Wednesday, September 6, 2006

توضیح عکس

توضیح برای ندا و فرشته در مورد عکسی که توی سایت گذاشتم. این عکس هیچ ربطی به تکنیک پانینگ(Panning) نداره. در اصطلاح عکاسی به پنینگ یا پانینگ به تکینیک می گن که عکاس سوژه مورد نظرش را در حالتی ثبت کنه که نشانی از سرعت و حرکت داشته باشه. و معمولا کار خیلی آسونی هم نیست. و در ضمن برای هر سوژه و بکگراند سرعت شاتر و اندازه دیاف فرق می کنه. برای عکاسی از ماشینها با سرعت بالا معمولا به سرعت شاتر بین 250 تا 500 احتیاج هست. سرعتها رو براتون این پایین می نویسم: *

سرعت شاتر برای فریز کردن لحظه
sec 1/60 راه رفتن
sec 1/125 دویدن
1/250 sec حیوانات سریع
1/250 sec دوچرخه یا ورزشهای سریع
1/500 sec ماشینها
1/1000 sec مسابقات موتور سواری
سرعت شاتر برای پنینگ
sec 1/2- 1/15 راه رفتن
sec 1/8- 1/60 دویدن
sec 1/15- 1/125 حیوانات سریع
sec 1/15- 1/125 دوچرخه یا ورزشهای سریع
sec 1/30- 1/250 ماشینها
1/250- 160 sec مسابقات موتور سواری


خب همینطور که می بینید سرعتها کاملا متفاوت هستند و البته در شرایط و زمان نوری و هوایی مقداری فرق هم می کنند. به اصطلاح باید چند بار این کار رو بکنی یعنی در موقعیتهای مختلف عکس گرفت تا توانایی و امکانات دوربین را برای سرعتهای مختلف سنجید و بعد برای پنینگ خود را آماده کرد.
در عکس من اون مدل محو شدن هیچ ربطی به پنینگ ندارد. چون من اصلا قصد ثبت سرعت رو نداشتم. کسانی که در عکس هستند از دوستان هستند و ساعت تقریبا 2 نصف شبه. این مدل عکاسی یعنی نور دهی و نشان دادن محو حر کت آدمها بیشتر به منظور نشان دادن یه حالت ایجاد حیات و رویا گونه به محیطی ساکت و مرده هست. در ضمن حواستون هم باشه که اگر سرعت باز بودن شاتر از 5 ثانیه بیشتر باشه، سوژه مورد نظر باید به اندازه یک لاکپشت حرکت کنه. یعنی برای برداشتن هر قدم 20 ثانیه یا بیشتر طول بده. کار سختیه. برای همین از شاتر باز استفاده کنید تا سرعتی بین 8 تا 3 ثانیه پیدا کنید. ایزو را هم افزایش دهید تا سرعت مورد نظر در دسترس باشد. اگر سرعت 30 ثانیه باشد و آدم به طور معمولی حرکت کند به هیچ عنوان در عکس ثبت نمی شود.
حالا منظور خود من از این عکس: دو زن دارند راه می روند. یکی با لباس سفید و دیگری با لباس رنگی. عرض کادر رو دارند رد می شوند و مردی هم از پشت سر به سمت ردوربین می آید و مرد دیگری هم نصفه در انتهای سمت راست کادر هست. منظورم بیشتر این بود که زنها همیشه در عرصه حیات مردا وجود دارند، حالا مردها در بعضی موقعیتها پشت سرشون هستند و در بعضی موقعیتها در حال حذف شدن و در عین حال قلدری مرد پیشت زنها و سر خمیده زنها نشون از واقعیت اجتماعی حاضر داره...
نمی دونم آیا منظورمو تونستم برسونم یا نه؟!
قربان همگی
جاده خاکی
* به نقل از مجله Practical Photography

