Tuesday, December 20, 2005

رخش

چشم او به رخش افتاد- اما... وای! ديد،

رخش زيبا، رخش غيرتمند

رخش بيمانند

با هزارش يادبود خوب خوابيده ست

آنچنان که راستی گويی

آن هزارش يادبود خوب را در خواب می ديده ست

قصه می گويد که آنگه تهمتن او را

مدتی ساکت نگه می کرد،

از تماشايش نمی شد سير

مثل اينکه اولين بار است می بيند؛

بعد از آن تا مدتی، تا دير،

يال و رويش را

هی نوازش کرد هی بوييد، هی بوسيد،

رو به يال و چشم او ماليد،

مثل اينکه سال ها گمگشته فرزندی

از سفر برگشته و ديدار مادر بود

قصه می گويد که روح رخش اگر می ديد

- از شگفتی های ناباور-

پای چشم تهمتن تر بود.

« مهدی اخوان ثالث»

1 comment:

Anonymous said...

shabe yaldaye khodt ham kheili mobarak bashe. movazebe khodet bash, kheili sakht nagir