Sunday, October 16, 2005

روباه

قسمت اول:
روباه

اشتیاق:

به نظرم آبی رو همین اواخر دیدمش ولی وقتی خوب فکر می کنم می بینم، نه ، آخرین باری که دیدمش مربوط میشه به سه وقت قبل، برای من زمان با شروع به دنیا اومدن بچه ها شروع میشه،سه وقت یعنی سه بار به دنیا اومدن این جونور ها تا وقتی بزرگ شدن جون من رو به لبم می رسونند، همیشه کوچیکتره بیشتر شیطونه همیشه گازم میگیره، قبل از خواب هم باید کلی با دم من ور بره تا خسته بشه و دو تا چشم کوچولوی سیاهشو با پلکهاش پنهان کنه و وقتی که داره غلت می زنه یه خمیازه بکشه تا کم کم دیگه تکون نخوره، آه ، داشتم می گفتم، ببخشید حواسم پرته دایم جابجا می گم، آخرین باری که آبی رو دیدم اواخر فصل خنکی بود ، فصل خوبیه ، همه جا تفریبا همرنگ پوست من میشه ، بعدش پوست من شروع میشه به سفید شدن چون یه چیز سفیدی که سرد هم هست از آسمون می یاد، گمانم آبی بهش می گفت برف، اون روز آبی و سیاه با هم کلی برف بازی کردن، وقتی سیاه من و دید برام دست تکون داد، کارهای احمقانه ای می کنند، برف به سوی هم پرت می کنند ف وقت نداشتم بیشتر نگاهشون کنم، جونور کوچیکه باز حتما گشنشه ، باز از موضوع پرت شدم، اف ، آبی در حالی که بدو بدو از در حیاط وارد می شد در حالیکه صورتش را با دستانش پوشونده بود به سرعت به سمت ساختمان دوید ، و بعد هم ناپدید شد ، از اون وقت به بعد ندیدمش.
به گمونم باید صبح زود دوباره باید کلی با این کوچیکه بازی کنم تا دوباره خوابش ببره، وقتی بر می گردم دیگه هوا داره کم کمک روشن می شه و همه بچه ها با اون قیافه های گشنشون و موهای سیخ سیخ از آب دهن همدیگه دم لونه وایستادن هر چی از دور فحششون میدم که برین تو حرف به خرجشون نمی ره. تا برسم، باز هم نمی رن تو ، اول باید خودم برم بعد اینا بیان.
آبی دیگه هیچ وقت از اون خونه بیرون نیامد ، الان شیش وقت گذشته و دیگه کسی با این جا نمی یاد، یکبار کسانی آمدند با همون چیز پر صدایی که ماشین صداش می کنند. لباس سیاه تنشون بود ،رفتند تو و بعد از مدتی آمدن بیرون.
نفهمیدم آبی کجا رفت. وجودش خیلی خوب بود. دلم می خواد دوباره اون در باز بشه و بیاد بیرون، اشتیاق عجیبی دارم که صدایی شبیه به قرمزی ازش دربیاد.هر وقت منو میدید صدایی ازش در می آمد که قرمزی می مانست و بعدش هم می دونستم کجا برم، پشت خونه، کنار یه درخت خیلی بزرگ که اونورش پر از زمینی بود که سنگهای صاف داشت که ازشون یه درختایی در اومده بود که هیچ وقت رشد نمی کردند به نظرم باید جای مهمی باشه، چون هر وقت آدما می آمدن اینجا کلی گل می آوردن، حیف گل به درد من نمی خوره. ولی اینجا که میگم بعد از صدای قرمزی خیلی خوب بود، کلی غذا روی زمین می ریخت و می رفت، میشستم دور، اول صبر می کردم تا بره، وقتی مطمئن می شدم که نیست سریع و راحت غذا رو می خوردم.وقتی بچه ها بزرگ تر شدند، اونها هم با من می اومدند.یکبار نفهمیدم چرا بچه ها غفلت کردند ف تا بفهمم از پشت درخت اومد و یکی از بچه ها را گرفت، بوسش کرد و بعد سیاه اومد ، ما همه دور وایستاده بودیم، نور شدیدی همه چیز رو روشن کرد ولی بارون نیومد و بعد بچه رو زمین گذاشتند، طفلک تا سر حد مرگ ترسیده بود، اونشب غذا نخورد، ازش دلخور شدم.ولی خوب منبع خوبی بود، آبی رو بعد از اون روز سردی که آفتاب دیگه چیزی ازش نمونده بود و داشت از بین می رفت ندیدم.

No comments: