شیطنت:
وقت درازی می گذره از اون وقتی که سیاه رفت و آبی سیاه شد ، بچه ها بزرگ شدند و هر کدوم به سمتی رفتند، هر از چند گاهی بعضی هاشون رو می بینم، بعضی هراسون دنبال غذا برای زن و بچه هاشون و بعضی ها هم ولو دنبال زن. من روزها جلوی لونه دراز می کشم، آفتاب می گیرم، دیگه توان زیاد گشتن رو ندارم. دمدمای غروب از لونه می زنم بیرون و تا نزدیکای وسطای شب بیرون دنبال غذا می گردم. بعضی وقتها هم گشنه بر می گردم خونه. کوچولو هر از چند گاهی به من سر می زنه و برام غذا می یاره، هنوز شیطنت از چشمهایش می باره. دیشب در حال چرت بودم که احساس کردم داره یکی منو میکشه عقب، دمم رو می کشید، سعی کردم پاشم ولی باز می کشید وقتی تونستم بر گردم دیدم کوچولو دم منو گرفته تو دهنش و از چشاش خنده می باره، قهقهه بود که می زد، پدر سوخته یه تیکه بزرگ گوشت موش جلوش بود، از بچگی عاشق موش بود.
قسمت دوم
سیاه
بار:
امشب همه چیز به نظرم خسته کننده میاد، انگار مغزم کار نمی کنه. احساس می کنم زندگی مزخرفی رو دارم می گذرونم. بعضی از شبها مجبورم تنهاییم رو مثل یک شیئ از وجودم جدا کنم و به خواسته دوستهایم تن بدهم و بروم به باری که همگی می رون اونجا، به جمعی از دوستان بپیوندم که به نظر هر کدوم از آدمهای ساده جامعه ساده تر هستند ولی خودشان را بالا تر از هر بشری میبینند ، نام خودشان را گذاشته اند روشن فکر،انتلکتووال، حتی بلد نیستند به درستی تلفظ کنند. امشب مثل هر شبی با صدای تلفن از افکار خودم باز موندم، صدای زنگ مثل موریانه ای از کوچکترین سوراخ دیوار گوشم رسوخ کرد و وارد اتاق مغزم شد. توی اتاق در حال دیدن جسم لطیفی بودم که بار ها در همین اتاق به دست خودم ساخته بودمش، لطیف به مانند حریر، برایم از هر چیزی عزیز تر بود، شبها تنها او بود که با من هم آغوش میشد، او بود که با بدن گرم و لطیفش خستگی رو به مانند دودی از بدنم بیرون میکشید، بدنش ساخته شده از بخار آب بود. تلفن زنگ زد، با قساوت بدن نرمش را از هم متلاشی کردم، بخار شد و در جایی از فضای اتاق ماند تا دوباره به شکلی دیگر ساخته شود. دوباره به مانند قبل دوش گرفتن و شانه کردن، لباس پوشیدن، کارهایی که به سادگی و لذت برای دیدن بخار آب لطیف رویاهایم انجام میدادم ولی هر بار قبل از اینکه بیرون بروم انجام این کارها برایم به معنای شکنجه بود، شکنجه ای که در بعضی موارد به یاسم در انتخاب لباس می انجامید.
طبق معمول با تاخیر از خانه خارج شدم. شبی پر بادی بود. باد تمام موهای به دقت شانه شده ام رو به مانند مادیان سرکش لجوجی زیر پاهایش به هم ریخت. در راه به هیچ چیزی فکر نمی کردم جز به تکراری بودن راه و به باریدن باران. بعضی وقتها آرزو می کردم که باران بیاید و مرا هم آب کند و با خود ببرد.به بار رسیدم. در را باز کردم و وارد دنیای شلوغ و پر دود متظاهر به روشنفکری شدم.
