اتاقی که این ترم گرفتم توی زیر زمین یه خونه نو سازه، و فقط یه پنجره کوچیک داره به بیرون. البته بزرگه و خوب هم مبله شده. ولی خب سبحا اگه حالش باشه لپ تاپ رو روشن کنم، از روی هوا شناسی می فهمم که اوضای بیرون چجوریه و اگه نگاه نکنم که خب باید بیام بیرون تا دوزاریم بیوفته که چی به چیه! دیشب حسابی بارون میومد و هواشناسی برا امروز پیش بینی کرده بود که هوا سرد میشه و نیمه برفی و نیمه بارونی خواهد بود. امرو صبح عجله کردم و هواشناسی رو نگاه نکرده اومدم بیرون. دیدنی بود. دیشب بارون اومده بود و بعد سر شده بود و بارونا یخ زنده بود. بعد دوباره بارونی شده بود و بعدشم سرد و برفی، خلاصه این تقییرات باعث شده بود که امرو صبح که ماشینو دیدم تبدیل شده بود به یه ماشین یخی. قشنگ یه لایه 3 سانتی روش یخ بود. حتی نمی شد در راننده رو باز کرد. وا رفتم. اصلا انتظار این شکلشو نداشتم. در ضمن تیغه پلاستیکی یخ پاک کن رو هم گذاشته بودم تو خونه خاله در ریچموند هیل تورنتو. بدبختی زمانی بیشتر شد که هر مغازه نزدیک خونه رو رفتم تیغه هاشونو فروخته بودن. دیگه داغ کردم. اومدم ماشین رو روشن کردم و گرمش کردم و بخاری رو گذاشتم رو آخرین درجه. ماشین که از تو گرم شد، زیر یخا هم آب شد. بعد رفتم از تو آشپزخونه قاشق چوبی رو ورداشتم و باهاش یخا رو پاک کردن. خوشبختانه جواب داد. ولی 1 ساعت طول کشید. هنوزم همینطوریه. بارون و برف میاد و ماشینا میشن یه تیکه یخ. هیچ کی اینطوری انتظار زمستون رو نداشت.
1 هفته هست که ریشامو نزدم. حوصله زدن ندارم. موها رو هم که ولش. قیافه جنگلی رو تصور کنین با یه ذهن خراب که اصلا هواسش به بقیه نیست. استاد نشسته بود رو صندلی تو کتابخونه داشت یه چیزی می خوند، غرق خوندن، من در پیت سلام کردم، کلشو بالا آورد سلام کرد و البته از دیدن قیافه بنده جا خورد.همینطور زیر چشی نگام می کرد. هیچی نداشتیم به هم بگیم، بیخودی وایساده بودم. هیچی نگفتم و رفتم! به بقیه ملت هم وقتی سلام می کنم جوابشونو به نجوا میدم و یا اصلا یادم میره جواب بدم. بعد خودم ناراحت میشم که چرا بی ادبی کردم. زشته. عاقبت آخرتم بخیر بشه که باید بفرستنم تو قسمت مجانین.
حس تنهایی بدی دارم. ذهنم پر از چیزای مزخرفه. یاد زمستون بد یادیه. از هر چی جنس لطیفه فراریم. ترجیح می دم فعلا کسی دورو برم نباشه.
دلم می خواد ویسکس بخورم و تو سرما بخوابم. بخوابم که دیگه پا نشم.
ندیدین ما رو بهل کنین!
قربان همگب
یا جغد!( به جای یا حق و یوهو)
3 comments:
ها ها ها كی بود داهات ما رو مسخره ميكرد؟ دلم خنك شد.
ولی من كه اصلا از خونه بيرون نرفتم پنج شنبه رو، امروز صبح هم كه از ساعت 6:30 ماشين روشن بوده، كلی باهاش ور رفتم كه يخاشو بشكنم، ولی تمام اون يك سا عتی نيشام باز بود به خاطر باد نده سنگين حركت كنين،
3-4 تا همسايه هم كه همه ايرانی حتما گفتن اين ديوونه داره به اين سختی يخ ميشكنه بازم نيشاش بازه.
ولی گذشته از شوخی هم مواظب رانندگی باش هم مواظب خودت، سعی كن در هر حال كسل نباشی و به خودت برسي.
خاله شما احتمالا همسايه ما نيستن؟
قربانت
الان وقت ناهارمه پست قبليتو تازه خوندم، بذار يك چيزی بهت بگم خلاص با جنس لطيف جدی باش و محكم و شوخی هم نكن. دور از جون همه زنها و دختران خوب و قابل احترام، زن ذاتش شيطونه، يعنی اگه اراده كنه ميتونه كسی رو به دست بياره.
بعدشم كه عشق و دوست داشتن مال جسم و حضور فيزيكی نيست اون دومی اگه خيلی واقعا خود بابك رو دوست داشته باشه براش مهم نيست كه باهاش ارتباط فيزيكی نداشته باشه، بلكه ميتونه هميشه اون عشق رو در دلش به آدمی به نام بابك داشته باشه و براش از ته دل آرزوی خوشبختی كنه. من دقيقا تو يك شرايط شبيه قرار داشتم زمانی كه كسی رو خيلی دوست داشتم تازه تو شيش و بش بودم كه برم بگم يا نه كه فهميدم پای يكی ديگه تو زندگيشه، هنوزم اون آدم ته دلم جای خاصی داره، ولی همين كه ميدونم يه جايی تو اين دنيا داره با سلامت زندگی ميكنه برام بسه.
عشق و دوست داشتن وابستگی دو تا روحه، اينو هميش يادت باشه كه دلت رو با خودت صاف كني، ببين چی ميخواي، برای وقت گذرونی خوب هر دو تا مال تو، ولی برای قلبت نه،
باز من رفتم رو منبر كسی منو نكشيد پايين
خوش باشی بابك جان
حالا درسته که هوای اونجا خیلی سرده و ماشینت یخ زده و ریشتو یک هفته است نزدی و عنقریب که کشتی ات به گل بشینه اما این دلیل نمیشه که کلی غلط املایی داشته باشی.
Post a Comment