Tuesday, December 6, 2005

گودال


اژدها کوچولو پشت تیکه سنگی غایم شده بود، وقتی من داشتم از گودال پایین میرفتم دیدمش که داره هاج و واج منو نگاه می کنه. وقتی به نزدیکیهای ته گودال رسیدم طفلکی ترسید، از ترس یهو عطسه کرد، و یهو کلی آتیش از دهنش پرید بیرون، واسه اینکه من نبینمش و چون دوباره عطسش گرفته بود سریع دمب کپلشو گاز گرفت. بعدم بدو رفت پشت صخره قایم شد. خندم گرفته بود. کوچولو تقریبا هم قد من بود و می تونست با یک گاز و یا یه آتیش منو به دیار عدم بفرسته ولی باز از من می ترسید.
وقتی طنابا رو از خودم باز کردم و کولمو درست جا انداختم تصمیم گرفتم یه سر بهش بزنم. به سمت تکه سنگی که پشتش قایم شده بود حرکت کردم. خیلی ملوس بود، رنگ پوستش یه چیزی بود بین آبی پر رنگ و بنفش. چشمای سبزو خاکستری و قهوه ای رنگ داشت، مخلوط عجیبی بود. صورتشو لای دستای کوچولوش غایم کرده بود. وقتی صدای پای منو شنید یهو یکی از گوشای کوچیکشو آورد بالا و بعد لای انگشتشو باز کرد تا منو ببینیه. به نظرم اصلا وحشتناک نبود. با این هیکل احتمالا نیم تنیش برای من خیلی ملوس بود.
گفتم: سلام
نگاهم کرد و بعد یهو پشتوش کرد به من، یه خورده تعجب کردم و یه خورده هم ترسیدم. پیش خودم فکر کردم اگه یهو تصمیمی بگیره من هیچ کاری نمی تونم بکنم، کارم تمومه. ولی باز گفتم: سلام
با دست چپش همینطور که پشتش به من بود شروع کرد پشتش رو خاروندن. بعد نیم ور شد و نگاهم کرد. وای چه چشای مامانی داشت. با کندی برگشت به طرفم. سرش پایین بود. با شست پاش با تیکه سنگی کوچیک ور می رفت. زیر چشمی نگام کرد. باز گفتم سلام.
تک زبونی بود، وای چه ناز. گفت : شلام. و باز مشغول بازی با سنگ شد. یه خورده نگاهش کردم. بعد دیدم انگار معذبه. یه خورده عقب عقب رفتم و بعد چرخیدم و چند قدمی ازش دور شدم. آروم آروم از پشت سنگ اومد بیرون، و حسابی نزدیکم شد. چرخیدم. گفتم: چطوری کوچولو؟! خوبی؟
سرش پایین بود. گفتم: حالا چرا نگام نمی کنی؟ از تو که کوچیکترم. دوباره زیر چشمی نگام کرد و گفت: خوبم. تو چی ژوری اومدی شایین؟
- با طناب!!
-آآآ
بعد از بالای گودال تا پایین رو یه نگاهی کرد.گفتم: از من می ترسی؟
همین موقع دوباره یه عطسه آتیش آلود کرد و چشاش پر اشک شد. بعد خودش خندش گرفت. گفت :نه
- پس چرا هنوز دور وای می ایستی، بیا نزدیک تر. اومد.
- آها حالا شد. وای تو چقدر خوشگلی. چند سالته؟
نمی دونست. وقتی می خواست فکر کنه تمام دستش رو می کرد تو دهنش و چشاشو می گرفت بالا، مثه اینکه داره فکر می کنه.
یه روز وقتی داشتیم با هم ته گودال رو می چرخیدیم رسیدیم به زیر طناب، با دهانی باز به کل طناب نگاهی انداخت و گفت: با این میشه رفت اون بالا؟!
گفتم: آره ، راحت میتونی بری، می تونی از اینجا بری بیرون و هر کسی رو خواستی ببینی. اونجا دنیا بزرگه.
پرسید : خیلی بزرگه؟
- آره.
- پش واشه همینه که نیومدن، هنوژ دارن می گردن.
نفهمیدم چی میگه ولی اشک تو چشاش جمع شد و یهو عطسه کرد. نصف بیشتر طناب سوخت. دیگه دستمون بهش نمی رسید. من شدم رفیقش. نمی دونم چقدر باهاش بودم.
غم عظیمی تو چشاش بود، میشد اینو از داستان تعریف کردنش فهمید، وقتی دوربین عکاسی منو دید ازم پرسید: --- این چیه؟
گفتم: این اسمش دوربینه، باهاش عکس می گیرن.
گفت: عکش، عکس ژیه؟ به شه دردی می خوره؟ میشه خوردش؟
- نه خورنی نیست. عکس یعنی تصویر، چجوری بهت بگم...سخت گیر کرده بودم که چجوری براش تعریف کنم، تا حالا هیچ وقت سوالی به این سختی رو جواب نداده بودم. از تصورش خندم می گرفت، یه بچه اژدها که دم کپل بنفششو رو دایما تکون می داد رو دوربین خم شده بود، کل دستشو کرده بود تو دهنش و هر از چند گاهی دوربین رو بو می کرد، باید برای همچین جونوری توضیحی پیدا می کردم. بهش گفتم: ببین مثلا تو الان منو میبینی دیگه؟