Monday, September 4, 2006

رویا

یه چیزی از درونم داره بهم میگه عکاسی رو رها کن. دوربینتو بفروش. وبت رو محدود کن. وقتی ازش می پرسم خوب بعدش چی کار کنم؟ جوابی بهم نمی ده . سکوت می کنه. بعد انگار راست می گه. میگه: مگه بقیه چی کار می کنن. بی خودی داری تلاش می کنی. رشتت که نیست. منبع در آمدت هم که نیست. بی خودی فضولی کردی. بیا 5 شنبه تولدت بود. مثل همه روزای دیگه. گذشت. اینم می گذره. وقتی فکر می کنم یه جورای احساس می کنم که دیگه عکاسی رو باید بزارم کنار. دیگه حریص نیستم. دیگه اشتیاق ندارم. دو هفته هست که حتی یه عکس نگرفتم. منی که سر امتحانا حتما یه روز می رفتم بیرون برای عکاسی. نمی دونم شاید به این دلیل باشه که اسباب بازی جدید ندارم. شاید چون وضع روحیم خرابه. دلم می خواد دوربینو بفروشم. با کل لنزها و کوله و فیلتر ها. انگار دیگه به دردم نمی خورن. شاید درست نباشه اینطوری گفتن. کلی برای بدست آوردنش زور زدم. پدرم در اومد. نمی دونم. عکسهای بقیه رو که می بینم. احساس می کنم که من حتی عکاس هم نیستم. هیچی نیستم. واقعیته. الان اگه تهران بودم. ماشینو ور می داشتم نصف شب می رفتم جاده چالوس. بعد از سد، می زدم کنار. پیپمو روشن می کردم. آهنگ همسفر گوگوش رو می ذاشتم و پشت سرش هم اهنگای داریوش. می رفتم شبانه کنار ساحل. کل لباسامو در میاوردم. می رفتم تو آب. 5 دقیقه توی تاریکی و خلا غرق می شدم. احساس می کردم دریا همیشه منو به سمت خودش صدا می نه. صدایی نجوا گونه. و بعد شروع می کردم بیمار گونه با غول آهنی صحبت کردن. بر می گشتم. یه ظرف آب 20 لیتری همیشه پشت ماشین دارم. دوش می گرفتم. خیس می شستم پشت ماشین و یک بار دیگه همسفر رو گوش می دادم.
و بعد همسفر ستار: همسفر تنها نرو...
گریان جاده چالوس رو بر می گشتم. صبح که همه از خواب پا می شدن. من در حال دوش گرفتنم. کسی نمی فهمه. کسی نمی بینه. که شب و دریا و من و باد و غول آهنی چقدر بهم خو گرفتیم. نمی دونم چند بار اینکار رو کردم. فقط می دونم دیگه شمارشش از دستم در رفته.
الان اونجا نیستم. دریا نیست. باد نیست. غول نیست. فقط تاریکی با صدای شلوغی و هیاهو هست. گویی برای شکنجه آروم آروم در شلوغی بیناییت را بگیرند. بدون تحرک، بدون احساس، بدون ارزش.
همه جا را تاریکی فرا گرفته. همه چیز وارونه به نظر میاد. چه کنم وقتی می خواهم آهنگ همسفر را گوش کنم باید دنده عوض کنم، باید شیشه پایین باشه، باید صدای نعره غول همراهم باشه.
کجاست؟ حالا فکر می کنم می فهمم صادق هدایت چه وضعی داشت. زمان مرگش را انتخاب کرده بود. دنیایی رو که همیشه عاشقانه بعضی از مظاهرش را می پرستید و بعضی را با تنفر نگاه می کرد بدرود می گفت. همه چیز رنگی دیگر می گرفت. سایه و سفید. با کنتراست بالا و پر از نویز. یا شایدم سایه و سفید و مه آلود. باید زمان طولانی را تلف کرد. تلف؟ حروم؟ معنی دیگه نداره. فقط باید گذراند. شب و روز را گذراند. زمان معنی نداره. جوهره وجودت رو بنویسی. و بعد پاره کنی. که بعدها مورد انتقاد قرار نگیری.
آدم ضعیفی بود. خودکشی کار آدمای ترسوست.
باید همه چیز را پاره کرد. حتی دوست صمیمیم م. ف . فرزانه هم نباید ببیند. آه شایدم ببیند و بفهمد که باید از بین برد. ولی به دست خودم. کاری که کافکا کرد. اشتباهیی که مرتکب شد. به آدمی نباید اعتماد کرد. اعتماد به حماقت آدمی. نمی دانم چقدر شب و روز باقی مانده. باید برگردم. باید بروم به سمت همان غول. شب ،شب. مرا به دریا برسان.
صدای زیبایی دارد. می شنوم. آری می شنوم. صدایم می کنی. تمام وسایلم همراهم هست. تمام سی دی ها. دوربینم. نوشته هام. کامپیوترم. کلید ماشین. آره همشون هست. دیگه صدایم نکن. خودم می دانم. چه نجوایی.
نمی دانم شاید باید با هم باشیم. تا ابد. به نظرم گریه می کند. آه نمی توانم تو را در این وضع ببینم. تا جایی که می توانی با من باش. صدای غرش موتورت را می شنوم. با هم به نجوای باد و آب گوش خواهیم داد. همسفر تنها نرو. مرا با خود غرق کن. مرا با خود ببر.

