آنشب او نبود. وقتی وارد شدم مثل همیشه با جای همیشگی او نگاه کردم، نبود. با چشمانم کل بار را جستجو کردم، برایم نبودش عجیب بود. هر روز در یک ساعت می آمد و در یک جا هم می نشست. دیگران برایش احترامی غائل بودند و اگر غریبه ای جایش را اشغال کرده بود، قبل از اینکه بفهمه، صاحب بار سریعا به انها می فهماند که باید میز را خالی کنند. نشستم، ولی تمام حواسم به نبود او بود، هنوز داشتم جستجو می کردم، توی این جند ماهی که دیده بودمش هیچ تغییری در رفتارم پدید نیامد، هیچ وقت برای صحبت کردن جلو نرفتم، نمی دانم شاید حسی از احترام و خجالت بود، خجالت از این که من می دیدم و او نمی دید.آنشب او نبود.
سعی کردم مشغول صحبت با دوستانم بشوم ولی تمرکز کزدن روی موضوعی که دربازه اش بحث بود برایم سخت بود، نا خوداگاه رویم را بر گرداندم تا شاید او را پیدا کنم. کسی جایش را اشغال کرده بود ، با غضب کاملا چرخیدم تا قیافه این نابکار متجاوز را ببینم. نابکاری بود بسی شیرین. چشمهایی عسلی رنگ با لباسی از جنس حریر ولی آبی. از درون گر گرفتم.
بر عکس بقیه آدمها وقتی میدیدمش دلم تنگ میشد. هر روز برای دیدنش هیجانی در دلم بر پا میشد. نمی تونستم هر روز ریشم را بتراشم، از بس خسته میرسیدم خونه همین که بتونم دوش بگیرم و بعد موهام رو شونه کنم و برم بار برام خودش کلی کار بود دیکه به ریش زدن نمی رسیدم.دنیای بار برایم تبدیل شد به جایی برای استراحت. دوستانم متوجه این نگاه علاقمند من شده بودند و همیشه متلک بارم میکردند و آخر بحثهایشون که مست هم میکردند دائما من رو ترقیب می کردم که جلو برم و باحاش حرف بزنم ولی من خجالتی تر از این بودم که بتونم سر حرفی را با دختری باز کنم. مادرم از بچگی همیشه منو از جنس مخالف ترسونده بود، برایم به مانند گلستانی بودند که من فقط می تونستم نگاهشون کنم و ازکنارشون بگذزم. همیشه یاد گرفته بودم که این نوع گل دارای خار هست که برای من خطرناکه. وقتی بزرگ تر شدم و مستقل از نظر مالی و خونه، این ارجیف را گذاشتم کنار ولی متاسفانه همیشه این خجالت و ترس ذاتی توی وجودم باقی موند، حتی وقتی مست می کردم باز هم برایم راحت تر بود اگه می گفتن که بطور مثال خونه رو تمیز کن تا برو با فلان دختر حرف بزن. فقط وقتی احساس راحتی می کردم که خود دختر به این ترس ذاتی پی می برد و پا پیش می گذاشت. ولی متاسفانه آبی توجهی به من نشان نمی داد و من هم اصراری در نشون دادن خودم نداشتم، مرا هیچ وقت ندید، همیشه جوری می نشستم که از میان انبوه طرفدارانش دیده نشوم و آنقدر ستایش گر داشت که احتیاجی به اینکه از جایش بلند شود و سفارش مارتینی بدهد را نداشت ولی اقتدار و نگاه مفرورش چنان بود که کسی جرات نمی کرد برود و سر میزش بنشیند.گویی صاحب بار از پیدا شدن چنین موجودی شدیدا خرسند بود، به طور نا محسوسی که فقط مشتریان ثابت و قدیمی اش می فهمیدند به خاطر پیدا شدن چند دختر و چند زوج جوان دیگر، تعداد مشتریان بار افزایش پیدا کرده بود، صاحب بار به این دختران جوان احترام می گذاشت و شدیدا مراقب بود که کسی آنها را اذیت نکند و یکی از آنها همین آبی بود.شاید حتی مورد توجه بیشتری قرار می گرفت، به خاطر صورتی که داشت از بقیه کسانی که تا حالادیده بودم متفاوت می نمود و این تفاوت فقط در ذهن من نبود گویی برای دیگران هم جذابیت و تفاوتی داشت که باعث احترام، کشش جنسی و علاقه به دوست شدن با او می شد.
1 comment:
حالا عاشقانه شد! اون هم چه عشقی!:))فقط تو رو خدا این قصه ات رو سوزناک تمومش نکن، به اندازه کافی مطلب غم انگیز داری! دیروز داشتم مطلب قبلیهاتو می خوندم کلی دلم کباب شد! بگذریم، می دونی، عیب نوشته ات اینه که یه جایی یهو عامیانه می شه، مثل اینجا:« نمی تونستم هر روز ریشم را بتراشم، از بس خسته میرسیدم خونه همین که بتونم دوش بگیرم و بعد موهام رو شونه کنم و برم بار برام خودش کلی کار بود دیکه به ریش زدن نمی رسیدم» مخصوصا جمله آخرش کاملا زایده. ضمنا، قائل درسته، نه غائل، ترغیب، نه ترقیب، مگه نه؟...
Post a Comment