Monday, October 24, 2005

پاپیتال

شب سردی بود که سرما تا مغز سرم نفوذ کرد. معمولا تا وقتی درونم گرم هست هوا هر چقدر سرد باشد برایم مهم نیست ولی آنشب با وجود هوای نسبتا خوب از درون یخ کرده بودم، گویی استخوانهای داخل بدنم به تکان خوردن افتاده باشند. فکهایم را به زور کنترل می کردم، برای من شب سردی بود. به خانه که رسیدم به عادت همیشه رفتم و اول تمام چراغهای خانه را روشن کردم، به داخل یخچال نگاهی انداختم، مقداری عدسی باقی مانده بود، گذاشتمش روی اجاق تا گرم بشه. یک چراغ نفتی روشن کردم و بعد تمام چراغهای خانه را خاموش کردم. از شمع بدم میاد، چون مثل خودم همیشه گریه می کنه. از خودم متنفرم چون آدم محکمی نیستم، باید تمرین کنم، روی خودم کار کنم ولی چه فایده که رویای بخار شبانه ام از من خشن متنفر است. چندیست برای فرار از دیدن چشمهایش راه حل خوبی پیدا کرده ام، در محلی که کار می کنم در نزدیکی میدان بهارستان گرامافون فروشی وجود دارد که صاحبش ارمنی است که چندیست به ایران مهاجرت کرده است. روزی او را در بار دیدم و با دیدن پیپ من توجهش به طرف من جلب شد، صحبت از نوع توتون شروع شد و به موسیقی کلاسیک کشید که من تا آن موقع از آن کاملا بی خبر بودم. تا آن زمان هر چی از تمدن می دانستم مربوط به کتابهایی بود که از کتابفروشی کوچک سر کوچه هفته یی 2 قران قرض می گرفتم.انتخاب با صاحب جوان کتابفروشی بود. از من جوان تر بود ولی دیوانه وار کتاب می خواند، ساتر، مارکس، صادق هدایت، همینگوی، ماکسیم گرکی، چخوف، شولوخف، ماکیاولی. من زیر نظر اون کتاب می خواندم ولی شبها بقدری خسته بودم که نصف مطالبی را که می خواندم نمی فهمیدم. چیزی که بسیار خوب درک می کردم این بود که فرهنگ و هنر دنیای عجیبی داره که شامل اشرافیگری ، فقر، فحشا، تفکر ، لذت، و هنر زیستن میشد. وقتی وارد دنیای کلاسیک شدم ،گویی با کوک شدن گرامافون، اتاقها تغییر رنگ می داد، همه چیز تغییر می کرد حتی رویای شبانه ام، لباسهایش برایم جذاب بود. همیشه او را با لباسی حریر شیری رنگی میدیدم، روی تخت دراز کشیده، با دستی به زیر سر به من با سردی تبخر انگیزی نگاه می کرد، لباس لطیف مثل موج آبی که فقط لحظه ای از بدنش را بپوشاند در برابر من فقط لحظه ای مقاومت می کرد، سرینش را در غالبی بسیار هوس برانگیز از من پنهان می داشت و بعد گویی بدون تکانی لباسی دیگر بر تنش نبود، پوستی نرم و لطیف به نرمی آب ، صورتی کم رنگ به رنگ پشت فلامینگو، رنگی که در هر شب من با موسیقی تغییر میکرد، با شهرزاد به رنگ صورتی پر رنگ با سمفونی 2 ماهلر به رنگ برنزه، باتابستان ویوالدی به رنگ شرم زده زردآلوی رسیده، و من مغشوش برایش آرزوی داشتن سینه هایی را میکردم که آتس سا دختر کوروش همیشه در ذهن من داشت، دختری اشرافی با هزاران خدمه و حشمه، با اسبی سیاه براق که تازه از زیر قشو در آمده باشد با لطافت تزیین و آرایش ایرانیان هخامنشی که در پرداخت آرایش یال و دم اسب نهایت ذرافت را بکار برده باشند، آتس سا نشسته با سینه های جلو داده باشالی به قرمزی رنگینک های لبهای قرمز و با لباسی حریری شیری رنگ، نشان غرور و خود پرستی،سینه های پر از اعتماد به نفس که برای من در شبها چون بالشی نرم همیشه به یک شکل باقی می ماندند و با ضرب آهنگ موسیقی، نفسش تنظیم می شد و سینه بالا و پایین میرفت و دست به موها فرو می رفت ، مرا با چشمانش می کاوید و چشمهایش، همیشه میشی بودند، من او را چنین می آفریدم تا تنهای تنها برای خودم باشد و در خواب بدون شرم و به مانند پاپیتالی بدورم بپیچد. صفحات موسیقی را بر حسب علاقه ام به پدید آورندگانشان انتخاب می کردم و برای همین شبم بر حسب قرنها از لطافت و زیبایی نرم موسیقی به تفکر و هیجان تغییر میکرد، ولی همیشه او بود که مرا به خودش جذب می کرد، چشمهایش را خودش برایم می ساخت تا من با موسیقی و داستان و افسانه کاملش کنم.

1 comment:

Anonymous said...

من دارم عصبی می شم! تا اینجا فکر می کردم قصه تون داره تو فرنگستون اتفاق می افته، ولی الان احساس رودست خوردن می کنم!!! عجیبه ها! خیلی دلم می خواد بدونم آخرش چی می شه و چقدر دیگه باید غافلگیر بشم! از این حرفا گذشته دارم وسوسه می شم که قصه بنویسم، فکر می کنم آدمی که بتونه هم شعرهای به اون قشنگی بگه و هم داستانی به این جذابیت بنویسه باید آدم خوشبختی باشه!