بوسه

بوسه
در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد

شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت

سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
فروغ فرخزاد از کتاب اسیر

Saturday, September 2, 2006

دلم تنگ است


من اینجا بس دلم
تنگ است...
و هر سازی که می بینم،
بد آهنگ است...
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم...
ببینیم آسمان هر کجا؛
آیا همین رنگ است؟
م.امید

غول آهنی


برای اطلاع دوستان:
هنوز در لندن هستم. منتظر صدور ویزا. الافم. خونه ندارم، از محبت دوستان استفاده می کنم و خرابم خونه اونها، روی زمین می خوابم و توی کیسه خواب، برای همین تمام بدنم درد می کنه. شنبه هفته پیش آنژین شدم که دکتر هم نرفتم و سرفه های خرکیش باقی مونده که داره جونمو می گیره( هرچه زودتر بهتر). دیگه غری ندارم بزنم جز اینکه دلم برای اون غول فلزی بالا خیلی تنگ شده. ایندفه حساب که کردم دیدم نزدیک 6000 کیلومتر باهاش راه رفتم توی یک ماه. البته جاهایی که رفتیم با هم رو نمیشه گفت جاده؟! متین و آرتین می دونن منظورم چیه. قابل توجه آرتین جان، برم کانادا پاترول این شکلی به قول تو محاله ولی جیپ نزدیک به این پیدا میشه. تو بیا! ماشین از من. در ضمن شعر دزدی از وبلاگ دیگران هم عجب حالی میده. خیلی حال می کنم میرم می بینن رفقا شعر نوشتن و کلی خاطره هست.
قربان همگی
بدرود
* سایت به روز شد.
*قیافه سایت رو با کمک فراوان مانی جهانشاهی عوض کردم. مدتها بود می خواستم عوض کنم نمی دونستم چجوری. خیلی کمک کرد و وقت زیادی گذاشت. خیلی خیلی ازش ممنونم.

Friday, August 25, 2006

بالش ابری


دلم برای جاده خاکی تنگ شده، هی دستم میره طرف موبایل که به آرتین زنگ بزنم بریم عکاسی یهو یادم میوفته که کجام.ضد حالیه خلاصه. دلم برای پاترولم و نیلو هم تنگ شده، برای هستی، برای چمخاله، برای شیبهای وحشتناک، برای متین خل. یاد همگی بخیر. دارم یه داستان می نویسم، رفقا بگن که بزارمش تو اینجا یا براشون ایمیل کنم. در ضمن می خوام آدرس وب رو هم عوض کنم. فکر کنم یکی بشه بهتره، نظرتون چیه؟ سایت هم به روز شد.
حالا کم کم باید شروع کنم عکسامو بزارم. امیدوارم حوصلشو داشته باشم.
قربان همگی
جاده خاکی

عکسهای هوایی



عکس بالایی رودخانه تیمز لندنه و پایینی عکس هوایی از گرینوییچ که محل زندگی من بود هست. خونه های سفید پایین سمت راست عکس خوابگاهی بود که توش بودم. یادش بخیر.

Thursday, August 17, 2006

بد دردیه دوری


شبهای آخرهمیشه فکر می کنم که ای کاش من سال اول دانشگاه بودم، کاش هیچ وقت این تغییرات توی زتندگی آدمی اتفاق نمی افتاد، از اون طرف به خودم می گم نه! این درست نیست آدم باید دنبال تغییرات باشه، دنبال پیشرفت، دنبال بهبودی و استقلال. و بعد یاد سالهای اول دانشگاه می افتم. دوستیها، مسافرتها، عطرهای دخترانه، جاده های خاکی و خلاصه بی خیالی. بس دوران خوشی بود. همش کتاب می خوندم بدون اینکه نگران چیزی باشم. الان دلم نگرانم، نگران همه چیز، حتی نگران رفقام. بد دردیه دوری. راستی یه عکس توپ گذاشتم توی سایت، امیدوارم خوشتون بیاد.
قربان همگی
بدرود

Tuesday, August 15, 2006

غروب جدایی


از الان دلم گرفته، دلم می خواست با آرتین تمام ایران رو بگردم ولی حیف که وقت نیست. این غروب رو تقدیم می کنم به آرتین زمان که همسفر و عکاسی و رفیق بسیار خوبیه. خوشحالم که همچین رفیقی پیدا کردم. اینجا رو هم یه آبو جارویی کرم که به قول سها تار عنکبوت همه جاشو پوشونده بود. در ضمن سایت عکاسیم رو هم آپ کردم. دیگه حرفی نیست جز دلتنگی.
قربان همگی
* در ضمن عکس پایینی رو تقدیم می کنم به سها جان، امیدوارم خوشش بیاد.
بدرود

کولوچوی سبز