وقت درازی می گذره از اون وقتی که سیاه رفت و آبی سیاه شد ، بچه ها بزرگ شدند و هر کدوم به سمتی رفتند، هر از چند گاهی بعضی هاشون رو می بینم، بعضی هراسون دنبال غذا برای زن و بچه هاشون و بعضی ها هم ولو دنبال زن. من روزها جلوی لونه دراز می کشم، آفتاب می گیرم، دیگه توان زیاد گشتن رو ندارم. دمدمای غروب از لونه می زنم بیرون و تا نزدیکای وسطای شب بیرون دنبال غذا می گردم. بعضی وقتها هم گشنه بر می گردم خونه. کوچولو هر از چند گاهی به من سر می زنه و برام غذا می یاره، هنوز شیطنت از چشمهایش می باره. دیشب در حال چرت بودم که احساس کردم داره یکی منو میکشه عقب، دمم رو می کشید، سعی کردم پاشم ولی باز می کشید وقتی تونستم بر گردم دیدم کوچولو دم منو گرفته تو دهنش و از چشاش خنده می باره، قهقهه بود که می زد، پدر سوخته یه تیکه بزرگ گوشت موش جلوش بود، از بچگی عاشق موش بود.
قسمت دوم
سیاه
بار:
امشب همه چیز به نظرم خسته کننده میاد، انگار مغزم کار نمی کنه. احساس می کنم زندگی مزخرفی رو دارم می گذرونم. بعضی از شبها مجبورم تنهاییم رو مثل یک شیئ از وجودم جدا کنم و به خواسته دوستهایم تن بدهم و بروم به باری که همگی می رون اونجا، به جمعی از دوستان بپیوندم که به نظر هر کدوم از آدمهای ساده جامعه ساده تر هستند ولی خودشان را بالا تر از هر بشری میبینند ، نام خودشان را گذاشته اند روشن فکر،انتلکتووال، حتی بلد نیستند به درستی تلفظ کنند. امشب مثل هر شبی با صدای تلفن از افکار خودم باز موندم، صدای زنگ مثل موریانه ای از کوچکترین سوراخ دیوار گوشم رسوخ کرد و وارد اتاق مغزم شد. توی اتاق در حال دیدن جسم لطیفی بودم که بار ها در همین اتاق به دست خودم ساخته بودمش، لطیف به مانند حریر، برایم از هر چیزی عزیز تر بود، شبها تنها او بود که با من هم آغوش میشد، او بود که با بدن گرم و لطیفش خستگی رو به مانند دودی از بدنم بیرون میکشید، بدنش ساخته شده از بخار آب بود. تلفن زنگ زد، با قساوت بدن نرمش را از هم متلاشی کردم، بخار شد و در جایی از فضای اتاق ماند تا دوباره به شکلی دیگر ساخته شود. دوباره به مانند قبل دوش گرفتن و شانه کردن، لباس پوشیدن، کارهایی که به سادگی و لذت برای دیدن بخار آب لطیف رویاهایم انجام میدادم ولی هر بار قبل از اینکه بیرون بروم انجام این کارها برایم به معنای شکنجه بود، شکنجه ای که در بعضی موارد به یاسم در انتخاب لباس می انجامید.
طبق معمول با تاخیر از خانه خارج شدم. شبی پر بادی بود. باد تمام موهای به دقت شانه شده ام رو به مانند مادیان سرکش لجوجی زیر پاهایش به هم ریخت. در راه به هیچ چیزی فکر نمی کردم جز به تکراری بودن راه و به باریدن باران. بعضی وقتها آرزو می کردم که باران بیاید و مرا هم آب کند و با خود ببرد.به بار رسیدم. در را باز کردم و وارد دنیای شلوغ و پر دود متظاهر به روشنفکری شدم.
1 comment:
داره جالبتر می شه! ولی جمله:«باد تمام موهای به دقت شانه شده ام رو به مانند مادیان سرکش لجوجی زیر پاهایش به هم ریخت.» بیش از اندازه زیبا بود، واقعا حظ کردم!:D
Post a Comment