دلم براش تنگ میشه، هر شب باید ببینمش، چندیست که با هم در ارتباط هستیم. هنوز جرات نمی کنم احساسم رو بهش بگم، بد جوری درد دارم، درد در کنارش بودن. درد همه وجودش را خواستن. وقتی برگشت نگاهم کرد از سر تا پایم خیس عرق شد، نمی دونستم چی بگم، لال شده بودم، هاج و واج با لیوانهای آبجو کنارش وایساده بودم، اینقدر این مکث طولانی شد که یکی از دوستانم به دادم رسید، آمد و با نگاهی طعنه آمیز خواست که در گرفتن لیوانها کمکم کند، به راحتی پذیرفتم و آنگاه بود که تربیت خانوادگیم به دادم رسید، خم شدم دستمالم را در آوردم و شروع کردم به تمیز کردن لبه دامن. بوی عطرش به مانند بوی عطر جنگلی می ماند در بهار، هزاران بو بهت هجوم می آرند تا تو را به لطیف ترین حمله وحشیانه لشگریانشان مست و دیوانه کنند. ولی این بو ، بوی آبی، بوی مست کننده تنهایی بود که با ظرافت تمام منخرینت را پر می کرد و تمام وجودت را در بر میگرفت. احساس می کردم دستم به مانند اینکه از انجام تکراری کاری سنگین خسته شده باشد کم کم دارد کرخت میشود و هر لحظه آروم تر به مالیدن لبه دامن ادامه می دهد بدون اینکه من دستوری بهش داده باشم. با بدجنسی وظرافت زنانه خم شد و دستم را گرفت. با لال مونی گرفتنم احساس می کردم که الان با خنده ای زنانه وجودم را به سخره خواهد گرفت. ولی نگاهش ملایم بود و شیرین. بویش و نگاهش تا اعماق وجودم نفوذ کرد، دهنم تلخ شد و به سختی عذر خواهی کردم. لبخندی بر لبانش پدیدار شد و دستش را بالا آورد و خود را معرفی کرد. دستش گرم و ظریف بود. صدایش به مانند تازیانه ای تمام بدنم را به درد آورد، صدای بخار رویاهام بود. ...خوشبخت هستم، اسمم آبی...
آنشب نتوانستم بفهمم اسمش چیست. برای من آبی بود.
از آن شب به بعد هر شب با عجله و هراس و دلهره ای که تا اعماق وجودم نفوذ می کرد سعی در رساندن خود به بار داشتم. تلاشی مذبوهانه در سریع تمام کردن کارم که به علت هجم زیادش، هیچوقت زود تر تمام نمی شد. همیشه با لبخندی مرا پذیرا می شد. روزهای اول مرا میدید با اشاره سر به هم سلام می کردیم و گاهی که نگاههایمان با هم تلاقی می کرد به سلامتی هم می نوشیدیم. زمانی گذشت تا توانستم خودم را بهش معرفی کنم. به گمانم تحت تاثیر قوه شراب بود که جرات یافتم و به سر میزش رفتم و ازش خواستم که سر میزش بنشینم.هیچ وقت همچین شجاعتی را در خود نمی دیدم که همچین کاری بکنم، بعدها همیشه در حالتی از تعجب و خوشحالی این خاطره را به یاد می آوردم. بارچی با غضب نگاهی به من انداخت و وقتی اجازه از طرف آبی با اشاره سر صادر شد و من نشستم بارچی با خیال راحت به کار خود ادامه داد. نمی دانستم از چه چیزی شروع کنم. از خودم بگم، کارم، زندگیم و یا از آب و هوا، جزیره سن مارتین که جای تفریحی پولدارها بود، مدل لباس ، سیاست. به طور نا محسوسی احساس می کردم منتظر هست که من حرفی بزنم، احساس می کردم که برایش خسته کننده دارم میشوم و این احساس وحشتناک مرا به زیر حمله وحشیانه شلاقهای خود گرفته بود، آرزو می کردم که هیچگاه نمی آمدم، آرزو می کردم که این لحظات خواب باشد، عرق کرده بودم و شقیقه هایم می کوبید.ناگاه به خود فحشی دادم و تصمصم گرفتم که دیگر هیچگاه به آن بار نروم برای اینکه مودبانه خداحافظی کرده باشم و برای اینکه نشان بدهم که آدم مزاحمی نیستم، به نظرم آمد که بهترین کار صحبت کردن از چیزیست که مورد علاقه زنان نیست. به جا سیگاری نگاهی انداختم و از او خواستم که بهم بگوید جا سیگاری چه رنگیست. معتقد بود آبیست و با سوال من به مانند قویی که ضربه ای خورده باشد با کج کردن گردن ظریفش نگاهم کرد. می پرسیدم آیا واقعا همان رنگی که او میبیند رنگسیت که من هم می بینم و یا فقط اسم رنگها را یاد گرفته ایم. فلسفه دنیای بود که من به خوبی قواعدش را بلد بودم.
همیشه می گفت که من را دوست دارد و من هم همیشه عاشقانه می پرستیدمش. در خانه اشرافی پدرش زندگی میکرد. در باغی بزرگ، خارج از شهر در نزدیکی جنگلی. هر وقت می خواستم ببینمش با ماشینم میرفتم دنبالش. جای زیبایی بود که خیلی وقتها به علت زیبایی منطقه ماشین را در همان باغ ول می کردیم و با هم به قدم زدن می پرداختیم. آبی به طبیعت خیلی علاقه داشت، چشمهایش با دیدن مناظر اطراف می درخشیدند، گویی مرا فراموش می کرد، گاهی اوقات مرا مدتها وادار می کرد جایی وایسم تا بتواند مدتی با نفسهای عمیق بوی طبیعت وحشی را به درون خودش بکشد. گاهی احساس می کردم مرا کاملا فراموش کرده ولی احساسش عجیب بود و نه رفتارش با من.