انگار که احمقانه ترین حرف تو دنیا رو زده باشم همینطور برو بر نگاهم کرد.
- ببین منظورم اینه که هر چی الان میشه دید رو جوری برات نگه می داره که بعدا هم همون شکلی می تونی ببینیش. حتی اگه صد سال هم بگذره. یهو خیلی شاد شد و گفت: پس من می تونم تو رو هزار سال دیگه داشته باشم، چون اینجا هستی، اگه مامان و بابا اینجا بیان می تونم همیشه ببینمشون چون تو این چیزه باقی می مونن. می دونستم که چاره ای جز اینکه قبول کنم ندارم. غروب بود، گرچه ما غروب رو نمی دیدم ولی کمرنگی خورسید رو میشد فهمید. کنار هم نشستیم. پاهاشو دراز کرد و نشست. مثل ما آدمها نشست و پاهاشو دراز کرد. دمشو دیگه تکون نداد. پشتشو خاروند. نگاهم کرد، چشاش پر اشک بود. ازش پرسیدم: این جریان مامان و بابات چیه؟ چرا اینجا تنهایی؟
به دستاش نگاهی کرد. اونا رو پشت و رو کرد، انگار چیزی خاص توشونه و بعد به اون ور گودال خیره شد.
- ما شیلش تا بوژیم. منو یه خواهرو ژو تا داداشم. با مامان و بابا، من شوشیکم، باژام کوشیکه، نمی ژونم چرا، به ژنیا اومدم همینژور کوشیک موندن. ولی بالای بژیه بزرگ شدن به انداژه کافی. نمی تونشتن همیشه بمونن. رفتن و بهم گفتن میان دنبالم ولی ژیگه نیومدن. من تنها موندم. بغضی گلوش رو گرفته بود. دیگه نتونست حرف بزنه، سرشو انداخت پایین ، چشای قشنگش پر از اشک شد. نمی دونستم چی باید بگم. ساکت موندم.
فردای اونروز یه چیزی پیدا کردم که کلی خوشحالش کرد. در اونطرف گودال تنها جایی که خورشید در طول روز بیشترین تابشش رو اونجا داشت، کلی علف بلند روییده بود. صبح که داشتم داخل گودال رو بررسی می کردم، اونا رو دیدم که سبزو و تازه به علت ریزش جویبارکی، محکم و سبز بودند.
نمی دونم چقدر اونجا بودم . شبی که فکر می کنم باید می رفتم خودش فهمید. خیلی آروم اومد کنارم نشست. هر دو مدتها به ماه خیره شده بودیم. اون هر وقت به ماه نگاه می کرد من عاشقش میشدم. بنفش خاکستری من با دهان باز می شست، پاهاش و دراز می کرد و چنان به ماه خیره می شد که انگار بار اولشه می بینتش.
صداش کردم: کوچولو!!
با همون دهن باز برگشت منو نگاه کرد. نمی دونستم چجوری باید بهش بگم. گفتم: یه خواهش ازت دارم.
- چی؟!
- فردا صبح وقتی می خوای منو بیدار کنی قبل از اینکه منو بیدار کنی یه عطسه بکن، و بعد از عطسه هر چی باقی موند رو بریز تو همون آب.
نفهمید چی می گم. گفت باشه و بعد با همون دهن باز دوباره مشغول دیدن ماه شد. من عاشقش بودم. آروم بلند شدم و رفتم دوربینمو آوردم. آروم ازش عکس گرفتم. همونطور مشغول تماشا بود. با دهن باز و چشای قشنگ که یه ماه بزرگ توشون بود. فردا صبح که منو از خواب بیدار کنه، من دیگه نیستم، زمان درازیست که با همیم، وقتی عطسه کنه من آتیش میگیرم. خاکسترم رو بهش گفتم توی آب بریزه. از الان غم دنیا تو دلم جمع شده، دارم اشک میریزم بدون صدا، ممکنه بفهمه، آخه ظریفه، دلش پاکه ، میشکنه، یاد روزی افتادم که می گفت تو که اومدی من دیگه تنها نیستم. وقتی تنها بودم ساعتها میششتم و به اون باریکه آب نگاه می کردم و فکر می کردم چرا بقیه گژاشتن رفتن. مگه من چی کار کردم.
از فردا دیگه منم نیستم. باز تنها می مونه، گرچه وقتی به یه چیزایی فکر می کنم دلم یه جورایی آروم میشه،اون دوربینه منو داره، می تونه منو همیشه کنار خودش داشته باشه، می دونم منو می زاره کنار خودش و ما دوباره ساعتها با هم ماه رو تماشا می کنیم. اون الان دیگه یاد گرفته چجوری از علفا طناب درست کنه، یادش دادم چجوری چند لایشون کنه، بزودی یه طناب بلند درست می کنه و از اونجا در میاد و میره پیشه بقیه، فقط خدا کنه که موقع بالا اومدن عطسه نکنه. عاشقشم. تنهاش می زارم. هنوز داره ماه رو تماشا می کنه...

No comments: