش رو شندیم. خونه ما توی کردان یه خونه بزرگه که خود خونه از در ورودی کلی فاصله داره، اگر تو خونه باشی به احتمال زیاد صدای ماشین رو نمی شنوی. سرایدار هم که نداریم فرستادمش کارخونه. باغ تنها رو بیشتر دوست دارم. از صدای زنگ هم بدم میاد. برای همین یه چراغ سیاه گذاشتم توی اتاقم. هر وقت کسی میاد اگه بدونه کلید این چراغ کجای در کار گذاشته شده ، توی اتاق من چراغ روشن میشه و اونوقته که من باید بدو برم در رو باز کنم.
( ماشین دو رنگ پاترول با سرعت از توی کوچه های باریک میون باغها می گذشت. چنان سریع می رفت که گویی برایش هیچگونه مهم نیست که اگه چیزی جلویش آمد بی برو برگرد تصادف خواهد کرد، سر یکی از کوچه های راننده دستی کشید و به سرعت توی کوچه پیچید. با سرعت تمام چاله ها و پیچ ها رو می گذروند. اسفالت توی کوچه از بین رفته بود، تیکه تیکه قلوه کن شده بود. و در بعضی جاها چاله های بزرگی ایجاد شده بود که بعضا پر آب بودند. رسید نزدیکیهای در باغی که نسبت به دیوار های اطرافش کوچک بود. جلوی در توقف کرد. دستهایش هنوز پشت فرمان بود. اگر کسی دقت می کرد از کناره های عینک آفتابی راننده قطرات اشک را می توانست تشخیص بدهد. راننده به آهستگی ، مثل یه حلزون به سمت دستمال کاغذی روی داشبورد جلوی کمک راننده نگاه کرد. مدتی به همین حالت باقی ماند. گویی همین الان دستش را به سمت دستمال دراز خواهد کرد. ولی در عوض در سمت خودش را باز کرد. پیاده شد. دستش را توی جیبش کرد و دستمال استفاده شده ای را بیرون آورد. بیش از حد استفاده شده بود. به آرومی با سرعتی که در مقابل مهارتش در رانندگی حلزون وار می امد به سمت کناره در رفت. قسمتی از چسبونک انبوه را کنار زدو تک کلیدی نیمچه شکسته زردی را پیدا کرد. فشار داد و بعد به سمت در کمک راننده رفت. سرعتش بیشتر شده بود، به نظر می اومد که قدرت موتور ماشینش به خودش منتقل شده. صورتش را که پاک کرد تا عینکش را گذاشت صدایی غژی از در بلند شد و در شروع به باز شدن کرد. آرتین در ها رو که باز کرد خودش کنار در ایستاد. بدون اینکه به هم دست بدن فقط با تکون دادن سر سلامی به هم کردند. پشت ماشین نشست و صدای زوزه موتور ماشین به گوش رسید.)
( ماشین دو رنگ پاترول با سرعت از توی کوچه های باریک میون باغها می گذشت. چنان سریع می رفت که گویی برایش هیچگونه مهم نیست که اگه چیزی جلویش آمد بی برو برگرد تصادف خواهد کرد، سر یکی از کوچه های راننده دستی کشید و به سرعت توی کوچه پیچید. با سرعت تمام چاله ها و پیچ ها رو می گذروند. اسفالت توی کوچه از بین رفته بود، تیکه تیکه قلوه کن شده بود. و در بعضی جاها چاله های بزرگی ایجاد شده بود که بعضا پر آب بودند. رسید نزدیکیهای در باغی که نسبت به دیوار های اطرافش کوچک بود. جلوی در توقف کرد. دستهایش هنوز پشت فرمان بود. اگر کسی دقت می کرد از کناره های عینک آفتابی راننده قطرات اشک را می توانست تشخیص بدهد. راننده به آهستگی ، مثل یه حلزون به سمت دستمال کاغذی روی داشبورد جلوی کمک راننده نگاه کرد. مدتی به همین حالت باقی ماند. گویی همین الان دستش را به سمت دستمال دراز خواهد کرد. ولی در عوض در سمت خودش را باز کرد. پیاده شد. دستش را توی جیبش کرد و دستمال استفاده شده ای را بیرون آورد. بیش از حد استفاده شده بود. به آرومی با سرعتی که در مقابل مهارتش در رانندگی حلزون وار می امد به سمت کناره در رفت. قسمتی از چسبونک انبوه را کنار زدو تک کلیدی نیمچه شکسته زردی را پیدا کرد. فشار داد و بعد به سمت در کمک راننده رفت. سرعتش بیشتر شده بود، به نظر می اومد که قدرت موتور ماشینش به خودش منتقل شده. صورتش را که پاک کرد تا عینکش را گذاشت صدایی غژی از در بلند شد و در شروع به باز شدن کرد. آرتین در ها رو که باز کرد خودش کنار در ایستاد. بدون اینکه به هم دست بدن فقط با تکون دادن سر سلامی به هم کردند. پشت ماشین نشست و صدای زوزه موتور ماشین به گوش رسید.)
3 comments:
salam babak jan
jat khali dishab ba matin , amirhossein rfatim kordan pisheh artin, sa'ate 3 sobh ham tehran boodim
kheili jat khalieh
take care
داستان رو خوندم. مثل همیشه توصیفاتتون عالیه.
سلام.
اولش که این پست را خواندم فکر کردم اتفاقی خدای نکرده برای ۀرتین پیش اومده. اما الان که با دقت خوندم پی به اشتباهم بردم. داستانت را ادامه بده. فقط زودتر. زیاد هم بنویسید لطفا.
Post a Comment