گاهي اوقات
فراموش مي كنم
همه جا درد و غم
هست،وقتي در
شادي فرو مي روم
به سرعت غم را ،شبحش
را از دور مي بينم ، مثل
يك خر ،سرم را دوباره
توي آخور خودم
فرو مي كنم، انگار
كه هيچ چيزي نديدم
ولي وقتي به دشت
مي رسم ، مي بينم
همه چيز تاريك و
خاليه ، آنوقت
به جاي شبح خود
غم را مي بينم و
بعد مجبورم
طويله ام را
هم ترك كنم.
فراموش مي كنم
همه جا درد و غم
هست،وقتي در
شادي فرو مي روم
به سرعت غم را ،شبحش
را از دور مي بينم ، مثل
يك خر ،سرم را دوباره
توي آخور خودم
فرو مي كنم، انگار
كه هيچ چيزي نديدم
ولي وقتي به دشت
مي رسم ، مي بينم
همه چيز تاريك و
خاليه ، آنوقت
به جاي شبح خود
غم را مي بينم و
بعد مجبورم
طويله ام را
هم ترك كنم.

No comments:
Post a Comment