Sunday, December 18, 2005

وداع

سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد

با شب خلوت به خانه مي روم

گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند

خلوت شب آنها را دنبال مي كند

و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد

من او را به جاي همه بر مي گزينم

و او مي داند كه من راست مي گويم

او همه را به جاي من بر مي گزيند

و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند

چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل

بر گزيننده ي دروغها

صداي گامهاي سكوت را مي شنوم

خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند

سكوت گريه كرد

ديشب سكوت به خانه ام آمد

سكوت سرزنشم داد

و سكوت ساكت ماند

سرانجام چشمانم را اشك پر كرده است

م.امید

1 comment:

Anonymous said...

باور نکردنی زیباست:O